گوشه ای نشسته بود و از منظره ی روبه روش لذت میبرد
چمنزار تو این فصل از سال زیبا تر از هر موقع دیگه ای بود
محو رقص دونه های قاصدک تو هوا شده بود... صدای رودِ کنارش تمام دلهره هاشو میشست و با خودش میبرد
این آرامش چیزی بود که برای یکی مثل اون به این راحتیا پیدا نمیشد...
برای کسی که با دردسر متولد شده!...
زانوهاشو تو شکمش جمع کرد و چشم هاشو بست
پیچیدن شاخک ها به دور پاهاشو حس میکرد...
بی حرکت موند و اجازه داد تا جایی که میخواد در آغوشش بگیره
تا رون هاش پیش رفت...
نا خوداگاه لبخندی رو لبش نشست
+یعنی انقدر دلت برام تنگ شده بود؟
با سفت تر شدن پیچک ها لبخندش تبدیل به خنده ی بی صدایی شد
ریه ها شو از عطر مست کننده ی گل های نرگس پر کرد و به پشت روی زمین دراز کشید
+باشه باشه..بیا...چون بعد از یه مدت طولانی برگشتم بهت اجازه میدم این دفعه رو هر چه قدر میخوای بغلم کنی!
پیچک با سرمستی بالا اومد و خودش رو تا کمرش رسوند
نزدیک یک سال بود به بیشه ی پشت کمد اتاقش قدم نزاشته بود
بیشه ای که خیلی اتفاقی درِ ورودیشو تو کمد زِهوار در رفته ی اتاق زیر شیروونی پیدا کرده بود!
بودن یه همچین دشتی اونم تو شهر دود آلود و صنعتی ای مثل این شهر، مخصوصا اگه در ورودیش از آخرین طبقه ی خونت باز بشه و هیچ کس به جز تو قادر به دیدنش نباشه "یکم" عجیبه
اما اون دیگه با این کلمه ی عجیب خو گرفته بود!
شاید اگر روزی اتفاق عجیبی توی زندگیش نیوفته عجیب باشه!
با کم شدن گرمای مطلوبی که رو پوستش میلغزید فهمید ابر شده
همون طور که چشماش بسه بود غرغر کرد
+هی.. یالا.. تو که نمیخوای یه روز استراحتم بین این زندگی نکبتی رو خراب کنی؟.. امروزو بیخیال خورشید شو
اما هیچ اتفاقی نیوفتاد! معمولا این جور وقتا به حرفش گوش میکردن!.. یعنی به جز حرف شنویی کلی ای که اهل این بیشه ازش داشتن -که البته گه گاهی میشد لج کنن و برخلاف چیزی که میخواد عمل کنن- هر چیزی که مربوط به "نور" بود چه توی این بیشه ی جادویی که بیرون از اینجا، بی برو برگشت منتظر اون برای کنترلشون بودن!
یه جورایی انگار هر فوتونِ نور گوش به فرمان اون پر بود!
اما الان... هوففففف
این بار عصبی لب زد
+بهت میگم بتاب...از پشت اون ابر لعنتی بیا بیرونو بتاااااب!
کلمه ی آخرو تقریبا داد زد اما وقتی دید هنوزهیچ تغییری درکار نیست عصبی سرجاش نشست تا حسابی به خورشیدِ خطاکار بالای سرش بتوپه که اما دیدن اطرافش علنا لال شد!
مگه...مگه الان تو همون بیشه ی محبوبش در حال جرو بحث با ابرا برای ذره ای گرمای بیشتر نبود؟
پس این جا کجاست؟؟
با باز کردن چشماش خودش رو توی راهروای با دیوار کوب های چوبی که انگار خونه ای رو به جنگل رو به روش وصل میکرد، پیدا کرد!
اولشفکر کرد توهم زده بنابراین چندباری پلک زد اما هیچ چیز تغییر نکرد!
حس ترسی که کاملا ناگهانی و بی دلیل به قلبش هجوم آورده بود براش قابل درک نبود...
انقدری ترسیده بود که صدای تالاپ تلوپ قلبشو به وضوح حس میکرد!
این دفعه با دقت نگاه کرد... راهروی بلندی بود...
از اول تا آخر راهرو کلا دوتا چراغِ سقفی زرد رنگ وجود داشت که نور خیلی کمی میداد و فضارو حتی بیشتر از اون چیزی که بود مخوف میکرد!..
تهِ راهرو در شیشه ایی بود که مستقیم به جنگل باز میشد...
و حالا گوزنی بزرگ درست پشت سرش ایستاده بود که میتونم قسم بخورم تا همین یک ثانیه ی پیش هیچ اثری ازش نبود!
گوزنی که با یکم دقت متوجه اون زخمِ لعنتیِ آشنای روی گردنش میشدی!...
خودشه!... عامل تمام بدشانسی هاش!... گوزنی که با هربار دیدنش بدترین اتفاق های ممکن میوفته
یک قدم عقب رفت... حالا دلیل این ترس عجیب رو می فهمید!... دوتا سوراخِ خونی به جای چشم های گوزن رو به روش!
نفسش حبس شد... دست خودش نیست آب دهنش با صدا پایین میرفت...
با خیز برداشتنِ عامل بدبختی هاش مغزش فقط دستور برگشتن و دوییدن تا جایی که نفس داشت رو داد...
هرچی میدوئید راهرویی که طولش به ده قدم هم نمیرسید انگار قصد تموم شدن نداشت!
کش اومدن دیوار های چوبی رو میدید!
صدای پاهای گوزن هر لحظه بیشتر میشد...
از ترس گوش هاش سوت میکشید... برای لحظه ای جرعت کرد و به پشت سر نگاه کرد... خدایا تو چه کابوسی گیر افتادم؟... اون گوزن لعنتی این بار تماما خونی بود!...
نفس نصفه و نیمه ش رو حبس کرد و سریع تر دوید..
با برگشتنش به سمت انتهای راهرو مرد سیاه پوشی رو دید که دست به جیب انتظارش رو میکشید!..
اگر جلو تر میرفت بی هیچ وسیله ی دفاعی درست مقابل مرد مرموز وسط جنگل قرار میگرفت واگر می ایستاد اسیر گوزن خونی بی چشم پشت سرش میشد... لحظه ای درنگ و بعد، ناگهان سر و ته دیوارها به جای کش اومدن تو یک نقطه جمع شدن!.. نیروی عجیبی پسر رو انگار به بیرون هل میداد... در لحظه ای درست داخل شکم مرد سیاه پوش بود!
مغزش هیچ چیز رو تحلیل نمیکرد...چشم هاش بسته بود... انتظار حس سفتی بدن مرد رو داشت اما هیچ چیز حس نکرد!
همون طور که تو خودش جمع شده بود با احتیاط یکی یکی چشم هاشو باز کرد و به جای بدن مرد، با دود غلیظ و سیاه رنگی مواجه شد که کم کم درحال محو شد بود!...
ترس امونش رو بریده بود اینو میشد از نفس های یکی در میونش حدس زد...
حالا درست وسط جنگل بود و دیگه هیچ خبری از خونه ای با راهرو ی مرموز پشت سرش نبود! درحالی که قدم از قدم بر نداشته بود!!..
حتی توان یک ثانیه بیشتر موندن تو اون مکان عجیب رو نداشت...پس با تمام توان دوید... مقصدی نداشت حتر براش مهم نبود به کجا میرسه... فقط میخواست از اون تیکه زمین نفرین شده دور شه.. حتی اگر درست داشت به سمت وسط جنگل میدوئید... درست به سمت قلب جنگل خونین!...
هیچ ایده ای نداشت که الآن کجاست.. حتی چیزی راجب دلیل نام گزاری این جنگل هم نمیدونست چه برسه به هیولای خفته در مرکزی ترین نقطه ش!...
تنها چیزی که ما بین فرارش از چیزی که خوش هم نمیدونست چیه نظرش رو جلب میکرد، درخت های سر به فلک کشیده و در عین حال پوسیده ای بودن که بوی گند تعفن رو هر ثانیه تو هوای اطراف پراکنده میکردن!....
بعد از حدود نیم ساعت دیویدن بی وقفه با حس شل شدن خاک زیر پاش سرعتش رو کم کرد... با هر قدم انگار بیشتر ین زمین باتلاقی زیر پاش پیش میرفت...
گندش بزنن انگار تمومی نداره... هرچیو تموم کنی اتفاق بعدی یه گوشه منتظرته و تقلاهاتو نگاه میکنه!
هر قدم سنگین تر از قبلی میشد تا زمانی که دیگه توانی برای حرکت نبود!.. کاملا تا مچ فرو رفته بود...
با حس گیر افتادن ترسش بیشتر شد... قلبش هر لحظه تند تر میزد و نفس هاش منقطع تر میشدن!... میدونست تقلا کردن باعث بیشتر فرو رفتنش میشه پس حتی فرصت تلاش کردن هم نداشت!.. اما آخرین لحظه درست وقتی کاملا نا امید شده بود، کمی دور تر درست بین سایه ها هیبت پسری رو تشخیص داد که اتفاقا به این سمت نگاه میکرد!
+هی... خواهش میکنم... خواهش میکنم کمکم کن...
انگار صداش رو شنید. چند قدمی به سمتش اومد و کم کم از سایه ها فاصله گرفت...
اون که کمی خیالش راحت تر شده بود نفسش رو با فشار بیرون داد
+آه خدارو شکر... هی آقا میتونی یه شاخه ای چیزی این دورو ور پیـــــ....
با خارج شدن کامل مرد از سایه حرف تو دهنش ماسید!
لعنت..اون...اون... دوتا شاخ بلند و پیچ خورده رو سرش داشت و دوتا بال بزرگ پشتش!..
وات دِ هِل تو دیگه چه کوفتی هستی؟
مرد نزدیک تر شد... حتی بدون دقت هم میشد فهمید قدم برنمیداره!.. بلکه با فاصله ی چندسانتی متری از زمین روی هوا شناوره و بدون تکون دادن بال هاش حرکت میکنه!
چشم هاش بیشتر از این گشاد نمیشدن.. باید هر چند ثانیه یک بار به شش هاش یادآوری میکرد وظیفه شون چیه تا بتونه زنده بمونه...
نمیدونست چرا...ولی حتی بین ایـــن حجم از ترس هم میتونست غم و اندوه مرد رو تشخیص بده!..
مرد از جایی که چند دقیقه ای میشد بهش رسیده جلو تر نمی اومد... شونه هاش افتاده بودن و سرش پایین بود..
جرعتش رو جمع کرد
+هی...
مرد ناگهان سرشو بالا آورد و با صدایی دورگه زمزمه کرد
-نجاتم بده...فقط تومیتونی...
خب...شاید تو هر فیلم ترسناکی این یه جمله ی کلیشه ای حساب بشه... ولی نه توی واقعی ترین چیزی که پسرک داشت تجربه میکرد... نه باصدایی که منشآءش انگار تک تک نقاط جنگل بودن... نه از دهنی که باز نشد و لب هایی که یک میلی متر هم تکون نخوردن!..
نه بعد از آتش گرفتن پسر بعد از این حرفش و لحظه ای بعد به جا موندن ذره ای خاکستر...
نه بعد از ناگهان بیرون اومدن ده ها پیچک خشک، درست از وسط گِل هایی که حالا تا رون هاش رو گرفته بود و پیچیده شدن دور بدن پسر....
نه بعد از کشیده شدنش به داخل باتلاق!..
انگار بازی کردن باهاشو دوست داشتن... انگار هر بار که با خودش میگفت این دیگه آخرشه بهش چیز بد تری نشون میدادن تا شاید آستانه ی تحملش بسنجن!
مثل همین الان که با لباس هایی سرتا پا گلی مات و مبهوت صحنه ی رو به روشه....
پنج مرد غرق در خون روی زمین... یکی با نیزه ی بلندی که داخل شکمش رفته و حالا تکیه گاه جسم بی جونش بین زمین و هواست... یکی که انگار گلوش دریده شده... یکی که انگار به طرز فجیعی سوخته... مردی که شکمش پاره پاره شده و مردی که انگار مرگ آسون تری داشته!.. شاید خونریزی... هیچ زخم یا آثار سوختگی ای روی بالا تنه ش پیدا نمیشه ولی پاهاش سانت به سانت عمیــــــــــق برش خورده!....
با هر بدبختی ای هست چشمشو از منظره ی رو به روش میگیره و به جاش به بالای سر تمام اون جنازه ها، جایی که عامل این قتل عام هست نگاه میکنه...
قاتل، درحالی که اون نگاه کریهشو بهش دوخته و مثل روانی ها میخنده؛ انگار چیزی خون آلود رو میجوه!... حی نمیخواد فکرشو بکنه چیزی که میخوره ممکنه چی باشه... همچنان نگاهش میکنه... ناگهان دست از خوردن برمیداره و به سمتش میاد... تقریبا باهاش پنج قدم فاصله داره... اولین قدم رو برمیداره.... پسر میلرزه...دوباره اون نگاه ترسناک و اون لبخند کریهِ شیطانی....دومین قدم.... ازش چشم برنمیداره... لبخندش هرلحظه عریض تر میشه... تو چشم هاش خباثت موج میزنه...پسر میترس...میخواد باهاش چی کار کنه؟...قدم سوم....سعی میکنه فرار کنه اما نمیتونه... حتی یک قدم هم نمیتونه برداره... پیچک ها هنوز هستن و انگار به زمین دوختنش... هر چی زور میزنه فایده ای نداره... با ترس بهش خیره میشه...به جسم خون آلود توی دستش.... جسم نه... تکه گوشت خون آلود توی دستش!... تکه گوشتی که بی شباهت به قلب نیست!.. دیگه حتی نفس کشیدن هم فراموش میکنه... قدم چهارم...حالا فقط یک قدم باهاش فاصله داره...تمام بدنش شروع به لرزیدن میکنه...میخواد لب باز کنه...چیزی بگه...جیغ بکشه...برای زنده موندنش، یا حداقل بی درد که نه، برای بی زجر مردنش خواهش کنه اما انگار لب هاش به هم دوخته شدن!.... احساس میکرد چیزی لب هاشو به هم متصل کرده... تازه یادش افتاد به وضعیت خودم نگاه کنم!...پیچک هایی پر از تیغ که سفت و محکم مچ پاهاش رو به هم وصل کرده و ادامه ش دور ساق ها و رون هاش می پیچید ومچ دست هاشو درست جلوی شکمش میبست!... ولی چیزی روی دهنش نبود!.. یعنی منظورم اینه که چیزی مثل چسب یا پارچه دهنشو نبسته بود!..لب هاشو حس میکرد.. حتی میتونست روی هم لیزشون بده...اما.. اما نمیتونست از هم بازشون کنه!... لب هاش..لب هاش.. لب هاش به هم دوخته شده بودن!!.... با فهمیدن موقعیتش چشماش به بزرگترین حالت ممکن دراومدن... ترس، تک تکِ سلول های بدنش رو درآغوش گرفت وَ...قدم آخر.... رسید بهش!... انقدر نزدیک بود که نفس هاشو تو صورتش حس میکرد... هنوز با اون چشم های نکبتیش تو چشماش خیره بود و اون لبخند چندشش دندون های خونیشو به نمایش گزاشته بود.... گردن کشید... سرشو نزدیک تر اورد و در نیم سانتی صورت پسرک نگه داشت... پوزخندی زد... بوی خون تو دماغش پیچید... با دیدن جمع کردن صورتش بیشتر خندید... بازم سرشو جلو اورد... پسر حتی یک میلی متر هم نمیتونستم تکون بخوره.... سرشو داخل گردنش کرد...شروع کرد به زمزمه کردن چیزی... نمیشنید چی میگه فقط از برخورد لباش با گردنش چندشش میشد... خودشو بیشتر بهم پسر چسبوند... دست راستشو روی بازوی چپش گذاشت و دست چپشو پشت کمرش.... از ترس داشت سکته میکرد... قلبش تالاپ تالاپ میزد... نبضشو تو گلوش حس میکرد.... سرشو تو گردن پسر تکون میداد... هر از چند گاهی لیسی هم میزد که باعث میشد حالت تهوع بگیره.... دستی که دور بازوش بود آروم بالا اومد و روی گردنش نشست... سرشو بالا اورد و دوباره تو چشمای پسرک زل زد... با دیدن ترسش مثل بچه ای که اسباب بازی مورد علاقشو بهش دادن خندید... اون یکی دستش رو هم از پشت کمرش باز کرد و به دست دیگه ش، روی گردن پسر ملحق کرد... گردن بیچاره ش اسیر انگشتان بلند و استخوانیِ سفیدش شده بودن... فشار دستش هر لحظه بیشتر میشد... ناخن های بلند و نوک تیزِ کبودش داخل پوستش فرو میرفت... نفس کم اورد... دیگه نمیتونست...دیگه....
+هوی نره خر بلند شو خواب و خوراک واسمون نزاشتی با این کابوسات
با لگدی که به پهلوی پسر زد کمی از حرصش رو خالی کرد
+کوک جدی میگم... برو گمشو خودتو به یه دکتری چیزی نشون بده... تو که شبا نمیخوابی به درک.. بزا ما کپه مرگمونو بزاریم...
جونگ کوک اما تونست فقط یک جمله بگه... کلماتی که از لا به لای نفس های منقطعش راه خودشونو پیدا کردن و بدترین معنای ممکن رو برای شوگا داشتن...
-هیونگ...داره...شروع میشه!...
YOU ARE READING
Belators
Fanfictionژانر: تخیلی | فانتزی | معمایی | درام کاپل: ویکوک | هونهان | یونمین | نامجین ♦️⁛◎خلاصه: | بعد از این که هلیوس خدای خورشید و قدرتمند ترین خدای زنده، از پس نفرین وحشتناک همتای خودش تو سرزمین شیاطین برنیومد؛ درحالی که آخرین نفس هاشو میکشید آخرین امید م...
