۱. بارانی تر از چشمانم

4.9K 991 136
                                    

Song: 그대가 이렇게 내 맘에-이소라
__________________________

جزیره ججو وقتی میبارید،زشت میشد.این رو همه میدونستن.
پس وقتی بارون میومد ،هیچکس خیابون ها رو نمیگذروند،همگی به زیر پتو های گرم و نرمشون پناه میبردند ؛اگر همسر داشتند روزشون با لیوانی چایی به اتمام میرسید و اگر نه، آرزو می‌کردند که داشتن!

اما امروز برای خانواده پارک ماهیگیر،اوضاع فرق میکرد.امروز پارک ها و جمع کثیری از ماهیگیران با سیاه پوشیدن میخواستند به جنازه پارک ماهیگیر احترام بزارن.

پارک ماهیگیر مرد خوبی بود،اون همیشه یک جفت کفش و شلوار داشت و همیشه با اون ها ظاهر میشد اما پارک ماهیگیر کلاه های مختلفی سر میکرد اما اونقد وضع مالی خوبی نداشت که بتونه کلکسیونی داشته باشه و جدای از اون ، مغازه های جیدو تنوع زیادی برای کلاه نداشتند.

پس پارک ماهیگیر فقط هفت تا کلاه داشت که هر کدوم متعلق به یک روز‌ بود.

پسر ارشد پارک مرحوم، چانیول قاب عکس رو در آغوش داشت.قطرات بارون بر گونه های عکس پیرمرد افتاده بود ،انگار که اشک میریخت.

آقای کیم،ماهیگیر،دستشو روی شونه های چانیول گذاشت
"مرد خوبی بود"

معلومه که بود!چانیول اینو خوب میدونست.
کم کم ماهیگیر ها مجلس رو ترک کردند،حالا فقط پارک ها مونده بودن.پسر ارشدش چانیول، دخترش یورا،و خانوم پارک ماهیگیر.
هیچکس گریه نمیکرد.

خانوم پارک آروم گفت
"برمیگردیم خونه"

هر سه همزمان بلند شدن و از اتاق خارج شدند.
چانیول ام خارج نشده بود،روحش جا مونده بود و این یعنی کل چانیول.
در حقیقت اون اصولا حضور ذهنی نداشت و فقط جسمش در یک مکان قرار میگرفت و همه فکر میکردن که اون هست.

اون ها رفتن و چان رو در اتاقک،کنار قاب عکس پدرش تنها گذاشتن .اینطور نبود که اون وابستگی نسبت به پدرش داشته باشه،نه. اون هیچ وابستگی نسبت به هیچ یک از اطراف دور و برش نداشت .اون عادت داشت انسان ها رو کاوش کنه،بهشون نگاه میکرد و بررسیشون میکرد و سعی میکرد داستانشون رو حدس بزنه و پدرش،از اون دسته هایی بود که داستانشون برای چانیول جذابه .

متوجه نشده بود،ولی راهش از خواهر و مادرش جدا شد،شاید حتی اونا هم متوجه نشده بودن.
پاهای چانیول اسکله رو انتخاب کرده بودن و ذهنش پدرش رو ؛ و اون هم هیچ نظر یا دخالتی نداشت.

از دید چانیول

دیروز آخرین باری بود که براش این راه رو طی کردم و اون هم اخرین نهارش رو خورد. اگه آدم ها میدونستن آخرین نهارشون کیِ قیاقشون دیدنی میشد.
حتی دیدنی تر از چشم های باز یک ماهی خارج از آب.این مثالی بود که بابا همیشه میزد، تقریبا برای همه چیز. نمیدونم از کی تصمیم گرفتم از حرف هاش پیروی کنم.شاید از زمانی که جنازشو سوزوندیم.
شاید بخاطر همین کیم ماهیگیر بهم گفت

"خدا بیامرز پیرمرد رو، خیلی شبیهشی"

بابام یه ماهی فروش بود که بوی گند لباسش اجازه نمیداد شب ها تن برهنه مادرم رو در آغوش بکشه،یا بوسه خوش آمد من رو برای بعد از کار داشته باشه. این شد که یه روز وقتی پدرم احساس کرد به اندازه کافی برای «داشتن » بزرگ شدم دستشو رو شونه هام گذاشت و زمزمه کرد "نقاش شو پسرم، و تن برهنه اون کسی که دوسش داری رو ثبت کن ،ماهی فروش ها حق عاشق شدن ندارند"

اما من دیدمش،یه جایی میون جسد هزاران ماهی.

اونجا،وقتی ماه و خورشید در یک خط قرار گرفتن و بوی جسد ماهی ها هوا رو مسموم میکرد در حالی که هنوز در زیر موج های آب زندگی جریان داشت،
بزرگ ترین چیزی رو که میخواستم داشته باشم دیدم،

خنده های پسرک ماهیگیر.

_______________

این قسمت در کنار دریا نوشته شد.

Gone with the seaWhere stories live. Discover now