1

6.3K 840 1.2K
                                    

_ل: در روزگاران قدیم، توی یه سرزمین سرد و پر از برف، قبیله‌ای به اسم لوپوس (lupus)* در کنار گرگ‌ها زندگی میکردن. رابطه‌ی بین افراد قبیله و گرگ‌ها خیلی عجیب اما عمیق بود. همیشه در هر موقع، هوای هم رو داشتن؛ در کنار هم غذا میخوردن، در جنگ‌ها از هم حمایت میکردن، خلاصه زندگی‌هاشون بهم گره خورده بود. روزی از روزها، قبیله‌ی ناشناخته‌ای به قبیله‌ی لوپوس، حمله کرد‌. جنگ سختی آغاز شد؛ گرگ‌ها مثل همیشه، در کنار قبیله‌ی لوپوس جنگیدن. اون جنگ حدود چهارده روز و چهارده شب طول کشید؛ در شب چهاردهم، ماه به قرص کامل و درخشانی تبدیل شد‌. در اون شب، گرگ‌ها قوی‌ترین و وحشی‌ترین حالت خودشون رو نشون دادن و تمام افراد اون قبیله‌ی ناشناخته رو تیکه‌تیکه کردن و از بین بردن. قبیله‌ی لوپوس، اسم نیروی عجیبی که از طرف ماه، به گرگ‌ها منتقل شده بود رو 'معجزه‌ی ماه' گذاشتن و اون جنگ، به جنگ لونا (luna)* معروف شد. بعدها قبیله‌ی لوپوس به حمله‌ها و جنگ‌های خودشون ادامه دادن و به گسترش سرزمینشون پرداختن. سرزمین یخی ما هر روز پهناورتر و قوی‌تر میشد تا به چیزی که الان هست، تبدیل شد. امروزه سرزمین ما، لوپوس، به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شده؛ بخش جنوب، گرم‌تر از بخش شمالیه و مرکز کشاورزی و باغداری و دامداریه. بخش شمالی یخ‌زده، مرکز حکومت به حساب میاد. خانواده سلطنتی لوپوس هم به گروه‌های مختلفی تبدیل شدن: آلفا، لقب پادشاه سرزمین لوپوس عه؛ بتا، همسر پادشاه به حساب میاد؛ منظور از دلتا، جانشین آلفاست. گاما، وزیر اول سرزمین عه و اِپسیلون‌ها، بقیه‌ی وزرا هستن. گروهبندی مردم عادی، از زِتا شروع میشه
زتا، لقب طبیب‌ها و پرستارهاست؛ لقب لوتا، برای تاجرها و فروشنده‌هاست؛ کاپا، به معلم‌ها گفته میشه و در آخر جامعه‌ی اُمگا، از کشاورزان و دامداران و باغدارها و بنّاها بوجود اومده

_ه: مثل ما، مگه نه دایی لیام؟!

لیام لبخند کوچیکی به خواهرزاده‌ی زیباش زد

_ل: درسته هانا؛ ما اُمگا هستیم

هانا با چشم‌های درشتش به لیام خیره شد

_ه: دایی، به نظرت سرزمین شمالی چه شکلیه؟!

لیام یکم فکر کرد؛ اون تاحالا پاش رو توی قسمت شمالی نذاشته بود بخاطر همین هیچ ایده‌ای نداشت. اما دلش نمیخواست هانا رو ناراحت کنه پس از قدرت تخیلش استفاده کرد

_ل: اونجا پر از برفه؛ من شنیدم همه‌ی مردم اونجا، از پالتو‌های ضخیم و چرمی استفاده میکنن تا از سرما در امان بمونن. اما مطمئنم بازم جای قشنگیه

_ه: راستی دایی، گرگ‌ها چیشدن؟!

_ل: گرگ‌ها توی سرزمین شمالی، بین مردم زندگی میکنن. رهبر گله‌ی گرگ‌ها، همراه پادشاه، توی قصره

_ه: من خیلی دلم میخواد یه گرگ ببینم! چرا ما توی قسمت جنوب، گرگ نداریم؟!

_ل: چون اینجا توی بهار و تابستون هوا گرم میشه و گرگ‌ها توی هوای گرم نمیتونن زندگی کنن

My Alpha KingWhere stories live. Discover now