remorse

177 22 3
                                        

: دیدی جئون؟!ولت کرد! اونم ب خاطر پول!
با بهت و چشمانی که آسمانش هر لحظه ابری تر میشد به مرد نگاه کرد
_امکان ندارع! اون اینکارو نمیکنه... مطمئنم!
:هه! ببین اینجا رو... گاوصندوق خالی شده و از اون موقع خبری از اون به ظاهر عاشق نیست! هنوزم نمیخوای باور کنی؟!
خشم ناگهان جای غم را در دلش پر کرد
_ میکشمش! پیداش میکنم و انتقام احساساتی که کشت رو ازش میگیرم! نمیزارم زندگی کنه! نابودش میکنم! ب هر قیمتی...
و این لحظه ای بود ک عشق تبدیل به نفرت و نفرت محرک انتقام شد....
1سال بعد....
خسته بود...
از گشتن و پیدا نکردن شخصی ک روزی عاشقانه میپرستیدش، خسته بود....
حالا اینجا بود...
آمده بود تا مادری ک قبل از آمدن او به زندگیش مایه آرامشش بود باری دیگر به او آرامش دهد...
ناگهان چشمش به تاریخ مرگ روی سنگ قبری افتاد....
تاریخ فوت:2021/10/15
پوزخند تلخی زد... دقیقا تاریخ روزی بود که معشوقه خیانتکارش ترکش کرد و احساساتش مرد...
رو به روی قبر نشست و بقیه اطلاعات شخصی ک بنظرش سرنوشت مشابهی داشتند را خواند...
باور نمی‌کرد...
این امکان نداشت...
چطور ممکن بود.......
اینها اطلاعات تهیونگ خودش بود.....
درست روز سالگردش بود... بعد از یک سال بلاخره به دیدار فرشته اش آمده بود....
با چکیدن قطره اشکی بر روی قبر، متوجه صورت خیسش شد....
.......
دوباره به آن خانه آمده بود.... جایی که یک سالی بود متروکه باقی مانده بود...
وارد اتاق مشترکشان شد.....
به دنبال وسایل پسرکش به امید پیدا کردن ذره ای از بوی بهشتی تنش میگشت.....
با پیدا کردن لباسی که هنوز کمی از عطرش را نگه داشته بود، فورا او را به صورت خود فشر و بویید...
با حس کردن چیزی در جیب پیراهن به سرعت او را بیرون آورد...
«به کوکی..»
به سرعت کاغذ را باز کرد
«خب سلام...
امیدوارم حالت خوب باشه...
احتمالا وقتی که داری اینو میخونی دیگ نباشم... نمی‌خوام کلیشه ای صحبت کنم ولی لطفاً حرفای یانگو باور نکن... زندگی خوبی داشته باش و به گذشته فکر نکن. شاد باش! این مهمترین چیزیه که ازت می‌خوام...
مراقب کوکوی من باشیااااااااا. به خاطر من هم گریه نکن. فک نکن بیخیال ولت میکنم برم که چشم چرونی کنی. همیشه کنارتم! اگه خواستی کسیو دید بزنی گوشاتو میپیچونم ..»
نامه که به اینجا رسید خنده ریزی میان اشکهایش سر داد.
_چشم من فقط و فقط تو رو میبینه دارلینگ
به سختی زمزمه کرد ...
«در آخر اینک زندگی خوبی داشته باش و شاد باش این تنها آرزوی منه!منم از این بالا هر شب نگات میکنم.بدون ک تا آخرین نفس خالصانه عاشقت بودم و از این به بعدم روال همینه
تهیونگ...»
کنترل اشکهایش دست خودش نبود.
پشیمان بود....
چطور توانسته بود حرف های یانگ را باور کند
پشیمان بود و عاجزانه خواستار فرصتی دوباره....
اما افسوس که تن بیجان معشوقه اش یک سال بود ک زیر خروارها خاک بود.....

پایان...

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Sep 25, 2024 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

remorseWhere stories live. Discover now