مثل روالِ هر نیمه شب،دوباره روی نیمکتِ وسطِ پل نشسته بودم و خیره به دریاچه مدادم رو روی دفتر،حرکت میدادم.
صفحه به صفحه میکشیدم و ورق میزدم..زیر هر برگه ساعت دقیق و تاریخ روز رو مینوشتم و ادامه میدادم
درست شبیه چند سال پیش،هنوز هم جلوی پام روی دو زانوت نشسته بودی و به صورتِ غرق در تمرکزم خیره شده بودی
انتظار میکشیدی تا طراحی هایی که توی این چند دقیقه کشیده بودم رو توی بغلت بزارم تا تماشاشون کنی.
دفترچه رو سمتت گرفتم،ولی قبل از اینکه دست هات رو لمس کنه گفتم؛"توی دست خودم ببین موسیو!"
تکخندهی دلنوازی کردی و به کلامم گوش دادی. نمیدونم چند لحظه گذشته بود که تو دوباره دست هات رو سمت دفترچه گرفتی و خواهشمند نگاهم کردی؛"فقط چند لحظهی کوتاه،خواهش میکنم؟"
بخاطر چشم های لعنت شدهت بود یا علاقهی بی اندازهی من نسبت به تو،دفترچه رو به دستت دادم و ثانیه ای نگذشت که دفترچه روی زمین افتاد و تو،ناپدید شدی..به راحتی و مثل همیشه،انگار که حتی از اول هم..وجود نداشتی؛
2:38 AM
21/Dec/5.
YOU ARE READING
Prettiest sketch.
Randomزیباترین نقاشی یک مینی شاته که خوندنش توی دو دقیقه به اتمام میرسه. خوشحال میشم برداشتتون از این دو دقیقه نوشته رو باهام به اشتراک بگذارین.3>
