چپتر ۷

105 25 2
                                    

چپتر هفت؛ شبح عروسی برگزار می‌کند، ولیعهد در کجاوه به کوهستان می‌رود - قسمت دوم
تمامی کجاوه‌‌ی عروسی با ساتن سرخ پوشیده شده بود. گل‌های دوست‌داشتنی، ماه، اژدهایان و ققنوس‌ها با نخ‌های رنگی و ظریف بر روی آن دوخته شده بودند .نان‌فنگ و فو‌یائو هرکدام یک طرف کجاوه ایستاده و از آن مراقبت می‌کردند تا به یک طرف کج نشود. شیه‌لیان در وسط کجاوه ایستاده بود درحالی که با ریتم حمل‌کننده‌ی کجاوه تاب می‌خورد. درواقع هشت نفری که کجاوه را حمل می‌کردند، همه از مقامات ارتش بودند که در هنرهای رزمی تبحر داشتند. برای پیدا کردن افراد کاملاً ماهر در هنرهای رزمی که بتوانند خود را به حمال کجاوه مبدل کنند، نان‌فنگ و فویائو مستقیماً به محل اقامت آن فرمانده رفتند و نقشه را بازگو کردند. آن‌ها به طور واضحی درباره‌ی چگونگی رفتن به کوه یوجون و گشتن در آن توضیح دادند، سپس آن فرمانده بدون پرسیدن چیزی گروهی از رزمندگان تنومند و توانا را در اختیار آن‌ها گذاشت. اما دلیلی که نان‌فنگ و فویائو رزمندگان قوی می‌خواستند این نبود که بتوانند به آن‌ها در حمله کمک کنند، بلکه می‌خواستند که قادر به دفاع از خودشان باشند و در هنگام خطر بتوانند فرار کنند. برعکس، آن هشت مقام نظامی زیاد درگیر این موضوع نشدند. در دولت همگی متخصصان درجه یک بودند و جایگاه والایی داشتند، کِی رهبر و ستارگان نمایش نبودند؟ لحظه‌ای که آن دو پسر جوان و زیبا آمدند، از مقامشان استفاده کردند و آن‌ها را مجبور کردند کجاوه را حمل کنند. آن‌ها از وضعیت به شدت ناراضی بودند، با این‌حال دستور فرمانده باید اطاعت می‌شد، بنابراین آن‌ها فقط می‌توانستند احساس تحقیر را در قلبشان دفن کنند. از آن‌جایی که ناراحت بودند جلوگیری از شعله‌ور شدن خشمشان کار سختی بود. این دلیلی بود که گاه به گاه کجاوه را تکان می‌دادند که به لرزش شدید آن منجر می‌شد. صندلی کجاوه چرخید و لرزید، آن‌ها واضح آه کشیدن شیه‌لیان را شنیدند. بعضی از آن مقامات ارتشی نمی‌توانستند جلوی احساس خشنودی خود را بگیرند. فویائو با لحن سردی پرسید:«بانوی من، مشکلی پیش اومده؟ حالا که تو سن بالا بالاخره داری ازدواج می‌کنی انقدر خوشحالی که می‌تونی گریه کنی؟»
در واقع وقتی عروس‌ها ازدواج می‌کردند، خیلی از آن‌ها کاری جز گریه کردن و پاک کردن اشک‌هایشان در کجاوه نمی‌کردند. وقتی شیه‌لیان این را شنید نمی‌دانست بخندد یا گریه کند، با این حال وقتی شروع به حرف زدن کرد لحنش نرم و آهسته بود:«مسئله این نیست، من متوجه شدم که این کجاوه یه چیز خیلی مهمی کم داره.»
نان‌فنگ پرسید:«چی کم داره؟ ما همه‌ی چیزهای لازم رو آماده کردیم.»
شیه‌لیان با لبخند جواب داد:«خدمتکارهایی که توی عروسی کمک میکنن.»
«.....»
دو خدای کوچک جنگ که بیرون ایستاده بودند به همدیگر نیم نگاهی انداختند. کسی نمی‌توانست بگوید در ذهن آن دو چه می‌گذشت که باعث شد به خود بلرزند. فویائو گفت:«فقط وانمود کن خانواده‌ـت فقیرن و پول کافی برای خرید خدمتکارهای دختر ندارن، بعدش خودت تصمیم گرفتی این‌کار رو بکنی.»
شیه‌لیان جواب داد:«باشه.»
مقامات ارتشی با شنیدن بداهه‌گویی آن‌ها که مثل یک نمایش زنده‌ی کمدی به نظر می‌رسید نتوانستند جلوی خنده‌ی خود را بگیرند. احساس نارضایتی در قلب‌هایشان کم‌تر شد و کمی احساس نزدیکی و صمیمیت نسبت به آن سه نفر پیدا کردند. این باعث شد که صندلی کجاوه تعادل پیدا کند. شیه‌لیان یک‌بار دیگر تکیه داد، با اینکه صاف نشسته بود چشم‌هایش را بست تا کمی استراحت کند. چه کسی می‌دانست که لحظه‌ای بعد صدای خنده‌ی کودکی را نزدیک گوشش می‌شنود. صدایی ناخوشایند، بی‌رحم و شاد. صدای خنده‌ی کودک مانند موجی بود که در کوه‌ها و دشت‌ها می‌پیچید، لطیف اما عجیب. با این‌حال کجاوه متوقف نشد و ثابت‌تر از قبل به حرکت کردن ادامه داد، حتی نان‌فنگ و فویائو چیزی نگفتند، انگار که متوجه هیچ چیز غیرطبیعی‌ای نشده باشند .
شیه‌لیان چشم‌هایش را باز کرد و به آرامی صدا زد:«نان‌فنگ؟ فویائو؟»
نان‌فنگ در سمت چپ کجاوه راه می‌رفت، پرسید:«چی شده؟»
شیه‌لیان پاسخ داد:«یه چیزی اینجاست.»
در همین زمان دسته‌ی عروسی همراه با کجاوه وارد اعماق کوهستان یوجون شد. سکوت همه‌جا را فرا گرفته بود، به گونه‌ای که جیرجیر صندلی چوبی کجاوه، خرد شدن برگ‌های خشک زیر پاها و حتی صدای نفس کشیدن افراد حاضر صدای زیادی تولید می‌کردند و گوش‌خراش به نظر می‌رسیدند. صدای خنده‌ی آن کودک هنوز قطع نشده بود، گاهی دور به نظر می‌رسید، انگار که داخل کوهستان بود، گاهی هم نزدیک به نظر می‌آمد، انگار که پشت کجاوه چهار دست و پا راه می‌رفت.
حالت نان‌فنگ جدی‌تر شد:«من که چیزی نمیشنوم.»
فویائو به سردی گفت:«منم همینطور.»
همچنین برای بقیه‌ی حمال‌های کجاوه بعید به نظر می‌رسید که چیزی شنیده باشند .
شیه‌لیان در جواب گفت:«فکر کنم اونا عمداً دارن اجازه میدن که فقط من بشنوم.»
آن هشت مقام نظامی به طور طبیعی به خاطر مهارت زیادشان در هنرهای رزمی خود رای بودند، به‌علاوه آن‌ها باور داشتند به خاطر این‌که شبح داماد هربار به طور تصادفی عروس را انتخاب می‌کرد آن‌ها شب به خانه برمی‌گشتند، بدون هیچ دست‌آوردی. بنابراین هیچ ترسی نداشتند. اکنون به دلایلی نمی‌توانستند به آن چهل مقام ارتشی در دسته‌ی عروسی که به صورت مرموزی ناپدید شده بودند فکر نکنند. ناگهان با این فکر عرق سرد بر پیشانی‌هایشان نشست.
شیه‌لیان متوجه راکد شدن قدم‌های کسی شد و گفت:«توقف نکن، فقط وانمود کن هیچ اتفاقی نیفتاده.»
نان‌فنگ دستش را تکان داد تا به آن مقامات اشاره کند که به حرکت ادامه دهند. شیه‌لیان دوباره حرف زد و گفت:«اون داره می‌خونه.»
فویائو پرسید:«چی می‌خونه؟»
بعد از گوش دادن به صدای آن کودک، شیه‌لیان شروع کرد به تکرار کردن کلمات:«عروس جدید، عروس جدید، عروس جدید توی کجاوه‌ی عروسی.»
در میان این شب ساکت صدای آرام شیه‌لیان خشک به نظر می‌رسید. واضحاً او فقط داشت آن کلمات را تکرار می‌کرد. هرچند آن هشت مقام نظامی احساس می‌کردند که می‌توانند صدای کودک را که با او آن آهنگ عجیب را می‌خواند بشنوند. واقعاً باعث می‌شد خون در رگ‌هایشان یخ ببندد.
شیه‌لیان به خواندن ادامه داد:«چشم‌ها سرشار از اشک، از تپه‌ها و کوه‌ها گذر می‌کند، زیر تور نگه نمی‌دارد لبخند در حال شکل گرفتن را، عروس شبح. منظورش شبح داماده؟ یا یه چیز دیگه؟»
او کمی مکث کرد و گفت:«اینطوری نمیشه، اون الان هی داره می‌خنده، نمی‌تونم بفهمم چی میگه.»
نان‌فنگ اخم کرد:«یعنی چی؟»
شیه‌لیان جواب داد:«به نظر داره میگه عروس جدید توی کجاوه باید گریه کنه و نباید بخنده.»
نان‌فنگ سوال قبلی‌اش را اصلاح کرد:«منظورم این بود که معنی پشت این اتفاق‌ها چیه؟ تو رو یاد چی میندازه؟»
از طرف دیگر فویائو نظری کاملاً مخالف داشت:«این شاید صرفاً جهت یادآوری به ما نباشه. ممکنه بخواد که کار اشتباهی رو انجام بدی. احتمالاً خندیدن تنها راهیه که می‌تونی بدون آسیب دیدن بیرون بیای. هدفش اینه که بقیه رو گول بزنه تا گریه کنن. سخته بتونیم بگیم که عروس‌ها قبلاً تو دامش افتادن یا نه.»
در پاسخ به او شیه‌لیان گفت:«فویائو، اگه یه عروس معمولی این نوع صدا رو وسط راه شنیده باشه در حد مرگ ترسیده. چطور میتونسته بخنده؟ به‌علاوه، اگه من بخندم یا گریه کنم بدترین نتیجه چی می‌تونه باشه؟»
فویائو جواب داد:«دزدیده میشی.»
سپس شیه‌لیان به او یادآوری کرد:«مگه قصدمون از سفر امشب همین نیست؟»
فویائو خرناس کشید اما به بحث کردن ادامه نداد. علیرغم آن، شیه‌لیان دوباره شروع به صحبت کرد:«همین‌طور یه چیزی هست که فکر کنم باید بهتون بگم.»
نان‌فنگ پرسید:«چی؟»
شیه‌لیان جواب داد:«از وقتی که تو کجاوه نشستم یه لحظه هم نبود که لبخند به لب نداشته باشم.»
او زمانی که حرفش را زد بلافاصله کجاوه به طرز بدی در زمین فرو رفت. شیه‌لیان دستش را کمی بالا برد قبل از این‌که بپرسد:«چی شده؟»
فویائو آهسته جواب داد:«هیچی، فقط به چندتا جونور وحشی برخوردیم.»
او تازه حرفش را تمام کرده بود که شیه‌لیان زوزه‌ی محزون گرگی را شنید که سکوت شب را در هم می‌شکست. دسته‌ای از گرگ‌ها راهشان را سد کرده بودند.
شیه‌لیان این اتفاق را طبیعی نمی‌دانست، پرسید:«میشه بپرسم گله گرگ‌ها معمولاً تو کوهستان یوجون پرسه می‌زنن؟»
یکی از مقامات ارتشی که کجاوه را نگه داشته بود گفت:«من هیچوقت همچین چیزی نشنیدم! چطور می‌تونن توی کوه یوجون باشن؟»
شیه‌لیان ابرویش را بالا داد قبل از این‌که بگوید:«درسته، پس ما به مکان درست اومدیم.»
چیزی که سد راهشان شده بود تنها دسته‌ای از گرگ‌های وحشی بود، مقابله با آن‌ها برای نان‌فنگ و فویائو کار چندان سختی نبود و همین‌طور چیز ترسناکی برای آن مقامات نظامی که معمولاً با دیگران می‌جنگیدند به حساب نمی‌آمد، اما در همان هنگام آن‌ها در فکر آهنگ وهم‌آور آن شبح مرموز بودند، این تنها دلیلی بود که باعث وحشت و بی‌دفاع به نظر رسیدنشان شده بود. از تاریکی درون جنگل چند جفت چشم سبز رنگ درخشیدند، زمانی که گرگ‌ها به آرامی بیرون آمدند دسته‌ی عروسی را کاملاً محاصره کردند. در مقایسه با گرگ‌هایی که با ولع وعده‌‌ی غذایی خود را محاصره کرده بودند و آن آواز مرموزی که قادر به شنیدنش نبودند مسلماً اتفاقی که غیرطبیعی‌تر بود بیشتر باعث وحشت می‌شد. پس یکی یکی آستین‌هایشان را بالا زدند و برای نبرد و نشان دادن مهارت‌هایشان آماده شدند. اما متاسفانه بهترین قسمت نمایش هنوز از راه نرسیده بود، محکم قدم برمی‌داشتند که ناگهان صدای خش خش و بعد صدای بیگانه‌ای که نه متعلق به انسان بود نه جانوری درنده به گوش رسید .
یکی از مقامات از ترس و تعجب فریاد زد:«این...این چیه؟! این دیگه چیه؟!»
نان‌فنگ نفرین کردن‌هایش را از سر گرفت. شیه‌لیان می‌دانست که چیزی سریعاً تغییر کرده و می‌خواست بلند شود، پرسید:«الان چه اتفاقی افتاد؟»
در همان حال نان‌فنگ بلافاصله فریاد زد:«بیرون نیا!»
شیه‌لیان وقتی که کجاوه ناگهان شروع به لرزیدن کرد دستش را بالا برد. به نظر می‌رسید که چیزی به در کجاوه تکیه داده بود. شیه‌لیان سرش را خم نکرده بود، به پایین خیره شد و از لای پرده‌ی کجاوه پشت سر یک جانور سیاه رنگ را دید. آن جانور عملاً از کجاوه‌ی عروسی بالا رفته بود! سرش داخل کجاوه گیر کرده بود اما بلافاصله توسط کسی بیرون کشیده شد. نان‌فنگ جلوی کجاوه ایستاد و ناسزا گفت:«لعنت بهش! اون یه برده‌ی پسته!»
شیه‌لیان به محض این‌که «برده‌ی پست» را شنید فهمید که دردسر عظیمی در راه است. براساس رای تالار کاخ لینگ‌ون، یک برده‌ی پایه یا پست حتی در رده‌ی «کینه‌توز» هم قرار نمی‌گرفت. گفته شده که برده‌های پایه در اصل انسان بوده‌اند، با این‌حال حتی اگر این موضوع حقیقت داشت، اکنون چیزی جز موجوداتی ناقص و بدشکل‌ نبودند. این موجودات سر و صورتی مبهم و نامعلوم داشتند، مانند انسان‌ها دست و پا داشتند اما برای راه رفتن زیادی ضعیف بودند. همچنین دارای یک دهان و تعدادی دندان بودند اما خیلی زمان می‌برد تا بتوانند کسی را تا سرحد مرگ گاز بگیرند، بنابراین اگر مردم حق انتخاب داشتند ترجیح می‌دادند با اشباح ترسناک‌تری از رده‌ی «کینه‌توز» و «تهدید» روبه‌رو شوند تا یک برده‌ی پست. در بیشتر موارد برده‌های پست می‌آمدند و با هیولاها و اشباح دیگر هماهنگ می‌شدند و در کشتار به آن‌ها کمک می‌کردند. وقتی طعمه‌ها مقاومت و برای نجات خود تلاش می‌کردند آن‌ها ناگهان ظاهر می‌شدند، از دست و پاهای بلندشان استفاده می‌کردند تا به شکارشان بپیچند. آن‌ها همچنین همراه‌های بیشماری داشتند که بدون ترس به جلو پیش می‌رفتند. اگرچه نیروی بسیار ناچیزی برای مبارزه داشتند اما سرسخت بودند و کشتن‌شان کار چندان راحتی نبود. گذشته از این، این موجودات معمولاً به گروه‌های بزرگی تقسیم می‌شدند، از بین بردن یک دسته تا حدودی سخت بود و به سرعت کشتن‌شان سخت‌تر. اگر کسی می‌خواست با یک گروه از برده‌های پست مبارزه کند به تدریج انرژی زیادی از دست می‌داد و مبارزه به سکندری خوردن فرد منتهی می‌شد، درنتیجه این موجودات از فرصت استفاده و به طعمه‌ حمله می‌کردند. بعد از این‌که شکار توسط اشباح دیگر به پایان می‌رسید و طعمه کشته می‌شد، برده‌های پست باقی مانده‌های شکار را جمع می‌کردند و با ولع دست و پاهای شکسته را می‌خوردند. برده‌های پایه واقعاً موجودات منزجر کننده‌ای بودند. برای مقام‌های آسمانی از بهشت بَرین نمایان کردن نور الهی و بیرون آوردن سلاح‌هایشان برای عقب راندن برده‌های پایه کافی بود، اما برای خدایان جنگی کوچک از بهشت میانی مقابله با این موجودات سخت بود. از جایی که به نظر می‌رسید از کجاوه فاصله‌ی زیادی دارد فویائو با لحنی پر از نفرت گفت:«من از اینا بیشتر از هرچیز دیگه‌ای متنفرم! تالار کاخ لینگ‌ون درموردشون چیزی گفته بود؟»
شیه‌لیان جواب داد:«چیزی نگفته بودن.»
فویائو بلافاصله جواب داد:«پس دقیقاً به چه دردی می‌خورن؟»
شیه‌لیان او را نادیده گرفت و پرسید:«چندتا ازشون اومدن؟»
این دفعه نان‌فنگ جواب داد:«نزدیکای صدتا، احتمالاً یه ذره بیشتر، بیرون نیا.»
برای موجوداتی مثل برده‌های پایه هرچه تعدادشان بیشتر بود قدرت‌شان هم بیشتر می‌شد. حتی مبارزه با یک دسته‌ی ده‌تایی به اندازه‌ی کافی سخت بود. بیش از صدتا؟ برای به کام مرگ کشاندن‌شان حتی بیشتر از کافی بود. برده‌های پایه معمولاً دوست داشتند جایی زندگی کنند که انسان‌های زیادی وجود داشته باشد. همین‌طور شیه‌لیان انتظار نداشت که در کوهستان خالی از سکنه با این تعداد از موجودات زنده مواجه شود. شیه‌لیان برای لحظه‌ای فکر کرد قبل از این‌که به آرامی دستش را بالا ببرد و مچ دستش را که باندپیچی شده بود نشان دهد، او گفت:«برو کنار.»
آن بانداژهای سفید خود به خود از دور دستش باز می‌شدند، انگار که زنده بودند. پرده‌های کجاوه را کنار زدند و به سمت بیرون پرواز کردند. شیه‌لیان صاف نشست و به نرمی دستور داد:«همه‌شون رو خفه کن.»
در دل شب یک افعی سفید به بیرون خزید. وقتی آن ابریشم سفید و نازک دور دست شیه‌لیان بانداژ شده بود کوتاه به نظر می‌رسید اما زمانی که برای مبارزه به سرعت آذرخش در هوا پرواز کرد طولش بی‌نهایت بود. با چندین «تق» صدای ضربه‌های موفقیت‌آمیز طنین انداز شد. در یک چشم برهم‌زدن گردن ده‌ها گرگ وحشی و برده‌ی پست توسط ابریشم سفید شکسته شد. برده‌های پستی که نان‌فنگ را احاطه کرده بودند دچار مرگی سخت شدند. او کف دستش را بالا برد و آخرین گرگ را کشت. اگرچه نان‌فنگ توانسته بود از خطر جان سالم به در ببرد اما حتی برای یک لحظه هم آرام نشد و احساس راحتی نکرد. او با عجله به سمت کجاوه رفت و با ناباوری فریاد زد:«این دیگه چیه؟ مگه تو بدون انرژی معنوی نیستی و نمیتونی از ابزار جادویی استفاده کنی؟»
شیه‌لیان جواب داد:«برای هرچیزی یه استثنا وجود داره.»
نان‌فنگ عصبانی بود، به یک طرف کجاوه ضربه زد و غرید:«شیه‌لیان! واضح بگو، این چیه؟ این...»
ضربه‌ی محکم او باعث شد تقریباً کل کجاوه از هم فرو بپاشد، پس شیه‌لیان چاره‌ای نداشت جز این‌که دستش را بلند کند و در را نگه دارد، اما به یک‌باره مبهوت شد. وقتی نان‌فنگ آن کلمات را بر زبان آورد لحنش باعث شد تصویر فنگ‌شین که در گذشته عصبانی می‌شد مقابل چشمانش نقش ببندد. نان‌فنگ هنوز هم منتظر یک جواب بود اما ناگهان فریاد مقامات نظامی در هوا پژواک یافت. فویائو به سردی گفت:«اگه می‌خوای حرف بزنی اول دشمنا رو عقب برون بعد این‌کار رو بکن!»
نان‌فنگ چاره‌ای جز برگشتن به صحنه‌ی مبارزه نداشت. با رفتنش رشته‌ی افکار شیه‌لیان پاره شد، سریع گفت:«نان‌فنگ، فویائو، شما اول از اینجا برید.»
نان‌فنگ به عقب نگاه کرد:«چی؟»
شیه‌لیان توضیح داد:«اگه شما اطراف کجاوه بمونید ممکنه موجودات بیشتری بیان، اون‌وقت نمی‌تونید این جنگ رو تموم کنید. بقیه افراد رو جمع کنید و از اینجا برید. من اینجا می‌مونم تا شبح داماد رو ببینم.»
نان‌فنگ دوباره می‌خواست ناسزا بگوید:«تو فقط...»
اما فویائو از طرف دیگر به حرف آمد:«از اون‌جایی که می‌تونه از اون پارچه‌ی ابریشمی استفاده کنه برای یه مدت کوتاه اتفاقی براش نمیفته، حالا که وقت داری باهاش بحث کنی بهتر نیست اول تکلیف اون گروه رو مشخص کنی و بعد برگردی کمکش کنی؟ من دارم میرم.»
فویائو نسبتاً مطمئن و آسوده‌خاطر بود، او همچنین شخصیت رک و بی‌تعارفی داشت. وقتی که اعلام کرد دارد می‌رود، حتی برای یک لحظه هم تردید نکرد و بلافاصله به سرعت آن‌جا را ترک کرد. نان‌فنگ دندان‌هایش را به هم سایید، در قلبش می‌دانست که حق با او بود، پس رویش را به سمت افراد باقی‌مانده برگرداند و گفت:«دنبالم بیاین.»
زمانی که همگی از کجاوه دور شدند گمان می‌کردند که برده‌های پست و گرگ‌ها هنوز هم کجاوه را احاطه ‌کرده‌اند، اما درواقع هیچ تعداد جدیدی به آن‌ها اضافه نشده بود. دو خدای جنگ مشغول محافظت از چهار مقام نظامی بودند. فویائو با لحنی پر از نفرت گفت:«مسخره‌ست! اگه به‌خاطر من نبود...»
او حرفش را ناتمام گذاشت. آن دو نگاهی به همدیگر انداختند، نگاه هردو کاملاً عجیب بود. فویائو حرف‌هایش را قورت داد و سرش را برگرداند. هم‌زمان هردو این موضوع را دور انداختند و دیگر حرفی نزدند. به جای‌آن فقط با عجله به راه‌شان ادامه دادند .اطراف کجاوه‌ی عروسی از اجساد پر شده بود. رویه‌ی ابریشمی همه‌ی موجوداتی که سعی داشتند وارد کجاوه شوند را خفه کرده بود. رویه به آرامی سمت شیه‌لیان خزید و با ظرافت تمام بار دیگر دور مچش پیچید. شیه‌لیان ساکت و آرام در کجاوه نشسته بود، محاصره شده در تاریکی محض و صدای خش خش برگ درختان. ناگهان همه‌جا در سکوت فرو رفت. صدای باد، صدای خش خش درختان، زوزه‌های هیولاها، در یک آن سکوت مرگباری همه را فرا گرفت، انگار که از چیزی ترسیده باشند. کمی بعد او صدای ضعیف دو خنده را شنید. آن صدا شبیه چیزی میان صدای یک مرد جوان و یک نوجوان بود. شیه‌لیان همان‌جا نشست و حرفی نزد. رویه‌ی ابریشمی دور دستش آماده‌ی حمله بود. حتی اگر کوچک‌ترین تمایلی به کشتار در فردی که درحال نزدیک شدن بود حس می‌کرد، بلافاصله با ده برابر قدرت دیوانه‌وار حمله‌ی متقابل انجام می‌داد. به طرز غیرقابل پیش‌بینی و عجیبی شیه‌لیان با حمله‌ی ناگهانی و یا انفجاری از قصد کشتار روبه‌رو نشد، چیز کاملاً متفاوتی اتفاق افتاد. پرده‌ی کجاوه به آرامی کنار رفت. شیه‌لیان از پشت تور عروس دستی که به سمتش دراز شده بود را دید. انگشتان کشیده و مفصل‌های آن دست کاملاً مشخص بودند. نخ قرمزی دور سومین انگشتش پیچیده بود. روی آن دست ظریف و سفید رنگ‌پریده انگار گره‌ای خوش‌رنگ و روشن از سرنوشت بود.
-----

ترجمه فارسی رمان Heaven Officials Blessing Where stories live. Discover now