چپتر ۹

218 27 3
                                    

چپتر نه؛ معبد باستانی و قفل شده ی کوهستان، جنگل اجساد حلق آویز شده - قسمت اول

فویائو متوجه شد که شیائویینگ در میان ازدحام جمعیت پنهان شده بود. اخم کرد و پرسید:«اون دختر چرا اینجاست؟»
اگرچه صدایش عصبانی نبود اما لحن خوبی هم نداشت. وقتی شیائویینگ آن‌ را شنید سرش را خم کرد. شیه‌لیان به جای او پاسخ داد:«نگران بود ما با اتفاق بدی رو به رو بشیم برای همین اومد اینجا تا یه نگاهی بندازه.»
فویائو به سمت بقیه چرخید تا سؤال دیگری بپرسد:«اون با شماها اومده اینجا؟»
جمعیت ابتدا کمی مردد بودند، ولی بعد جواب دادند:
«یادم نمیاد»
«منم نمیدونم.»
«نه، وقتی اینجا اومدیم اون نبود، درسته؟»
«اصلا اون رو ندیدم.»
«منم همینطور.»
شیائویینگ سریع جواب داد:«به خاطر اینه که مخفیانه اومدم.»
سردسته اوباش فورا پرسید:«چرا مخفیانه مارو دنبال کردی؟ عذاب وجدان می‌کنی؟ نکنه شبح دامادی ولی تغییر قیافه دادی؟»
وقتی این را گفت افرادی که کنار شیائویینگ ایستاده بودند به سرعت از او دور شدند؛ بین او و خودشان فاصله‌ی زیادی خالی کردند.
شیائویینگ قبل از اینکه حرف بزند سراسیمه دستانش را تکان داد:«نه نه، من شیائویینگم! واقعا خودشم.»
به سمت شیه‌لیان چرخید:«ارباب جوان، ما قبلا همدیگه رو دیدیم! به شما تو آرایش و لباس پوشیدن کمک کردم.»
شیه‌لیان:«...»
همه نگاهشان را سمت او چرخاندند و عده‌ای بین خودشان شروع به پچ پچ کردند. او صدایشان را به صورت مبهم می‌شنید:
«مشکل روانی داره.»
«با مردم عادی فرق داره.»
«باورنکردنیه.»
شیه‌لیان دو بار سرفه کرد:«این فقط یه ماموریت ضروریه، این یه ماموریت ضروریه. نان‌فنگ، فویائو...شما...»
سرش را چرخاند، و متوجه شد که نان‌فنگ و فویائو تمام مدت با نگاهی غیرعادی در چشمانشان به او خیره شده بودند. علاوه بر این، شروع کردند به آرامی از او دور شدند. آنطور که به شیه‌لیان نگاه می‌کردند باعث شد کل بدنش مور مور شود.
از آن‌ها پرسید:«شما دو نفر نمی‌خواین چیزی بگین؟»
چطور باید می‌دانست که مهارت دختر در آرایش به طرز عجیبی نتایج خارق العاده‌ای دارد. شیائویینگ فقط به او آموزش داد چگونه ابروهایش را ظریف درست کند، چگونه مقداری پودر سفید به پوستش بزند و لب‌هایش را قرمز کند. با این حال، اگر شیه‌لیان صحبت نمی‌کرد دقیقا مانند یک بانوی جوان نجیب‌زاده، لطیف و زیبا به نظر می‌رسید.
درنتیجه، وقتی به اون نگاه می‌کردند باعث می‌شد قلبشان به سرعت بلرزد. باور کردن این صحنه برای آن‌ها سخت بود؛ باعث شد که از سر تا پا مضطرب شوند وقتی راجع به زندگی خودشان شروع به تردید کردند.
صورت شیه‌لیان هنوز همان صورت بود، اما نان‌فنگ و فویائو تظاهر می‌کردند نمی‌دانند با این ظاهر فعلی او دارند با چه کسی صحبت می‌کنند. فویائو از نان‌فنگ پرسید:«چیزی می‌خوای بگی؟»
نان‌فنگ فورا سرش را تکان داد:«هیچی نمی‌خواستم بگم.»
شیه‌لیان جواب داد:«شاید بهتر باشه یه چیزی بگین.»
همان موقع، افراد گروه شروع به صحبت کردند:«عه، این معبد مینگ‌گوانگه؟»
«این جنگل کوهستانی واقعا یه معبد مینگ‌گوانگ داره؟ عجیبه، تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.»
همه یکی پس از دیگری به آن منظره عجیب نگاه کردند. با این حال، شیه‌لیان یکباره جواب داد:«بله، این معبد مینگ‌گوانگه.»
نان‌فنگ متوجه شد که صدایش کمی عجیب است. پرسید:«چی شده؟»
شیه‌لیان جواب داد:«بدون شک شمال سرزمین ژنرال مینگ‌گوانگه؛ اینطور نیست که سوزوندن عود برای اون فرق زیادی کنه و یا که نیروی معنوی ضعیفی داشته باشه. ولی، چرا فقط یه معبد نان‌یانگ اینجا هست؟»
فهمیدن اینکه چرا اون مقام‌ عالیرتبه شخصا از امپراطور بهشتی درخواست کمک کرده، کار سختی نبود؛ چون امپراطور در هزاران سال گذشته بین خدایان جنگ نفر اول بوده و مرتبه‌ی او از ژنرال مینگ‌گوانگ نیز بالاتر است. طبیعتاً، هر چه بیشتر دعا می‌کردند، امنیتشان بیشتر تضمین می‌شد.
گرچه، مرتبه‌ی ژنرال مینگ‌گوانگ و ژنرال نان‌یانگ برابر بود و اختلاف چندانی نداشتند. تنها فرق آن دو این بود که ژنرال مینگ‌گوانگ نه هزار معبد دارد، هزار معبد بیشتر از ژنرال نان‌یانگ.
شیه‌لیان نمی‌توانست بفهمد که چرا ژنرال مینگ‌گوانگ دنبال چیزهای دست نیافتنی بود و از چیزی که در نزدیکی اش است چشم پوشی میکند.
برای شیه‌لیان عجیب بود. درواقع حتی اگر معبد مینگ‌گوانگ توسط شبح داماد تسخیر شده بود و مردم نمی‌توانستند به آنجا بروند، بی‌‌تردید می‌توانستند معبد دیگری برای مینگ‌گوانگ بسازند؛ پس چرا معبدها را برای خدای دیگری ساختند؟
فویائو ‌متوجه این شد:«دلیل دیگه ای باید داشته باشه.»
  «درسته، حتما دلیل داره که مردم منطقه‌ی دامنه‌ی کوه یوجون هرگز برای مین‌گوانگ معبدی نساختن.»
شیه‌لیان گفت:«کدومتون می‌تونه کمی انرژی معنوی به من قرض بده؟ شاید مجبور بشم برم نیروی کمکی درخواست کنم...»
همان لحظه، شخصی سر و صدا کرد:«واو، چقدر عروس اینجا هست.»
صدایی از داخل معبد مین‌گوانگ آمد و شیه‌لیان سریع به اطراف نگاه کرد.
مطمئنا به بقیه گفته بود رو به روی معبد در فضای باز بمانند ولی آن‌ها نادیده‌اش گرفتند و به داخل معبد رفتند.
نان‌فنگ فریاد زد:« موقعیت خطرناکیه، سرخود هرجایی نرین.»
ولی سردسته اوباش با طعنه گفت:«به حرفش گوش نکنین، اونا جرأت ندارن با ما کاری کنن! ماها زرنگ تر از این حرفاییم، واقعا جرات دارن مارو بکشن؟ همگی بلند شین! بلند شین، بلند شین.»
مردم را تحریک کرد و عملا بیش از نصف گروه همراه او شروع به حرکت به سمت داخل معبد کردند.
فویائو آستینش را تکان داد و بی‌تفاوت گفت:« بذار هرکاری می‌خوان بکنن، مردم احمق.» او بسیار ناراضی به نظر می‌رسید و دیگر نمی‌خواست به آن‌ها اهمیت دهد.
اما داخل معبد مینگ‌گوانگ ناله ای آمد:«همه اون‌ها مرده‌ن.»
سردسته اوباش هم همچنین ترسید:«همشون؟! همه مرده‌ن؟! این کار شیطانه، چطور این یکی با اینکه به نظر می‌رسه ده‌ها ساله که مرده ولی هنوز پوسیده نشده؟»
سریع چرخید و به سمتش رفت:« با این حال اهمیتی نداره که مرده‌ن. خانواده‌‌هاشون نباید به خاطر بردن جسد عروس‌ها به پایین کوه پولی بهمون بدن؟»
چشمان شیه‌لیان به آرامی تیره شد. گروه به حرفش فکر کردند و به نظرشان منطقی بود. عده‌ای از شگفتی آه کشیدند، عده‌ای غرغر کردند و آن‌هایی هم بودند که دوباره خوشحال شدند.

شیه‌لیان نزدیک در ورودی معبد ایستاد:«چرا اول همه بیرون نمیاین؟ هوای معبد با اجساد غلیظ شده؛ اینهمه سال بدون اینکه تهویه‌ای باشه، ممکنه نفس کشیدن اینجا برای مردم عادی ضرر داشته باشه.»
این بسیار منطقی به نظر می‌رسید و گروه نمی‌دانستند باید به کدام یک گوش دهند.
شیائویینگ با صدای ضعیفی التماس کرد:«بیاین دست از این‌ کار برداریم؛ اینجا خیلی خطرناکه، چرا اول به ارباب جوان گوش نکنیم و بریم بیرون بشینیم...؟»
ولی گروه حتی به خودشان زحمت ندادند به شیه‌لیان گوش کنند، چرا باید به او گوش کنند؟ هیچکس توجه نکرد. شیائویینگ تسلیم نشد و چند بار دیگر تکرار کرد.
سردسته اوباش حتی بقیه را رهبری می‌کرد:«جسد‌های تازه رو بردارین، دوستان. کی می‌دونه خونواده‌ی اون‌هایی که خیلی قدیمی‌ان هنوز زنده‌ن یا نه، پس انرژیتون رو برای بردن اون‌ها هدر ندین.»
آنجا کسانی بودند که او را برای زرنگ و باهوش بودنش تحسین می‌کردند. شیه‌لیان واقعا نمی‌دانست به این بخندد یا گریه کند و وقتی دید عده‌ای جاهایی که نباید را لمس می‌کردند، با صدای بلند به آن‌ها هشدار می‌داد:
«نقابش رو برندار! نقاب می‌تونه رایحه نیروی مرگ و حیات رو از هم جدا کنه؛ اگه اون‌ها به هم جذب بشن فکرشم نمیکنی که چه اتفاقی می‌افته.»
برای بردن تازه‌ترین اجساد، تعدادی از مرد‌ها از قبل همه‌ی نقاب‌ها را برداشته بودند. شیه‌لیان نگاهی با نان‌فنگ رد و بدل کرد، سرش را تکان داد و به سمت در رفت. می‌دانست نمی توانند آن‌ها را متوقف کنند.
بالاخره به نظر نمی‌رسید آن‌ها بتوانند مردها را سخت کتک بزنند که نتوانند حرکت کنند؛ از طرف دیگر اگر اتفاقی بی‌افتد و توانایی دویدن را از دست دهند چه؟ موقعیت بسیار ناامیدکننده‌ای بود.
همان موقع یکی از مردان تنومد نقاب یک عروس را برداشت و با تعجب فریاد زد:«خدای من، این دختر خیلی خوشگله.»
همه مرد‌ها جسد را دوره کردند.
«اون حتی ازدواجم نکرده، درسته؟ چقدر حیف که اینجوری مرد.»
«لباس‌هاش یکم پاره پوره شده، ولی از همه خوشگل‌تره.»
عروس احتمالا مدت زیادی نیست که مرده است، پوستش هنوز نسبتا نرم است.
کسی گفت:«جرات دارین بهش دست بزنین؟»
سردسته اوباش جواب داد:«چرا باید بترسم؟»
سپس دو بار صورت جسد را فشار داد. اون بسیار نرم بود که باعث می‌شد قلبش بلرزد و دستش را دراز کند تا دوباره لمسش کند. شیه‌لیان دیگر نمی‌توانست دیدن آن ‌را تحمل کند و می‌خواست متوقفش کند که شیائویینگ سراسیمه داد و بیداد کرد:«این کار رو نکن!»
سردسته اوباش او را به عقب هل داد و فریاد زد:«از سر راه مردها برو کنار.»
اما شیائویینگ دوباره روی پاهایش بلند شد و گریه کرد:«تو می‌خوای اینجوری به خشم بهشتیان دچار بشی.»
سردسته اوباش عصبانی شد و ناسزا گفت:«این خل و چل کریح واقعا فضوله!»
ناسزا گویان حرکت کرد تا او را کتک بزند ولی شیه‌لیان با یک دست به راحتی پشت یقه لباس شیائویینگ را بلند و او را دور کرد. درعین حال، ناگهان صدای ضربه‌ای شنیدند. سردسته اوباش فریاد زد:«کی منو زد؟»
شیه‌لیان برگشت تا نگاهی بیاندازد. به خاطر ضربه، زخم عمیقی در سر سردسته اوباش شروع به خونریزی کرد. و یک سنگ خون‌ آلودی روی زمین بود. شیائویینگ قبل از اینکه معذرت خواهی کند یک لحظه بهت زده شد:«ببخشید...ببخشید... ترسیده بودم و اتفاقی انداختمش.»
هرچند، حتی اگر می‌خواست تقصیر را گردن بگیرد هیچکس باور نمی‌کرد؛ چون مسیرش اشتباه بود. سنگ از پنجره ی پشت سردسته اوباش پرتاب شده بود. او فریاد زد:«خودشه، همون خل وضع زت با اون بانداژ دور صورتش.»
شیه‌لیان، شیائویینگ را به دست نان‌فنگ سپرد و گام بلندی برداشت؛ دست راستش را روی چارچوب پنجره نگه‌داشت، تغییر جهت داد و برای تعقیب به سمت جنگل دوید. عده‌ای از افراد جسور هم که چشمشان به دنبال پاداش بود، بعد از او از پنجره پریدند. وقتی شیه‌لیان به مرز جنگل رسید، بوی خون به مشامش خورد. با حس اینکه یک چیز این وسط درست نیست و به صدا درآمدن زنگ خطر در سرش، فورا قدم‌هایش را متوقف کرد و هشدار داد:«وارد جنگل نشین!»
هشدارش را فریاد زد اما، آن دسته‌ای از افراد با خودشان فکر کردند:«حتی اگه تو دنبالش نری، من انجامش می‌دم.» و بدون توقف وارد جنگل شدند. بقیه افرادی که درون معبد جمع شده بودند هم بیرون آمدند.
دیدن اینکه شیه‌لیان روی مرز جنگل ایستاده بود باعث شد تعدادی که به انداره‌ی کافی شجاع نبودند در همان حوالی به تماشا بمانند. کمی بعد، صدای داد و فریاد شنیدند. سایه‌هایی از جنگل به بیرون لرزیدند. همان‌هایی بودند که از قبل وارد شده بودند و الآن سکندری‌‌خوران بیرون آمدند. و زمانی که بقیه زیر نور ماه آن‌ها را دیدن، از ترس زهره ترک شدند.
وقتی رفتند آدم‌های سالمی بودند، حالا چطور آدم‌های خونین برگشتند؟
از سر و صورت تا لباسشان با خونی که مثل چشمه به بیرون می‌جوشید، پوشیده شده بودند. اگر کسی تا این حد خونریزی کند قطعا می‌میرد؛ اما، این مردها هنوز داشتند به سمتشان می‌آمدند. همگی باهم پشت شیه‌لیان عقب نشینی کردند.
شیه‌لیان دستش را بلند کرد:«آروم باشین، خون مال اون‌ها نیست.»
همان طور که انتظار می‌رفت مردان گفتند:«درسته، خون مال ما نیست. اون... اون...»
حتی صورت پوشیده شده با خون هم نتوانست حالات ترسیده‌شان را پنهان کند. گروه نگاه مردان را دنبال کردند و به جنگل چشم دوختند. خیلی تاریک و سیاه بود به همین دلیل نمی‌توانستند دقیق بفهمند درونش چه نهفته است. شیه‌لیان یک مشعل برداشت و چند قدم به جلو حرکت کرد سپس آن ‌را برای بررسی جنگل بالا برد.
چیزی در تاریکی روی مشعل چکید و صدای "هیس" داد.  قبل از اینکه بررسی کند به مشعل نگاه کرد. بعد از اینکه خودش را آرام کرد دستش را بلند کرد و مشعل را بالا انداخت. اگرچه مشعل فقط ناحیه‌ی بالای سرشان را یک لحظه روشن کرد ولی همه توانستند به وضوح آنچه بالای درختان بود را ببینند.
موهای سیاه بلند، صورت‌های سفید مرده، یونیفرم‌های پاره پاره‌ی مأموران و دستانی که در هوا آویزان شده بود. جسد‌های آویزان بیش از چهل مرد، در ارتفاعات مختلف درختان سر و ته معلق بودند. کسی نمی‌دانست چند مدت خونشان جاری بود اما هنوز خشک نشده بودند. چکه چکه می‌کردند و صحنه‌ی ترسناکی ساختند؛ یک جنگل از جسد‌های آویزان، درمیان باران خون...
مردان بیرون از جنگل همگی خیلی قوی بودند، مردان هیکلی و تنومند. ولی چطور ممکنه تا بحال همچین صحنه‌ای دیده باشند؟ همگی از شوک خشکشان زده بود. و همه جا سکوت حکم‌فرما بود. هنگامی که نان‌فنگ و فویائو آمدند و با این صحنه روبرو شدند، کُپ کردند.
کمی بعد، نان‌فنگ گفت:«شبح سبز.»
فویائو تایید کرد:«دقیقا. این حقه‌ی مورد علاقشه.»
نان‌فنگ رو به شیه‌لیان کرد و گفت:«نرو اونجا. اگه کار اون باشه کارمون کمی مشکل میشه.»
شیه‌لیان به عقب برگشت و پرسید:«در مورد کی حرف می‌زنی؟»
نان‌فنگ گفت:«یک شبح نزدیک به رده‌ی عالیرتبه.»
شیه‌لیان گیج پرسید:«شبح نزدیک به رده‌ی عالیرتبه؟ منظورت اینه که، نزدیک به سطح قدرت یه شبح عالیرتبهه؟»
«درسته.» فویائو گفت:« شبح سبز یه شبح شیطانیه که کاخ لینگ‌ون اعلام کرد نزدیک به رده‌ی عالیرتبه است. بازی‌هایی مثل درست کردن این جنگل اجساد آویزون رو دوست داره. میشه گفت که به این کار معروفه.»
شیه‌لیان فکر کرد:«این واقعا غیرضروریه. اگر شما یه نفر رتبه‌ش عالیرتبهه، پس عالیرتبهه. اگر نیستی، پس نیستی. درست مثل اینکه فقط "صعود" و "صعود نکرده" وجود داره، چیزی به اسم "نزدیک به صعود" یا "در حال صعود" وجود نداره؛ اضافه کردن "نزدیک" فقط گفتنش رو برای همه ناجور میکنه.»
زمانی را به خاطر آورد وقتی که آن مرد جوان او را به اینجا هدایت کرده بود؛ صدای چکه چکه قطرات باران روی سطح چتر شنیده می‌شد.
ممکنه چترش را بالا نگه داشته تا او‌ را از باران خون اجساد جنگل محافظت کند؟
همان موقع «آهی» کشید و دو نفر دیگر بلافاصله پرسیدند:« موضوع چیه؟»
سپس شرح کوتاهی از زمانی گفت که در کجاوه نشسته بودو با مرد جوانی ملاقات کرده و اینکه چگونه او را به اینجا آورده است بیان کرد.
وقتی حرف‌هاش تمام شد، فویائو با شک گفت:«وقتی بالا می‌اومدم متوجه ساختار جادویی این کوه شدم. این خیلی بی‌رحمانه است، ولی اینقدر راحت زد خردش کرد؟»
شیه‌لیان فکرکرد:«بدون اینکه ذره‌ای بهش فکر کنه اون رو زیر پاش خرد کرد.»
گفت:«درسته. این شبح سبز نزدیک به رده‌ی عالیرتبه که ازش حرف می‌زنین می‌تونه همون باشه؟»
نان‌فنگ کمی فکر کرد و گفت:«من اصلا شبح سبز رو ندیدم نمیتونم بگم. اون جوونی که دیدی ویژگی خاصی داشت؟»
شیه‌لیان گفت:«پروانه‌های نقره‌ای.»
وقتی نان‌فنگ و فویائو صحنه‌ی جنگل اجساد معلق را دیدند حالت صورتشان می‌توان گفت آرام بود ولی وقتی آن دو کلمه که از زبان شیه‌لیان بیرون آمد را شنیدند آن دو به وضوح دید که حالت صورتشان در هم فرورفت.
فویائو با ناباوری فریاد زد:«چی گفتی؟ پروانه‌های نقره‌ای؟ چجور پروانه‌ها‌ی نقره‌ای؟»
شیه‌لیان متوجه شد که احتمالاً حرف مهمی گفته است، توضیح داد:« نقره‌ای بودن، اما انگار از کریستال ساخته شده بودن. انگار موجود زنده نبودن، اما خیلی زیبا به نظر می‌رسیدن.»
او دید که نان‌فنگ و فویائو نگاهی به همدیگر ردوبدل کردند. انقدر صورتشان درهم رفته بود که تقریبا به سبزی می‌زد.
کمی بعد، فویائو با صدایی بمی گفت:«بریم. همین الان!»
شیه‌لیان گفت:«ما هنوز ماجرای شبح داماد رو حل نکردیم، چجور بریم؟»
فویائو گفت:«حلش کنیم؟» برگشت و پوزخند زد:«مثل اینکه خیلی دیگه تو قلمروی آدم‌ها موندی. این شبح داماد نزدیک به رده‌ی غضبه. اون شبح سبز جنگل اجساد آویزون هم که نزدیک به رده‌ی عالیرتبه ست، همش دنبال خرابکاریه.»
بعد از کمی مکث، ناگهان با لحنی محکم گفت:«می‌دونی ارباب اون پروانه‌های نقره‌ای کیه؟»
شیه‌لیان صادقانه جواب داد:«نمی‌دونم.»
فویائو غیردوستانه گفت:«حتی اگه ندونی هم الان وقت برای توضیح نیست. خلاصه‌ش اینه که اون کسی نیست که تو از پسش بربیای. بهتره عجله کنی و برگردی به بهشت و درخواست نیروی کمکی کنی.»
شیه‌لیان گفت:«پس تو اول برگرد.»
«تو-»
شیه‌لیان گفت:«اون پروانه‌های نقره‌ای هیچ نشونه‌ی بدی نداشتن. حتی اگه اون قصد بدی هم داشته باشه، و اگه به اندازه‌ای که شما می‌گین آدم وحشتناکی باشه، اون همه‌ی کسایی که تا چند مایلی کوه یوجون هستن نمی‌تونن ازش در امان باشن. اینکه یکی باید از اونا محافظت کنه بیشتر اهمیت پیدا میکنه، پس چرا برنمی‌گردی و ببینی میتونی نیروی کمکی برای کمک به من بیاری؟»
می‌توانست حدس بزند که.  

می‌توانست حدس بزند که فویائو علاقه‌ای به اینجا ماندن و دست و پنجه نرم کردن با این مشکلات ندارد. اگر چنین بود نمی‌توانست او را به زور نگه دارد. فویائو ذاتا آدم رکی بود، برای همین تنهایی در یک چشم بهم زدن آنجا را ترک کرد. شیه‌لیان به سمت نان‌فنگ برگشت تا درمورد آن جوان بیشتر سوال کند که در بین جمع هیاهوی دیگری راه افتاد.
کسی داد زد:«گرفتیمش! گرفتیمش!»
شیه‌لیان وقتی برای پرس‌وجو نداشت. پرسید:«چی رو گرفتین؟»
باری دیگر، دو چهره‌ی خونین از جنگل بیرون آمدند. یکی از آن‌ها مرد درشت اندامی بود که کمی پیش وارد جنگل شده بود. اینکه از باران خونین در جنگل اجساد نترسیده بود خیلی جسورانه محسوب می‌شد. دیگری پسری بود که توسط آن مرد کشانده می‌شد و سر و صورتش باندپیچی شده بود.
شیه‌لیان هنوز حرفی که صاحب چایخانه گفته بود را به خاطر داشت:«احتمالا شبح داماد یه موجود زشته که صورتش باندپیچی شده. خیلی زشته و هیچ زنی دوستش نداره! برای همین نمی‌تونست ببینه که بقیه ازدواج خوبی دارن.»
در آن زمان، همه فکر می‌کردن که این یه شایعه‌ست. کی فکرش را می‌کرد که همچین شخصی واقعا وجود دارد؟
ممکن است چنین شخصی واقعاً وجود داشته باشد، اما اینکه آیا اون شبح داماد است یا نه، موضوع دیگری بود. او می‌خواست نگاهی دقیق به پسر باندپیچی شده بکند که شیائویینگ خودش را رساند.
فریاد زد:«شما شخص اشتباه رو گرفتین! این شبح داماد نیست.»
سردسته اوباش گفت:«اون در حین ارتکاب جرم دستگیر شد و تو هنوزم میگی که اون نیست؟ من...» مکث کرد، انگار که ناگهان چیزی را فهمیده باشد، ادامه داد:«اوه، پس تعجبی نداره که  همیشه فکر می‌کردم خیلی عجیب رفتار می‌کنی و اصرار می‌کردی که "اون نیست"، "اون نیست". پس تو همدست شبح دامادی؟!»
شیائویینگ بهت‌زده، با عجله دستانش را تکان داد:«نه، نه، من نیستم. اون هم نیست. اون کاری نکرده. اون فقط معمولیه... معمولی...»
سردسته اوباش با حالت تهاجمی گفت: «معمولیِ چی؟ معمولیِ خل و چلِ زشت؟» موهای پسر باندپیچی شده را چند باری گرفت و گفت:«پس چرا نگاهی به این شبح داماد "معمولی" نندازیم و ببینیم چه شکلیه؟ چون اون خیلی دوست داره زن‌های بقیه رو بدزده.»
گرفتن تصادفی موهای او باعث شد چندتا از باندها باز شوند، پسر باندپیچی شده فوراً سرش را گرفت و جیغ زد. گریه‌هایش پر از ترس بود. هم ناراحت‌کننده بود و هم اسف‌بار بود. شیه‌لیان بازوی سردسته‌ی اوباش را گرفت و گفت:«کافیه!»
وقتی شیائویینگ فریادهای آن پسر را شنید، اشک‌هایش پایین ریخت. دیدن این‌ که شیه‌لیان، سردسته اوباش را متوقف کرده، او را امیدوار کرد، پس سریع آستین او را گرفت و التماس کرد.«ارباب...ارباب جوان، بهمون کمک کن.»
شیه‌لیان نگاهی به او انداخت و شیائویینگ با خجالت آستینش را آزاد کرد، انگار از این ترسیده باشد که او از لمس دستانش بیزار باشد و دیگر نخواهد به او کمک کند.
شیه‌لیان به آرامی گفت:«چیزی نیست.»
او نگاهی دیگر به پسر باندپیچی شده با سر خونی انداخت و متوجه شد که آن پسر با چشمانی گشاد و خون‌آلود زیرچشمی به او نگاه می‌کند. آن پسر فقط نگاهی انداخت، سپس بلافاصله چشمانش را پایین انداخت و با عجله باندها را محکم کرد. اگرچه چهره‌‌ش را نشان نداد اما قسمتی از پوست صورت او مشخص شده بود و همان قسمت بسیار وحشتناک بود، گویی که با آتش سوخته بود. تصور اینکه صورت مخفی شده زیر باند چقدر ترسناک است، سخت نبود. حاضرین نفس خود را حبس کرده بودند و پسر بیشتر در خود جمع شد.
شیه‌لیان متوجه شد که ترسیدن خودش و او شبیه به هم است. آن‌ها جرات قدم گذاشتن در روشنایی یا در طول سال جرات دیدن دیگران را ندارند. در ذهن خودش دوباره آهی کشید.
سردسته اوباش در گوشه‌ای با احتیاط ایستاده بود:«چه حقه‌ای میخوای بزنی؟ ماییم که شبح داماد رو گرفتیم.»
شیه‌لیان او را رها کرد و گفت:«گمون نکنم شبح داماد بذاره به این آسونی‌ها اون رو بگیری. دوست من یکم پیش اینجا رو گشت، اما اون رو پیدا نکرد. ممکنه این پسر دیرتر اومده باشه. شبح داماد واقعی باید هنوز اینجا باشه.»
شیائویینگ شجاعت خود را جمع کرد:«شماها پول رو می‌خواین، اما نمی‌تونین همینجوری یکی رو اتفاقی بگیرین.»
با شنیدن این حرف، سردسته اوباش به وضوح می‌خواست دوباره دختر را کتک بزند. او از اول هم برایش دردسرساز بود، شیه‌لیان دیگر نمی‌توانست تحمل کند. دستش را تکان داد و رویه بیرون آمد تا به سردسته اوباش سیلی محکمی بزند. به نظر می‌رسید که صبر نان‌فنگ نیز لبریز شده، بلافاصله به دنبالش به او لگد زد.  سرانجام روی زمین افتاد و متوقف شد. این آدم ستیزه‌جو بود و زمانی که از حرکت افتاد، جمعیت نمی‌دانستند چه کسی را مورد هدف قرار بدهند، بنابراین همگی سربراه شدند. سروصداها بعد از چند فریاد پراکنده از این‌ور آن‌ور خاموش شد.
شیه‌لیان فکر کرد:«بالاخره می‌تونیم به این قضیه رسیدگی کنیم.» نگاهی به پسر که روی زمین نشسته بود انداخت و پرسید:«تو کسی بودی که یکم پیش سنگ پرت کردی؟» صدایش آرام بود. پسر باندپیچی شده، درحالی که می لرزید، به او نگاه کرد و سر تکان داد.
شیائویینگ گفت:«اون نمیخواد به کسی آسیب بزنه. وقتی دید سردسته اوباش می‌خواد منو کتکم بزنه، می‌خواست بهم کمک کنه.»
شیه‌لیان دوباره از پسر جوان پرسید:«می‌دونی جریان این اجساد آویزون تو جنگل چیه؟»
شیائویینگ گفت:«نمیدونم جریان چیه، اما قطعاً کسی که آویزونشون کرده، اون نیست.»
پسر باندپیچی شده در حالی که می‌لرزید مرتب سرش را تکان می‌داد. ناگهان نان‌فنگ که گوشه‌ای ایستاده بود و به او خیره شده بود، گفت:«چه رابطه‌ای با چی‌رونگ، شبح سبز داری؟»
شیه‌لیان به این نام اعتنایی نکرد و پسر باندپیچی شده نیز هیچ واکنشی به آن نشان نداد اما جرات هم نمی‌کرد جواب نان فنگ را بدهد.
شیائویینگ توضیح داد:«اون خیلی ترسیده. نمیتونه صحبت کنه...» او تمام مدت سعی می‌کرد از این پسر عجیب و غریب محافظت کند.
شیه‌لیان با صدای ملایمی گفت:«بانو شیائویینگ، ماجرای این پسر دقیقا چیه؟ هرچی که میدونی رو بهم بگو.»
به نظر می‌رسید شیائویینگ با دیدن شیه‌لیان، شجاعت خود را جمع کرده. نور آتش روی صورتش می‌درخشید و دیگر از این کار اجتناب نمیکرد. در حالی که دستانش را بهم می‌فشرد، گفت:«اون واقعا کار بدی نکرده. این بچه تو کوه یوجون زندگی می‌کنه. بعضی اوقات که خیلی گرسنه باشه، برای دزدیدن غذا میاد پایین. یه بار برای دزدی به خونه‌ی من اومد... فهمیدم که نمی‌تونه صحبت کنه و از ناحیه صورت آسیب دیده، منم با پارچه‌ صورتش رو باندپیچی کردم و گاهی وقتا بهش غذا میدم...»
شیه‌لیان در ابتدا فکر می‌کرد که آن‌ها یک زوج هستند، اما اکنون که این حرف‌ها را شنید، متوجه شد که شیائویینگ مانند خواهر بزرگتر از او مراقبت می‌کند.
او گفت:«بعدا خیلی از مردم فکر کردن كه اون شبح داماده. من نتونستم قانعشون کنم، برای همین فقط امیدوارم که مجرم واقعی سریع دستگیر بشه... فکر می‌کردم از اونجایی که ارباب جوان می‌تونه مثل یه عروس رفتار کنه تا شبح داماد رو بگیره، پس حداقل قرار نیست آدم اشتباهی رو بگیرین، چون اون اصلا نمی‌تونه کجاوه‌ی عروس رو بدزده. لحظه‌ای که بیرون رفتم، شنیدم که سردسته اوباش و بقیه تصميم دارن کوه رو بگردن واقعاً نگران شدم، برای همین هم مخفیانه اومدم تا یه نگاهی بندازم.»
او مانند محافظ جلوی پسر ایستاده بود، انگار که می‌ترسید دیگران دوباره او را بزنند. باز هم از او دفاع کرد:«اون واقعا شبح داماد نیست. بهش نگاه کنین، فقط چند نفر می‌تونن اون رو اینجوری بزنن، چجور میشه بتونه این همه افسر نظامی که کجاوه‌ی عروس رو همراهی می‌کنن، شکست بده؟»
شیه‌لیان و نان‌فنگ نگاهی رد و بدل کردند، هر دو می‌دانستند که این یک دردسر است.
اگر چیزی که او گفته درست باشد، پس این پسر آنقدرها هم با این حادثه بی ارتباط نیست؟
پسرک بانداژی، شبح داماد رده‌ی غضب، شبح سبز نزدیک به عالیرتبه و آن ارباب قدرتمندِ پروانه‌های نقره‌ای که کوچک‌ترین اشاره‌ای به نامش باعث می‌شد رنگ از رخسار مقامات بهشتی بپرد. دیدن همچین مهم‌های عجیب غریبی در کوه کوچک یوجون جای تعجب دارد. سرو کله زدن با این موضوع حقیقتا سخت بود. چه خبر شده بود؟ بین کی و کی رابطه وجود دارد؟ شیه‌لیان احساس کرد سردردش چندین بار شدت گرفته، پیشانی‌اش را گرفت و به طور موقت از فکر کردن در مورد اینکه چقدر حرف‌های شیائو یینگ حقیقت دارد، دست کشید.
ناگهان سوالی به ذهنش رسید:«بانو شیائو یینگ، شما همیشه در نزدیکی کوه یوجون زندگی می‌کردین؟»
شیائویینگ گفت:«بله. من همیشه اینجا زندگی می‌کردم می‌تونم تضمین کنم که هیچوقت کار بدی نکرده.»
شیه‌لیان گفت:«نه، می‌خواستم چیز ديگه‌ای بپرسم. آیا معبد مینگ‌گوانگ دیگه‌ای، غیر از اینی که تو کوه یوجونه، کنار کوه هم وجود داره؟»
شیائویینگ جا خورد:«هوم...» در مورد آن فکر کرد، سپس گفت:«گمونم باید باشه.»
با شنیدن جواب، شیه‌لیان احساس مبهمی بهش دست داد، انگار که به چیز مهمی پی برده باشد:«پس چرا تو دامنه‌ی کوه فقط معبد نان‌یانگ دیدم، اثری از معبد مینگ‌گوانگ نبود؟»
شیائویینگ قبل از جواب دادن سرش را خاراند:« قبلا ساخته شده. اما شنیدم که هر بار تصمیم می‌گیرن معبد مینگ‌گوانگ بسازن، بدون هیچ دلیلی قبل از اینکه ساختش تموم بشه، آتیش می‌گیره. یه عده می‌گفتن دلیلش اینه که ژنرال مینگ‌گوانگ نمی‌تونه از اینجا محافظت کنه پس ترجیح دادن معبد نان‌یانگ بسازن.»
نان‌فنگ متوجه شد که شیه‌لیان خشکش زده، پرسید:«اتفاقی افتاده؟»
شیه‌لیان ناگهان فهمید که همه چیز خیلی ساده است.
عروس‌هایی که نمی‌توانستند لبخند بزنند، معبدی که بی دلیل آتش گرفت، معبد مینگ‌گوانگ که جادو شده و در کوه قفل شده، مجسمه‌ی باشکوه خدای جنگ ژنرال پی‌، شبح دامادی که بعد از اینکه با رویه به او ضربه زد در هوا ناپدید شده بود.
همه چیز خیلی ساده بود!
با این حال، چیزی مداوم جلوی دیدش را می‌گرفت و باعث می‌شد شیه‌لیان از همان ابتدا، متوجه اصل قضیه نشود. ناگهان نان‌فنگ را گرفت و فریاد زد:«بهم انرژی معنوی قرض بده.»
اینجوری گرفته شدن باعث شد نان‌فنگ برای لحظه‌ای خشکش بزند. سپس با عجله کف دستش را به کف دست شیه‌لیان زد. پرسید:«چه خبره؟»
شیه‌لیان همانطور که در حال دویدن بود اون را همراه خود کشید:«بعدا توضیح میدم! الان یه راهی برای رام کردن هجده تا عروس پیدا کن!»
نان‌فنگ گفت:«خنگ شدی؟ فقط هفده تا عروس وجود داره، مگه اینکه تو رو اضافه کنیم تا بشن هجده تا.»
شیه‌لیان گفت:«نه، نه، نه! قبلا فقط هفده تا بودن، اما الان هجده‌ تان! بین اون هجده جسد یکیشون قلابیه. شبح داماد خودش رو بینشون قاطی کرده.»

ترجمه فارسی رمان Heaven Officials Blessing Where stories live. Discover now