1

72 17 24
                                        

چگونه می توانم فراموشت کنم وقتی هر روز در حال شنیدن صدای ضربان قلب در جسم فرد دیگری هستم ؟
چگونه می توانم فراموشت کنم وقتی عکسهایت تابلوهای بزرگی است که بر روی دیوار های خانه ام قرار گرفته اند؟
چگونه می توانم بوی تنت را فراموش کنم وقتی که لباس هایت را هنوز هم در کمد اتاقم نگه داشته ام ؟
من حتی لباس بیمارستان تو را ، بدون اینکه بشویمش در کمد مخصوص لباس هایت نگه داشتم، نمی خواستم با شستنشان بوی تنت از روی آنها کنار برود.
نمی دانم باورت می شود یا نه اما..آخرین لباس هایی که تنت بود را هم من نگهشان داشتم.یادت می آید ؟ همان پلیور قرمز با شلوار مشکی، رنگ های مورد علاقه تو !
می خواستم پارچه ای را که با آن چشمان زیبای تو را بسته بودند هم نگهش دارم اما.. آن را به من ندادند !
راستی بیمار جدید دارم.بله بیمار جدید، اسمش لی جنو است.
سعی می کنم در بهبودی اش به او کمک بکنم،البته بیماری او خفیف است.زیادی پرخاشگر است !
لی جنو کسی است که قلبت در سینه ی او می تپد، طبق خواسته ات اعضای قابل استفاده بدنت را اهدا کردیم !
من و لی جنو یک وجهه ی مشترک داریم، او هم دوست پسرش را از دست داده.بیماری اش هم تقریبا به این ربط دارد.
گاهی او هر چیزی که جلوی چشمانش باشد را پرت می کند گاهی ساکت جلوی پنجره می نشیند و گاهی اوقات سعی دارد از تیمارستان فرار بکند.
هربار که فرار می کند نگهبان اورا  مانند گربه از پشت یقه اش می گیردو به اتاقش می آورد، کمی خنده دار است.
به نظرت چگونه می توانم به او کمک بکنم ؟ گاهی اوقات بعضی از اخلاق و رفتارش روی اعصاب است.کلا پسر رو اعصابی است اما باید تحملش بکنم.
راستی او دیروز بهم حمله کرد!
اتفاقی برایم نیفتاد برعکس دست او زخمی شد اما بخیر گذشت.
هیوکا متاسفم که نتوانستم برایت "الف چشم میشی " باشم.
متاسفم که با خودخواهی ام تو را آزار دادم.
و متاسفم که نتوانستم برای نجات دادنت کاری انجام دهم!"

***

دفتر زرد رنگش را بست و خودکار مشکی رنگش را روی آن گذاشت.
به صندلی تکیه داد و ساعدش را روی چشمانش گذاشت.
پنج سال و یک ماه گذشته بود، پنج سال و یک ماه از آخرین دیدارش با دونگهیوک گذشته بود و رنجون هر روز آن سالها را مشغول نوشتن نامه برای عشق پرپر شده اش بود.
چند جلد دفتر تمام کرده بود؟
شمارش دفتر های حاوی حرف ها و شعرهای عاشقانه و عذر خواهی های جگر سوز از دستش در رفته بود.
با اینکه پنج سال گذشته بود اما یک درصد هم از عشق رنجون نسبت به هیوک کم نشده بود.

هر صبح به عشق نوشتن نامه برای هیوک از خواب بیدار می شد و شب ها با گرفتن گردنبند حاوی خاکستر عزیزش در مشتش به خواب می رفت.

چه چیزی باعث قوی تر شدن عشق رنجون به هیوک مُرده میشد؟مگر می شود یک فرد هنوز هم بعد گذشت اینهمه سال عاشق عشق از دست رفته اش باشد؟
گویا فقط در فیلم ها یا داستان های عاشقانه این کلیشه وجود ندارد،در دنیای واقعی ما انسان ها هم همچین اتفاقاتی که 'نادر' هم می باشد،وجود دارد.
عشق مقدس است.

Will You Be My Nurse?(2)|Noren|Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora