دينگ دييييييينگ

با صداى زنگ گوشيم از خواب پريدم و آماده شدم واسه يه روز ديگه.نميدونم چرا امروز اصلن حوصله ى مدرسه ندارم ،يا شايدم ميدونم.

لباس مدرسمو پوشيدم و با هزار تا غر زدن مامانم كه الان سرويست ميره بلاخره سوار سرويس شدم .

هنوز وارد مدرسه نشده ناظم بداخلاقمون جلومونو گرفت و شروع كرد به گير دادن به ابرو ها و ناخن و هزار تا كوفته ديگه.

اه كي دست از سرمون بر ميدارن ناسلامتى ١٨

سالمونه.

"چى شده اديب تو فكرى؟"

"سلام خانم ببخشيد حواسم بهتون نبود"

"ناخن"

"واى خانم به خدا يادم رفت بگيرم قول ميدم فردا اولين نفر بيام نشونتون بدم"

"نه خير ناخن گير رو ميزمه،ميرى ميگيرى الان ناخناتو،از نمره انضباطتم كم ميكنم "

"واى خااانم"

"حرف نباشه برو ببينم"

"چشم"

ميدونم آخر يه روزى از دست اين من خودكشى ميكنم اه.رفتم تو دفترش كه ناخنمو بگيرم،غرق فكر بودم كه يهو با يه صداى مردونه ٦ متر پريدم هوا.

"سلام خانم اديب"

"س س سلام آقا"نميدونم چرا ميبينمش دست و پامو گم ميكنم.

"چيزى شده؟"

"نه خانم رفيعى به ناخنام گير دادن اومدم بگيرمشون"

"اوه اوه پس امروز تا چند تا اخراجى نداشته باشيم بخاطر اينجور چيزا شانس اورديم"و زد زير خنده.

"بله آقا" و سعى كردم به حرفش بخندم ولى فقط تبديل به يه لبخند مسخره شد.

اومد نشست تو دفتر و من با نهايت سرعت شروع كردم به اينكه ناخنامو بگيرم.

"آآآخ"اه لامصب مواظب باش ديگه اين چه كارى بود آخه تو اين وضعيتت

"چى شدين؟"

"گوشت دستمم گرفتم واى"

"اِ مواظب باشين خب"

"باشه،چسب زخم دارين آقا؟" اه اين چه سوال مسخره اى بود كه پرسيدم معلومه كه نداره

"نه بذارين تو اين جعبه ى كمك هاى اوليه بايد باشه"و از تو جعبه يه چسب زخم بهم داد.

"مرسى"

"خواهش ميكنم بيشتر حواست باشه ازين به بعد"

سرمو تكون دادم

"امروز چه زنگى با هم كلاس داريم؟"

"زنگ آخر"

"باشه" و صداى زنگ اومد.ناخن گيرو گذاشتم رو ميز و اومدم كه برم سر كلاس

"خدافظ آقا"

"خدافظ اديب"

هنوز نرفته تو كلاس سير شوخيا و تيكه هاى مسخره ى بچه ها شروع شد.

"اى كلك حالا ديگه با معلما تنها ميشينى تو دفتر اختلاط ميكنين؟"

"خفه شو اختلاط چيه داشتم ناخنمو ميگرفتم"

"٢ تايى ؟"

"وااا خب به من چه كه معلم ديگه اى نيومده هنوز"

"باشه بابا تو راس ميگي"

چپ چپ نگاش كردم و رفتم سر نيمكت خودم نشستم.

"سلام رها"

رها بغل دستيم بود،يه دختر ناز با موهاى كوتاه و فوق العاده وسواسى،خيلى باهم صميمى نيستيم ولى اخلاقامون شبيهِ.

"سلام"

"چته چرا پكرى؟"

"با امير دعوام شده"امير دوست پسرشه،٢ سالى ميشه باهمن و خيلى همو دوست دارن.

"اى بابا چراا؟"

"بيخيال حوصله حرف زدن دربارشو ندارم"

"اوكى"و بغلش كردم.

"چي ميگن بچه ها؟موضوع دفتر چيه؟"

"واااى بابا تو كه اينارو ميشناسى همه چيو بزرگ ميكنن،چيزى نشده كه،رفيعىِ بيشعور زورم كرد به قول تو دسته بيلارو بگيرم،منم رفتم تو دفتر،صفوى ام اومد از شانسه من هيچ معلمه ديگه ايم نبود تو اون دفتر وامونده."

"خب حالا حرص نخور.دستت چي شده،"

"گوشتموگرفتم"

"وااااى خيلى درد داره ميدونم"

"اوهوم"

و معلممون اومد،شيمى داشتيم،يه معلم جدى كه درس دادنش حرف نداشت.بعد از حضور و غياب و نيم ساعت غر زدن سر درصداى شيميمون تو قلمچى درسو شروع كرد.

شيميو دوست دارم،كلا اختصاصيام بهتر از عموميامه.

سعى كردم حواسمو بدم به درس ولى نميشد،همش مكالمه ى امروزم باهاش تو ذهنم مرور ميشد.

خوشبختانه درس امروزمون خيلى سخت نبود و با اينكه خيلى توجه نكردم ولى تقريبن ياد گرفتم.

كسوفRead this story for FREE!