Kami telah mengemas kini Garis Panduan Kandungan kami.
Semak garis panduan terkini untuk terus berkongsi cerita dengan selamat.

part 1

633 77 15
                                        

از دوچرخه ی زنگ زدش پیاده شد و به دیوار رنگ و رو رفته تکیش داد. از بوی آهن مرطوب و کهنگیش متنفر بود.
با اینکه خیلی وقت بود براش کوچیک شده بود ولی همچنان مجبور بود ازش استفاده کنه.
به این فکر کرد که واقعا ارزش قفل و زنجیر کردن داره؟
پدرش همیشه برای این موضوع سرش داد میکشید و اصرار داشت که باید قفلش کنه. هرچند به نظر نمیرسید حتی چشم خرده دزدهای بیچاره رو هم بگیره.
گرچه با کمی فکر بیشتر به این نتیجه میرسید اونجا محلیه که کسی چیزی بهتر از این نداشت پس همین هم برای خیلیا غنیمت به شمار میومد.
تقریبا حق با پدرش بود؛ حداقل تو این یه مورد.
درسته دوچرخه ی کوچیک و زنگ زدش به درد کسی نمیخورد، اما تو خرابه ای که زندگی میکردن کسی وضعیت بهتری نداشت.

به کانکس خودشون که سرجمع بیست متر هم نمیشد نگاهی انداخت و بعد اطرافشو از نظر گذروند.
امروز بوی آشغال و مواد فاسد شده بیشتر از همیشه شده بود.
اگر میخواست تو یه کلمه جایی که زندگی میکردن رو توصیف کنه، شاید خوک دونی کلمه ی مناسبی بود؛ البته تاحالا هیچ خوک دونی ای رو از نزدیک ندیده بود، ولی فکر میکرد حتی شاید خوک ها هم وضعیت بهتری داشتند.
نمیشد رو اونجا اسم خونه گذاشت؛ همینطور برای هیچکدوم از همسایه هاشون.
اینجا یه گوشه از جنوبی ترین نقطه ی شهر بود، درواقع اصلا توی شهر به حساب نمی اومد، میشد گفت شاید حدود بیست دقیقه ای با خود شهر فاصله داشت.
البته پدرش میگفت این زمان برای وقتیه که با ماشین به شهر برن، وگرنه پیاده چندین ساعت طول میکشید! برای همین هیچوقت به این فکر نکرده بود تا تنهایی به شهر بره.

پدرش میگفت هیچکدوم از اون عوضی های پولدار شمالی ترین نقطه های شهر نمیدونن که همچین جایی هم وجود داره.
برای قانع کردن خودش که اسم مناسبی برای اونجا پیدا کرده بار دیگه نگاهی به دورش انداخت.
مرده همسایه سمت راستیشون تنها زندگی میکرد. اون یکی از خطرناک ترین آدم های اونجا بود؛
نه اینکه بقیه خطرناک نبودن، ولی شنیده بود اون مرد بیشترین مواد مخدر اون ناحیه رو اون تامین میکنه؛حتی پدر خودش هم از اون میخرید.
گرچه پدرش نمیدونست که اون میدونه، فقط چندباری اتفاقی دیده بود که پدرش باهاش حرف میزنه و چیزی رو باهم جا به جا میکنن. اگر پدرش میفهمید که یواشکی اینارو دیده، قطعا کتک مفصلی میخورد.
شایعه ها میگفتن اون مرد توی خونش کلی اسلحه داره و
آدم های زیادی رو کشته و سر به نیست کرده.
با فکرش لرز ریزی به بدنش افتاد و مور مورش شد.
قبل از اینکه اون مرد ترسناک که تمام صورتش پر از جای زخم بود مچش رو بگیره، نگاهشو از کانکس سمت راستیشون گرفت.
کانکس سمت چپ یه خانواده مثل خودشون بودن. حتی یه پسر هم داشتن، ولی اصلا خودش رو با اون پسر مقایسه نمیکرد!
چطور میتونست خودش رو به این پسری که با یه نیشخند چندش بهش نگاه میکرد و همزمان شلوارش رو پایین کشیده بود و به دیواره خونه ی خودشون میشاشید تشبیه کنه؟
چشم غره ای به پسربچه ی همسایه رفت و روشو برگردوند.
حالا که فکرشو میکرد، بهتر بود دوچرخه ی مسخرشو قفل کنه!
آهی کشید و دستشو سمت زنجیر روی زمین برد و آشغال های اطرافش رو کنار زد.
حتی زمین هم بوی فساد میداد. انگار که زیر اون خاک ها یه کوه جنازه دفن شده بود!
بوی تعفنی که همیشه توی محلشون میومد هیچوقت عادی نمیشد.
پدرش میگفت به خاطر اینه که در نزدیکی اونجا محل دفع زبالست و شهرداری آشغال هایی رو که نمیتونن بازیافت کنن و از بین ببرن رو اونجا ول میکنه و اهمیتی به آدمای بدبختی مثل اونا نمیدن؛
شاید هم بعد از چندین ماه سر و کلشون پیدا بشه و یهویی تموم اون زباله هارو آتیش بزنن یا دفن کنن.
همزمان با لمس شدن سر انگشت هاش توسط زنجیر صدای جیغی از جا پروندش.
مگه میشد اون صدا رو نشناسه؟
با شنیدن صدای شکستن چیزی و در پی اون صدای التماس ها و گریه های آشنایی، بلافاصله به خودش اومد و سمت کانکسشون دوید.
درحال حاضر دزدیده شدن دوچرخه ی قراضش میتونست آخرین الویتش باشه.

در رو محکم باز کرد و با صحنه ی همیشگی مواجه شد.
حتی میشد گفت حساب دیدن این صحنه از دستش در رفته بود؛ دیگه نمیتونست تشخیص بده پدرش این بار مسته یا چیزی کشیده یا چیزی بهش نرسیده که بکشه!
بی اختیار اشک هاش روی گونه هاش جا خوش کرد.
این تکراری ترین اتفاقی بود که هیچوقت براش تکراری نمیشد.
پدرش بی وقفه با کمربندش به بدن مچاله شده ی مادرش روی زمین ضربه میزد؛ جیغ ها و التماس های مادرش این بار ضعیف تر از همیشه شده بود.
معلوم نبود چه مدته که همونطور روی زمین خوابیده و کتک میخوره که حتی توان جیغ کشیدن هم نداره.
چند باره دیگه باید این صحنه رو میدید و بین دو راهی همیشگی قرار میگرفت؟
یا مثل یه ترسو از خونه بیرون میرفت و میذاشت تنها کسی که تو زندگیش بهش اهمیت میده تا جایی که جون داره توسط اون عوضی کتک بخوره، یا شجاع بازی در میورد و خودشم مثل مادرش تا جایی که نفس داشت کتک میخورد.
مادرش با دیدن وارد شدن پسرش مخاطب التماس هاشو از همسرش به پسرش تغییر داد.

- برو اینجا واینستا برو بیرووون

صدای لرزونش قلب کوچیکشو فشرده میکرد. پدرش حتی نگاه کوتاهی بهش ننداخت.
طولی نکشید که متوجه بشه این بار با دفعه های پیش متفاوته.
انگار قصدش یه گوشمالی کوتاه نبود وگرنه تا الان تمومش میکرد و میرفت پی کار خودش و تا چند روز پیداش نمیشد؛
اما حالا همچنان مصمم به زدن مادرش ادامه میداد.
پاهاش قفل کرده بود، ذهنش خای شده بود،
حتی نگاهش روی پای پدرش که حالا ضربه ها با اون ادامه پیدا کرده بود و پهلوی خونیه مادرش ثابت شده بود.
پدرش بالاخره متوقف شد و سیگارو فندکی از جیبش بیرون اورد.
سیگار رو بین لب هاش گذاشت و با فندکش روشنش کرد.
چند ثانیه به فندک توی دستش نگاه کرد و بعد محکم تو صورت مادرش پرتش کرد.
صدای فریادش کل بدن خودش و مادرش و حتی کل کانکس پوسیدشون رو به لرزه در اورد.
سیگار روی زمین افتاد و کسی اهمیتی نداد.

-که من رو دور میزنی هرزه آره؟ میخوای من رو دور بزنی؟
پاهای میخکوب شدش به لرزه در اومدن. مادرش...چیکار کرده بود؟

پدرش سمت میزه چوبی کنار دیوار رفت و کیف دستی زنانه ای که توش پر از اسکناس بود رو از روش برداشت که باعث گرد شدن چشم هاش شد.
دیدن اینهمه پول توی کل زندگیش بی سابقه بود.
صدای فریاد پدرش بار دیگه تمام بدنش رو به لرزه انداخت.

Psy [Yizhan] BJYX ࿐ Cerita yang buat anda obses. Terokai sekarang