«اینجا رو ترک کنید»
«ما دیگه به هیچکدوم از شما اینجا نیازی نداریم»
«شما فقط برای ما نحسی و بدبختی میارید»
«بمیرید!»
شش پادشاه در حاشیه جنگل ایستاده بودند و به سخنان دردناک مردمان محبوبشان گوش میکردند.
«چطور ممکنه اینجوری تموم شه؟»
شیون،جوان ترین پادشاه از بین شش نفر،بسیار غمگین و آسیب دیده بنظر میرسید.
«یه لحظه همه ما با خوشحالی جشن میگرفتیم و بعد...»
«اونا خیلی ترسیدن»
لیدو سرش رو تکون داد.
«ما نمیتونیم سرزنششون کنیم»
درسته
به هرحال،شاید بخاطر عشق پایان ناپذیر اونا به انسان ها بود یا شاید این یه واکنش طبیعی بود که اونا میتونن مردم رو درک کنن و اونها رو سرزنش نکنن.
«بمیر»
یکی از انسان ها سنگی پرتاب کرد که با سر سوهو برخورد کرد و باعث بهم خوردن تعادلش شد،اما خوشبختانه گونهی به موقع اون رو گرفت.
سوهو با لمس سرش متوجه خونریزی شد.
«سوهو،داری خونریزی میکنی!»
«من خوبم»
خون روی دستش را پاک کرد و سعی کرد جلوی خودش رو برای نشان دادن دردش بگیرد.
احساس سرگیجه میکرد و دیدش تار شده بود،اما آن را نادیده گرفت.
خدمتگزاران فورا جلو رفتن تا پادشاهان را پوشش دهند؛درحالی که انسان ها به دنبالشان بودند تا به پادشاهان سنگ بزنند.
«هلیوس»
ریون دندان هایش را بهم سایید.
«کاری میکنم که تقاصش را پس بدی»
«این و نگو ریون»
هوانوونگ سرش را تکان داد.
«اون ممکنه بلا های بدتری هم سرمون بیاره»
«چیزی بدتر از این هم وجود داره؟»
شیون پرسید و به مردمان محبوبشان نگاه کرد که به آنها سنگ میزنند.
خدمتگزاران فریاد میزدند تا مردم بس کنند.
اما تنها جوابشون سنگ هایی بود که پی در پی با آنها برخورد میکرد.
هر لحظه صدای مردم برای پادشاهان بلندتر و دردناک تر میشد.
سوهو حرکت کرد.
«بیایید بریم»
«ما واقعا داریم اونا رو ترک میکنیم؟»
شیون،مردد پرسید.
«ما مجبوریم...وگرنه هلیوس باعث ناپدید شدن خورشید میشه.مردم نمیتونن اینجوری زندگی کنند.اونا نمیتونن در تاریکی ابدی زنده بمانند.»
شش پادشاه قبل از رفتن برای آخرین بار نگاهی به مردم انداختند؛قلبشان شکست و فشرده شد.
پس از دور شدن از انسان ها،پادشاهان و خدمتگزاران همچنان در سکوت راه میرفتند.هیچکدام از آنها نمیتوانستند صحبت کنند،چون قلب هایشان از شدت ناراحتی در غذاب بود.
YOU ARE READING
The Monarchs/oneus ff
Fanfiction«Lived and Devil» همه چیز از حسادت هلیوس نسبت به پادشاهان شروع شد. شش پادشاه در مورد اینکه آیا خون کودک پیشگویی شده را بنوشند تا قدرتشان را پس بگیرند با هم اختلاف داشتند. خانواده ای که زمانی کنار هم شاد بود،حالا بخاطر انتخابی که باید بکنند،از هم پا...
