2

431 34 134
                                              

سرشو خم کرد و نگاهی به پایین انداخت.

درست زیر پاش،

یه بسته بود...

خم شدو با تعلل از روی زمین برش داشت...

بانگاهی کنجکاو و مشکوک بسته رو برگردوند و یه نگاهی هم به طرف دیگش انداخت...
فقط یه جمله روی اون نوشته شده بود

"برای آنا واتسون"

با کنجکاوی که هرلحظه بیشتر میشد دستشو برد سمت اون چسبی که رو در بسته زده بود و بازش کرد ...نگاهی به داخلش انداخت...

درظاهر چیزی جز چندتاکاغذ نبود...

دستشو فرد برد توش تا چندتا کاغذی که بود رو دربیاره ..

سارا همونجوری پشت سرش ایستاده بود و منتظر خیره مونده بود به دستای آنا...

آنا نفس کوتاهی کشید و برگه هارو کامل درآورد ...

ایکاش همونجا زمان متوقف میشد ...

ایکاش چشماش همون لحظه دیگه نمیدید..

ایکاش صدای قلبش کند و کندتر میشد تا اینکه از کار می ایستاد...

اما به جاش هیچکدوم ازینا اتفاق نیوفتاد و چشماش به چشمای بسته کسی که تو عکس بود خیره موند.

کاترین رانا...

مادرش...

با چشمای بسته و لبی که از خونمردگی به بنفشی میزد ...دستایی که بی جون کنارش روی زمین افتاده بودن و خودش هم به دیوار سفید رنگ پشتش تکیه داده شده بود ...

جای کبودی رو گردنش چیزی نبود که بشه از دید آنا مخفی بمونه...

لباس هایی که پارگی هاش به وضوح تو عکس معلوم بود و طناب بسته دور پاهاش...

مردمک چشماش رو اجزای عکسا میچرخید...صدای گنگی توی سرش میگفت نه این امکان نداره......نمیتونست واقعی باشه ...نمیتونست.

خدایا چه بلایی سر مادر قشنگش اومده بود؟..

همونطور عکسارو یکی پشت اونیکی نگاه میکرد ...مغزش قدرت تحلیل نداشت ...نفساش بالا نمیومدن...پنج شیش شایدم هفت تا عکسو همینطور نگاه کرد و انداخت زمین.

عکس هایی با یه منظره ولی از زاویه های مختلف.

سرش سنگین شد.
چشماش دیگه نمیتونست بیشتر ازین باز بمونه.

دستاشو محکم گذاشت رو سرشو فشار داد.

جییییغ زد...یه بار دوبار سههه بار ...پشت سر هم فریاد هایی میکشید که کر کننده بود.انگار میخواست با فریاد هاش جون خودشو بگیره.

هربار بلند تر ....هربار کشنده تر....اونقدر جیغ زد و با دستاش گوشاشو گرفت که انگار تمام استخون های بدنش نرم شدن و بدنش مثل جسم بی وزنی معلق شد بین هوا و زمین...

HEART  NODEWhere stories live. Discover now