part 1

141 10 1
                                        

سرد بود .. هیچ جا رو نمی‌دید.. تاریک بود .. حتی یادش نمیومد چطوری راهش به تاریکی رسیده بود تنها چیزی که یادش بود صبح آفتابی بود که شروع کرده بود ... به همراه پدر و مادرش صبحونه خورده بود و به مدرسه رفته بود ..
حتی یادش میومد که از امتحانی که دبیر فیزیک یک دفعه ای ازشون گرفته بود می نالید ..
و آخرین چیزی که یادش بود راه برگشت به مدرسه با دوستش جیمین بود ... و ..
جیمین ؟
یه دفعه ای یادش افتاد که اون با جیمین برمی‌گشت پس اون الان کجا بود؟..
صدای گوش خراش در اون مکان که نمی‌دونست کجاست تهیونگ رو از افکارش بیرون آورد ..
دستاش و زانوهاش رو تو خودش جمع کرد و بیشتر به دیوار پشتش چسبید طوری که انگار می‌خواست دیوار باز بشه و تهیونگ رو داخل خودش بکشه..
صدای قدم های کسی از دور میومد که داشت نزدیک و نزدیک تر میشد ...

اون نمی تونست جایی رو ببینه چون هم چشماش بسته شده بود و هم پارچه ی گونی مانندی رو سرش کشیده شده بود ‌.. دست و پاهاش بسته شده بود و تکون خوردن براش سخت بود ... صدای قدم های محکم اون شخص به قدری نزدیک شده بود که تهیونگ رو مجبور می‌کرد حتی نفس هم نکشه و با قلبی که تو گلوش کوبیده می‌شد فقط به صدای اون قدم ها گوش بده که چطور نزدیکش میشن و ترس رو به تک تک سلول هاش هدیه میدن...
وقتی حس کرد که اون پاها دقیقا رو به روش متوقف شدند بیشتر تو خودش جمع شد و ترسیده تر از قبل منتظر حرکت دیگه ای از اون فرد بود که یه دفعه پارچه از رو سرش کشیده شد و پوست صورتش هوای بیرون رو حس کرد ...
تهیونگ ترسیده سرش رو به دیوار تکیه زد ...
دستی رو روی گونش حس کرد که به آرومی گونش رو نوازش می‌کرد...
وقتی جمع شدن پسر رو از روی ترس دید دستش رو برداشت و به آرومی چشم بند پسر رو از روی چشماش برداشت ... زیر زمین تاریک بود و نمیتونست چشمای پسر رو به روش رو درست ببینه ولی میدید که چطوری چشماش درشت شده و با ترس به اطرافش نگاه میکنه ..
پوزخندی زد و طناب دور پاهای پسر رو باز کرد ..
اون رو از بازوش گرفت و با یک ضرب بلندش کرد و وقتی خواست اون رو با خودش بکشه و بیرون ببره صدای ناله ی دردمند پسر رو شنید

_ههیین .. اخ

به سمتش برگشت و به پاهاش نگاه کرد.. وقتی زانوی پاره شده ی پسر و خون خشک شده ی روی پاهاش رو دید اخمی کرد و با صدای بم شدش رو به پسر لب زد:

_ نمیتونی راه بری؟

تهیونگ ترسیده از صدای بم اون مرد کمی صداش رو صاف کرد و گفت:

_چرا ولی .. پام خیلی درد میکنه

حتی نمی‌دونست پاش چطوری اینطوری شدن .. هیچ چیزی یادش نمیومد و تنها چیزی که تو این لحظات هم دستگیرش شده بود دزدیده شدنش بود ..

_ راه بیوفت ... تا یه جا ببرمت و زخمت رو پانسمان کنم

اون مرد با صدای خشکی این رو رو به تهیونگ گفت و اون رو از بازوش کشید و راه افتادن ..
از بیرون نور خیلی کمی به داخل اون سلول تابیده می‌شد در آهنی رو باز کردند و وارد راه رو تنگ طولانی شدند... چشماش رو از شدت نور یک دفعه ای که به چشماش وارد شد بست.. و بعد از اینکه به نور عادت کرد با چشماش اطراف رو چک کرد ..
سلول های زیادی مثل سلولی که خودش داخلش زندانی شده بود.. تو اون راهرو وجود داشت ..
چشمش به مردی که اون رو با خودش می‌کشید افتاد و میتونست به راحتی چهره و لباس تنش رو ببینه ..
یه کت چیریک و یه شلوار گشاد که پاچش داخل نیم بوتش رفته بود ... اون حتی میتونست کلتی که به دور کمرش بسته شده بود رو ببینه .. و این بیشتر از قبل می ترسوندش .. به نظر نمیومد که فقط برای اخاذی از باباش دزدیده باشنش ...

LolitaWhere stories live. Discover now