Part 1 ( jennsoo )

577 18 2
                                        


دیدار اولمون ( اولین ملاقاتمون )

خلاصه : حتی اگه زندگیت جوری باشه که مرگ رو
به زنده موندن ترجیح میدی بازم برای موفق شدن تسلیم این زندگی بی رحم نشو چون تو از آینده ای که چشم انتظارته خبر نداری ..
من جیسو یه دختر تنها و خیال پردازم که از بچگیم
تا الان هیچوقت نتونستم اونجوری که دلم میخواد زندگی کنم چون بابام منو محدود کرده بود و مجبور بودم مثل بقیه دخترا رفتار نکنم چون با اونا فرق داشتم ..

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من جیسو کیم یه دختر رویاپردازم که برای آینده ام که هنوز نرسیده کلی خیال پردازی می کنم اینکه در آینده قراره چجوری زندگی کنم ؟ و اینکه اگه کلی تلاش کنم بالأخره از این زندگی پر دردی که دارم خلاص میشم ؟ کلی سئوال مدام توی سرم رژه میره .

هیچوقت نتونستم حس بقیه ی دوستام رو بفهمم چون من با حرف های بابام که مدام بهم میگفت تو مثل بقیه ی دخترا نیستی و باهاشون فرق داری به این نتیجه رسیدم که من با اونا فرق دارم و نباید به فکر این باشم که مثل اونا آزادانه رفتار کنم .

خیلی وقتا دلم برای خودم می سوزه چون هیچوقت نتونستم از زنده بودنم حس شادی کنم و خوشحال باشم هر وقت بخاطر یه چیزی هیجان زده میشدم با
یه اتفاق یهویی همه ی شادیم تبدیل به غم سنگینی میشد که هر روز رو بخاطرش عذاب میکشیدم .

از بچگیم تا الان که ۲۵ ساله شدم هیچوقت حس
نکردم که میتونم مثل بقیه زندگی آزادی رو داشته
باشم چون با سخت گیری های بابام و حرف هاش
مدام قلبم شکسته میشد شاید بعدش باهام آشتی
میکرد و پشیمون میشد ولی نمی دونست زخمی که
با حرف هاش بهم وارد کرده هیچوقت جاش خوب نمیشه و تا ابد دردش میمونه .

آره درسته من از اون دسته از آدمام که هر حرفی بهشون بزنی نمی تونن فراموشش کنن و هر روز
همون حرف ها بهشون آسیب میزنه چون از یادم نمیره .

مامانم وقتی که بچه بودیم من و داداشمو ترک کرد و ولمون کرد . پس پیش بابام زندگی کردیم . درسته که بابامون پیشمون بود ولی با دیدن بقیه که مادرشون ازشون حمایت میکنن یه کمبودی رو درونم حس می کردم و بخاطرش بغضم می‌ گرفت .

زندگیم بی معنی بود و تنها چیزی که برام مهم و با ارزش بود تکواندو بود چون موقع ورزش لاقل برای
دو ساعت میتونستم نفس بکشم و خودم باشم . منی که هر روز پشت نقابم بغضمو پنهون میکردم و با یه لبخند همه چی رو خوب نشون میدادم در حالیکه هر روز بخاطر زندگی کردنم داشتم اذیت می شدم می تونستم با ورزش کردن کمی به خودم استراحت بدم .

همه فکر میکنن حالم خوبه و خیلی خوشحالم چون خیلی طبیعی تونستم تا الان نقش یه آدم خوب رو
بازی کنم و غصه و دردامو پنهون کنم .

Minifiction Where stories live. Discover now