1

4.4K 483 97
                                    

سرما و ترس، حسايي كه اين مدت تا مغز استخونش رفته بود . موهاي كوتاهش روي صورتش ريخته بود و فقط ارزو ميكرد اون صداي پا هرگز نزديك نشه. مي ترسيد و به بارون بي رحم لندن كه به شيشه ميخورد نگاه ميكرد.
گرسنگي رو بيشتر از هميشه حس ميكرد و عرق سرد بدنشو پوشونده بود و درست وقتي سعي كرد با تكيه دادن سرش به ديوار بخوابه اون صداي لعنتي نزديك در شد و حتي نفس
كشيدنو هم از يادش برد

دستگيره در تكون خورد و مرد توي اتاق اومد. بدنش شروع به لرزيدن كرد و بوي سيگار به مشامش خورد. خودشو بيشتر جمع كرد و به حركات نا متعادل مرد نگاه كرد. اون به اندازه كافي ترسناك بود و وقتي مست بود فقط در حد مرگ اون
پسرو ازار ميداد.

صداي در زدن بلند شد و تاملينسون منتظر اجازه نشد و وارد شد.
نگاهي به پسر انداخت و به سمت پنجره رفت تا مردرو از بين هاله دود واضح تر ببينه.
كمي مكث كرد و گفت: پولارو ريختم به حسابت ماليك منتظر دستور بعدي باش
مرد پوزخندي زد و گفت : باشه فاكر حالا گمشو بيرون
و بعد از اينكه تاملينسون اونجارو ترك كرد به سمت پسر رفت و موهاشو توي دستش گرفت: به توي هرزه گفتم چيزي به كسي نگي و حدس بزن چيكار كردي ؟
و با سيلي كه به اون پسر زد سر پسر به ميز كوچيك كنار تخت خورد و بريده بريده گفت: من ... ماليك قسم ميخورم من...
مرد دوباره موهاشو توي مشتش فشار داد و گفت: توي هرزه داشتي منو به كشتن ميدادي. و موهاشو كشيد و مجبورش كرد روي پاهاش وايسه.
+ باور كن ... باور كن كه... اخ

و بعد با شتاب روي زمين پرت شد و به زين كه داشت با ارامش كمربندشو باز ميكرد التماس كرد.
+ وايسا توضيح ... بدم ... خواهش ميكنم وايسا
زين كه از ترس اون پسر لذت برده بود دستشو به سمت صورت پسر برد و سيگارشو زير چشم اون پسر خاموش كرد.
+اونا ازم... اونا ازم خواستن بهشون بگم كه ... كه تو بودي كه مت رو كشتي ... ولي من نگفتم ... قسم ميخورم
زين نگاهي بهش كرد و هيستريك خنديد: دروغگوي هرزه
و بعد رد هاي متعدد كمربند بود كه روي بدن اون پسر نقاشي ميشد.
...
خب گايز اينم پارت يك اميدوارم لياقت حمايتو داشته باشه

Z

Fire And Stone(Z.M)Where stories live. Discover now