Part1

78 18 0
                                        

دلش میخواست استادشو به هفت روش سامورایی از بین ببره که مجبور کرده بود یک ربع بیشتر توی کلاس بشینه : عاح .. تمومش کن دیگه مرتیکه،
صدای خنده ریز و کیوت دوست صمیمی اش لیو یانگ یانگ که کنارش نشسته بود بیشتر به جونش اتیش مینداخت و میخواست خودشو بکشه ولی ارزوی بهتری داشت!!
یکی از ارزو هاش امسال باید به دومین تور انسیتی میرسید و مثل سالهای پیش دیر نمیکرد تا راهش ندن ، بهرحال اون قرار بود بایست عزیزش " مارک لی " رو ببینه!
ارنجشو به پهلوی پسر ریز جثه کنارش زد : یانگی باور کن اگه یبار دیگه بخندی کاری میکنم که بابا شدن برات یه ارزوی محال بشه!
یانگ یانگ خندید و دستشو روی پهلوش گذاشت : من که قرار نیست بابا بشم هه چاناا
هه‌چان سرشو برای دوستش تکون داد و از اینکه چرا باید از بین این همه ادم یانگ یانگ دوست صمیمیش میشد حس تاسف گرفت
بعد از اینکه استادش یعنی اقای مین اتمام کلاس رو اعلام کرد ، وسایلاشو توی کوله اش پرت کرد و سمت در خروجی کلاس رفت،
+یانگ یانگی من باید برم وگرنه دیرم میشه ، میبینمت
و دور شد!
یانگ یانگ سرشو بالا و پایین کرد : یادت نره فیلم بگیریا .. هویی صبر‌کن ببین‌ چی میگم

....
تقریبا تا پنج ساعت دیگه کنسرتشون شروع میشد و سر صدای یوتا و جونگوو باعث میشد مارک استرس بیشتری بگیره!
پس عصبی گفت : جونگوو هیونگ یکم ارومتر باش!
+اوهو! پسرک گوزوی من استرس گرفته؟
مارک‌عصبی تر گفت : ایی ،، چند بار بگم این لقبو استفاده نکن؟! همه فکر میکنن من معده درست و حسابی ای ندارم!
جونگوو با لحن جدی ای گفت : یعنی داری میگی اونی که ۲۴ ساعت هفت روز‌ رو باد معده تحلیه میکنه تو نیستی؟!
مارک نفس عمیقی کشید و یکم‌با خودش ور رفت تا استرسش کمتر بشه!

.....
با وسواس موهاشو سشوار کشید بهرحال امروز باید کلی خوشتیپ بشه و دلبری کنه!
موهاشو روی صورتش ریخت و با سرعت سمت کمدش رفت ، شلوار مشکی و هودی سفید رنگی که خرس کیوتی داشت تنش کرد و بعد از پوشیدنشون جلوی ایینه ایستاد و خودشو برانداز کرد ،
لپای توپرش سرخ شده بودن دستشو روشون‌کشید و با یه نفس عمیق از ایینه فاصله‌ گرفت
لایت استیک و بنرایی که یه کلکسیون خیلی بزرگ گوشه اتتقش ازشون درست کرده بود رو برداشت و از خونه بیرون رفت
باید هر چه زودتر خودشو به محل برگذاری‌کنسرت میرسوند وگرنه نمیتونست از بین ججعیت عظیم‌ بره داخل ،،
بلیطشو با ذوق تحویل داد و وارد سالن که جمعیت زیادی داشت شد
غرورشو حفظ کرد و سمت صندلیش که توی ردیف اول بود حرکت کرد
بهرحال همه مثل هه چان پرتلاش نبودن که همزمان با شانزده تا لپ تاپ وارد سایت بلیط بشن و قبل از تموم شدن بلیطا بتونن ردیف اول رو بخرن!
لایت استیکشو برداشت و بنری که بزرگ اسم مارک روش حک شده بود رو بالا گرفت و با تک‌سرفه ی ریزی جیغ و دادشو شروع کرد .

بعد از‌ چند ثانیه اعضای انسیتی روی استیج بودن و مارک خیلی ناز شده بود
هه چان همونطور که با چشمای قلبی نگاهش میکرد و محو بود متوجه شد شخص بزرگ جثه ای که دست کمی از یک گوریل انگوری نداشت ، پشتش بود و هلش میده : هوی هوی ... برو عقب بیتربیت مگه نمیبینی اینجا جای منه؟ 
مرد پشت سرش عصبی شد تنه ی محکمی از پشت بهش وارد کرد و هه‌چان جلوی مارک عزیزش زمین خورد!
تقریبا تمام استخونای دستش ترک برداشت ولی وقتی سرشو بالا اورد ، مارک و جانی کنارش نشسته بودن و سعی داشتن کمکش کنن
یه لحظه!
مارک الان دقیقا کنارش بود و دستشو روی شونه هه‌چان گذاشته بود!
و الان هه چان کوچولو بیشتر از درد دستش ، قلبش دیگه تپش نداشت!!
اون از نزدیک خیلی زیبا تر بود!!!!!!

مارک وقتی صورت سرخ شده و گرد هه چانو دید متوجه کیوت بودن این بشر شد
هه‌چانی همش عذر خواهی میکرد و بعد از هزار بار تعظیم و انواع معذرت خواهی از اونجا دور شد و روی صندلیش برگشت
و حتی خبر نداشت که تمام اونروز افکار مارک جونش رو تصرف کرده بود و تمام نگاه مارک فقط به اون‌ بچه خرس کیوت بود!

هه چان تک تک فحش هایی که به مغز کوچولوش میومد رو توی دلش نثار اون مرد کرد
با پخش شدن اولین اهنگ تمام خجالتشو کنار گذاشت و با بالا و پایین پریدن ثابت کرد که میتونه بهترین فن بوی جهان بشه و بله! مارک جونش داشت بهش لبخند میزد!!
توی دلش با جمله " خاک تو سر من که انتظار دارم بهم با این آبرو ریزیم نخنده " خودشو عصبی‌ تر‌ کرد

مارک‌باورش نمیشد که یه بشر اینهمه کیوت میتونه باشه و نتونه در مقابل حرکاتی که انجام‌میده، نخنده!
تمام تلاششو کرد تا رقصارو انجام بده ولی فقط یه گربه کوچولو بود که بالا و پایین میپرید
و مارک‌ نمیدونست چه اتفاقی افتاده که همش با دیدنش لبخند میزنه و نمیتونست خودشو جمع کنه!

....
با صدای شکمش یادش افتاد که هیچ چیزی از ظهر نخورده پس بلند شد و سمت اشپزخونه رفت
بهرحال شکمش همه چیزش‌ بود!!
روز بعد توی مدرسه یانگ یانگ دیر کرده بود برای همین تنها بود ولی چند دقیقه بعد که یانگ یانگ رسید عین بمب ترکید ،
+یوهوو خوبی هه‌چانی .. دیروز خوش گذشت؟
ههچان چشماشو روی هم از روی حرصش فشار داد : هیچی نگو یانگی هیچی.. گند زدم‌ به همه چی!
یانگ یانگ گیج نگاه کرد : چرا ؟ چیشد مگه؟
+اه میخوام از شدت خجالت گریه کنم!
و دستاشو روی چشمش گذاشت!
+چانییاا .. چرا چرا بغلش کردی؟
هه‌چان دستاشو کنار زد و پوکر به دوست خنگش نگاه کرد : اره با مارک دوست شدم! چی داری‌ میگی یانگیاا

یانگ یانگ منتظر‌ نگاه کرد
هه چان هوفی کشید و گفت : عاح .. دیروز یکی‌ هلم داد و من افتادم روی استیج! بغل جانی و مارک! بعدشم کلی عذر خواهی کردم ولی بعدا توی اجراها عین مونگلا داشتم بالا پایین میپریدم و مارک میخندید،،،، حتما میگفت این یارو خیلی خنگه
یانگ یانگ با صدای بلندی خندید و گفت : وای ... چانیا... داغون‌ کردی که!!
+خودم‌ میدونم دیگه تو هیچی‌ نگو!!
یانگ یانگ همچنان میخندید تا یه‌ پس گردنی از ههچان نوش جون کرد: یااا نزن دردم میگیره!
هه چان پوزخند زد : از این به بعد مسخرم نکن
یانگ یانگ‌ گردنشو ماساژ داد : بیا شب بریم کاراکوئه !
-هاا اره منم‌ میامم
....
مارک‌ درگیر بود تا اینکه تیونگ کنارش نشست : چیشده‌ مکنه جونی اینهمه پکر شده؟
+چیزی‌ نیست هیونگ! یکم حالم خوب نیست
-میخوای شب‌ بریم‌ بگردیم؟ مطمئنم خوش میگذره!!
+عا اره فکر خوبیه ... مرسی که هستی هیونگ!

Chocolate bear 🐻 🍫Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora