تیزر

358 32 11
                                        

#jemini_power3

کریس:حواستو خوب جمع کن،ذهن تاعو پیچیدست،نباید داخلش غرق بشی،فقط برو به خوابش و  وادارش کن برگرده. فهمیدی؟

‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼

چان:میدونی که اون دنبال هممونه و میخوادقدرت همه مارو بگیره.
بک:چان،تاعو دیگه دشمنمون نیست.
بکهیون خواست به طرف چان برگرده اما چانیول اجازه نداد،اون رو محکم تر نگه داشت و دوباره تکرار کرد:اون میخواد تورو بکشه و قدرتت رو بگیره بک.ما الان تو جنگلیم بکهیون.
دوباره پشتش خالی شد،انگار که چان دوباره رفته بود.صدای ضربان قلبش اونقدر زیاد بود که حس میکرد تمام حیوانات جنگل،صدای تالاپ و تولوپش رو میشنون.
بکهیون غرق تاریکی و ترس شده بود.

‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼

یشینگ مطمئن بود فرد روبه روش یک خوناشامه ولی چرا شبیه کای بود؟
یشینگ:ک..کای...داری چیکار میکنی؟
خوناشام عصبی چشمای ترسناک وهم رنگ خونش رو به یشینگ دوخت:من کای نیستم...‌
یشینگ:ولش کن کای....داری میکشیش!
کای نیشخندی زد،کمی خم شد تادندونای نیشش رو توگردن زخمی تاعو فروکنه که یشینگ ازحواس پرتیش استفاده و سریع با ضربه ای اون رو به زمین پرت کرد.
یشینگ:تاعو...باید بیدار بشی...بیدار شو....

▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌

یشینگ:اره...اون داره میمیره...یه کاری بکن...
کریس تو یک قاره دیگه بودو اونایک قاره دیگه.
از اون فاصله واقعا نمیتونست کاری کنه،فقط
کای میتونست این فاصله رو تلپورت کنه.
کریس:باید وارد ذهنش بشی و وادارش کنی که بیدار بشه.
یشینگ فریادی کشید:من چطور میتونم برم تو
ذهن تاعو؟
کریس:اون الان یه ادم عادیه،تو هم مثل یونگجه
خوناشامی هستی که تاعو خودش تبذیلت کرده
پس بابقیه فرق داری و میتونی وارد ذهن ادما
بشی.
یشینگ:چیکار کنم....اون واقعا داره میمیره!

‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩

نگاه چان به گردن سفید و خیس بکهیون بود،چقدر دوست داشت چاقویی که تو سینی کنارشون هست رو تو اون گردن فرو کنه و به رد زیبای سرخ خون روی پوست شیریش نگاه کنه.
با فکری که از سرش گذشت،چشماش رو باوحشت گرد کرد.خوب بود که بکهیون صورت و چشمای وحشت زدش رو نمیبینه.
بهتر بود ساکت نمونه و ذهنش رو مشغول کنه؟
اصلا اون خاطره؟
چان به خوبی اون خاطره رو به یاد داشت.
اون آسیبی به کوچولوی زیباش نزده بود،ولی چرا تو این خواب میل شدیدی به کشتن بکهیون داشت؟

‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩

کای:چه اتفاقی داره میفته؟جونمیوننن....
سوهو بالحنی که به سختی شنیده میشد، پرسید:من...سوهوعم....جون...میون...کیه کای؟
چشمان قرمزش دوباره خودنمایی کردن و سوهوقبل از بسته شدن چشماش تونست دوباره اون دوتا تیله اتشین رو ببینه.

‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼

خواب بود،اما حضور کسی کنارش رو حس میکرد.
چشماش بسته بودن،ولی میتونست حس کنه
که تو آغوش کسی هست،حتی صدای تپش های
قلبش رو درست زیرگوشش حس میکرد.
باشنیدن صدای همسرش،متوجه شد کسی که
اون رو درآغوش گرفته،سوهوعه.
صداش رو میشنید وحضورش رو حس میکرد،
امانمیتونست چشماش رو باز کنه یا حتی حرفی
بزنه.
سوهو:دیگه نمیزارم بیشتر از این عذاب بکشی.
اشک های سوهو که صورت خودش روخیس میکردن،خبراز بارونی شدن چشم های همسرش میداد.
سوهو بالحن شکسته و پراز غم باهاش حرف میزد:میزارم که....که از اینجا بری.

‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼▼⁩‌▼

احساس بدی داشت،ترس تو تمام سلول های بدنش رخنه کرده بود.خودش هم نمیدونست دلیل این ترس وحشتناکش چیه،فقط میترسید.
تنها کسی که توتاریکی ها پناهش میشد رو بابغض صدا زد.
بک:چ...چاان...چانیول....

JeminiPower3Dove le storie prendono vita. Scoprilo ora