Hurricane{Z.M}

Hurricane{Z.M}

9.1K Reads 1.6K Votes 37 Part Story
zayniction By zayniction Updated Dec 22, 2016

احساس کردم چشماش داره بین ما می چرخه.
ـ یک این جا هیچ کس به هیچ وجه رابطه ی جنسی نخواهد داشت.برام هیچ فرقی نمی کنه زن با زن‌,مرد با مرد,زن بامرد.
ـ دو اینجا هیچ کس از من نمی پرسه "چرا" و من تنها کسی ام که می پرسه.
ـ سه من سر وقت میام و میرم و شما هم بدون حتی یک دقیقه تاخیر باید اینجا باشید.
ـ چهار..ـ دوباره شروع به راه رفتن کرد و به همه با دقتی که خاص خودش بود نگاه می کرد ـ من به انتخاب آقای وارنر احترام میذارم ـ ولی نارضایتی از صداش میبارید ـ ولی فکر نمی کنم وجود ی زن توی آشپزخونه ضروری باشه چه برسه به چند تا.
مکث کرد و ادامه داد:پس ی کاری نکنید که نظرم راجع به احترام به خواسته ی سر آشپز قبلی عوض بشه.
بعد از چند لحظه که انگار چند سال بود  دوباره شروع به قدم زدن کرد.
ـ و هر کس از قوانین سرپیچی کنه بی برو برگرد اخراجه....و اولین روز کاری تون رو بهتون تبریک می گم.
~~~~~
Zayn Malik fanfiction

Who_am_i00 Who_am_i00 Jan 18
بچه ها یه سری موجودات اعصاب خوردکن نفهمن که هیچی نمیفهمن😂😂خلاصه اینکه من خیلی از بچه ها بدم میاد😷😷
atalebymystery atalebymystery Sep 05, 2016
اه اه
                              من از بوی شیر خیلی بدم میاد =_=
atalebymystery atalebymystery Sep 05, 2016
بسم‌الله :)
                              بریم که داشته باشیم این داستان رو
                              (عین این مجریا ^_^)
qthasi qthasi Aug 31, 2016
مخصوصا قسمتی ک بچه داشت تو ماهیتابه سرخ می شد
seti2003 seti2003 Feb 08
عالییی بود😂ینی زندگی ریدمان منو به تصویر کشیدی 
                              یدف یه بچه تخس بیشور توی غذام دوغو نوشابه خالی کرد :")
fatemeh91 fatemeh91 Dec 23, 2016
اييييييي يك بار داداشم روم بالا اورد من تا يك هفته صبح تا شب تو حموم بودم. اه اه يادم مياد احساس  ميكنم بدنم مور مور ميشه😑😂😂😂