Chapter 16

6.3K 300 55

قابل توجه کسایی که داستانو میخونن این قسمت مناسب هر سنی نیست و از اونجایی که میدونم اهمیت نمیدینو با کله میخونین باید بگم +۱۸ این قسمت مثل بقیه ی داستانایی که میخونین نیست (مثلا افتر ) و کاملا نفرت انگیزه و هیچ گونه عشق و علاقه ای توش دیده نمیشه و خوده نویسنده حتی به خاطرش عذر خواهی کرد وقتی کامنتاشو خوند و خوده من از گوشیم خجالت میکشم وقتی دارم ترجمش میکنم....اینم داستان :

_____________________________________

من دم در همون اتاقیم که مارک دفعه ی قبل توش بود.

در اتاق باز شد و منو هل دادن تو ولی کسی توی اتاق نیست یا بهتره بگم هنوز نیست .

من حالم بده..من حالم خیلی بده..سرم گیج میره و هنوز نمیتونه همه ی اینا رو کنار هم بزاره.بدنم میلرزه و میدونم تا یه مدت دیگه نمیتونم با این کفشای لعنتی وایستم.

در باز شد...

مارکه عوضی اومد تو و به محض دیدن من لبخند زد

"خوشحالم میبینمت انا "

توی دلم دارم التماس میکنم که کاری باهام نداشته باشه ولی صدایی برای فریاد زدن حرفام ندارم.

"چرا کتتو در نمیاری ؟"

اون گفت و نزدیک شد ولی من بازم کاری نکردم.اون دستاشو از پشت اورد دورم و یقه های کتو گرفت و درش اورد و من برگشتم و میتونم قسم بخورم برق توی چشماشو بعد از دیدن بدن تقریبا برهنم ببینم.

"خودتم نمیدونم چه کارایی میشه باهات کرد "

اون گفت و انگشت اشارشو کشید روی خط بین سینه هام..من لرزیدم و یه قدم رفتم عقب

"اوهه...من که هنوز کاری نکردم "

مارک گفت و خندید و بهم نزدیک شد و من بازم رفتم عقب..اون نمیخواد تمومش کنه و نزدیک تر شد و من اینقدر عقب رفتم تا به دیوار خوردم ..اون نزدیک تر شد و دقیقا رو به روم بود.میتونم بوی تند موادو از دهنش حس کنم.

اون دستشو کذاشت پشت کمرم و منو به خودش چسبوند و دست دیگشو گذاشت رو باسنمو محکم بهش چنگ زد.من تقریبا جیغ زدمو سعی کردم هلش بدم ولی فاده نداشت پس شروع کردم یه مشت زدن به سینش ولی اون انگار حسشون نمیکرد و میخندید و به بازی کردن با بدن من ادامه میداد تا جایی که من با دستم محکم زدم توی صورتش و با توجه به طریقی که نگام کرد میتونم بگم انتظارشو نداشت

"اوه نه انابل تو خودتو تو دردسر بزرگی انداختی "

اون گفت و با دستش مچ دوتا دستامو گرفت و منو کشوند سمت تخت.

نه

من شروع کردم به دست و پا زدن ولی من خیلی ضعیفمو اون منو انداخت روی تخت و رفت سمت کشوی میزی که کنار تخت بود و قبل از اینکه من بفهمم چه اتفاقی افتاده دستم به تخت بسته شده بود

Suddenly  (Persian translation)Read this story for FREE!