Part 1

29 2 0
                                        


بالاخره شب موعود فرارسیده بود!
شبی که وانگ ییبو بعد از دوسال دوباره میتوانست در کنار گه گه های عزیزش از یونیک اجرا داشته باشد.
آخرین باری که با یونیک روی یک استیج بود سونگیون در کنار آنها نبود و ییبو حتی به خاطر نمی آورد برادر دوقلویش را آخرین بار کی از نزدیک دیده ؟
در آن کنسرت حتی ونهان نیز به خاطر قراردادش با یوناین  نتوانسته با آنها اجرا داشته باشد و همین موضوع جوّ کنسرت را برای ییبو حتی غمناک تر از قبل کرده بود.
ییبو که هنوز به جمع پنج نفره یشان عادت داشت نه تنها باید با غم نبودن سونگیون کنار می آمد باید نظاره گر اجرای ونهان با گروهی دیگری هم می بود و این ها برای قلب کوچک او واقعا زیاد بودند!
به خاطر آورد که چطور تمرین ونهان با گروهش را تماشا کرده بود و با شروع پارت ونهان ناخواسته به استیج نزدیک و نزدیک تر شده بود .
به خاطر نداشت هیچ زمانی چنین حس وحشتناکی را تجربه کرده باشد!
حس میکرد چیزی که مال اوست را به زور و ناحق از او دزدیده اند!
ونهان و صدایش متعلق به او و یونیک بود!
فقط حق داشت با آنها و کنار آنها بخواند!
درک نمیکرد که چرا باید او با گروهی دیگر، با عده ای غریبه اجرا داشته باشد؟
ییبو فکر میکرد همه چیز دست به دست هم داده اند تا یک به یک گه گه هایش را از او بدزدند!
اول سونگیون و بعد ونهان!
ییبو آن زمان از دست همه عصبانی بود!
از دست ویهوا که به ونهان اجازه ی شرکت در پرودیوسر را داده بود، از دست ونهان که آن قدر خوب بود که توانسته بود نفر اول و لیدر گروه یوناین شود!
و از دست خودش که آن قدر نتوانسته بود خوب و عالی باشد که بتواند گروهش را حفظ کند!
برای ییبو زمان برد تا فهمید که تمام این اتفاقات باید می افتاد.
ونهان عاشق خواندن بود، عاشق استیج بود و بازیگری هیچ وقت نمیتوانست راضی اش کند.
به خاطر خواندن بود که درس و تحصیلش را در آمریکا رها کرده و به چین برگشته بود، خواندن رویای ونهان بود و ییبو این را بهتر از هرکسی میدانست.
به همین پا روی دلش گذاشته بود و با شرکت در پرودیوسر حتی غرورش را شکسته بود تا دوباره از صفر شروع کند.
تا بتواند دوباره روی استیج باشد!
ییبو آنشب چشمان ونهان را نیز مثل چشمان خودش خیس یافت ولی هیچ وقت نفهمید که رنج و غم آنشب ونهان حتی بیشتر از او بوده.
بودن بر روی استیج خوب بود اما هرگز قابل مقایسه با خواندن در کنار یونیک نبود.
زمانی که روی یک استیج بودند این حس را داشتند که هرپنج نفرشان متعلق به یکدیگرند.
ییبو همیشه از ونهان به خاطر شرکت در پرودیوسر دلخور بود اما هیچ گاه این را به زبان نیاورد و ونهان نیز هیچ گاه دلیل ‌کارش را برای او توضیح نداد تا اینکه گذر زمان باعث شد ییبو خود به دلیل کار او پی ببرد.
آنها باید فعال می ماندند، باید مشهور و قوی میشدند تا بتوانند یونیک را نگه دارند.
اکنون دوباره کنارهم روی یک استیج بودند.
درست بود که دوباره دو تن از گه گه هایش را در کنارش نداشت و قرار نبود آهنگی از یونیک اجرا شود ولی زمانه به ییبو یاد داده بود که قانع باشد.
بعد از بیشتر از یک سال بود که دوباره کنارشان بود!
قبلا فکر میکرد که هیچ گاه تحمل این اندازه دوری از آنها را ندارد.
یونیک همیشه حکم خانواده اش را برایش داشت.
هنوز پسربچه ای بیش نبود که اول با ونهان و سپس با بقیه آشنا شده بود .
ولی با بزرگتر شدنش یاد گرفته بود تا صبورتر شود و بفهمد همه چیز قرار نیست طبق میل و خواسته ی او پیش برود.
دو روز گذشته روزهای زیبایی برایش بودند.
شادترین روزهایی که طی یک سال گذشته داشت.
روز قبل با گه گه هایش تمرین کرده بود، شیطنت کرده بود و هرزمان که میخواست آنها را در آغوش گرفته بود.
شب مهمانی کنارشان بود و تمام شب را باهم گفته و خندیده بودند.
حال بودن روی یک استیج میتوانست خوشحالی اش را تکمیل کند.
نگاهش را به ونهان داد که کنارش ایستاده و به روبرویش نگاه میکرد.



You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Apr 24, 2022 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

DarlinWhere stories live. Discover now