*Psst* Notice anything different? 👀 Find out more about Wattpad's new look!

Learn More

پس از باران

1.3K 187 157

هری پیشانیش رو چروک داد و لباش رو جمع کرد . حرص عجیبی توی چشماش موج می زد وقتی صدای لیام رو شنید ، یواشکی لبخند زدم و سرم رو پائین انداختم.

_" اینجا کدوم آبادی خراب شده ایه؟! نایل؟"

هری با فریادی رو به پشت سرمون کرد و بعد سرش رو برگردوند ، نایل آروم از پشت سر بهمون نزدیک شد .

_" آممم والامقام... نمیدونم دقیقا .... آبادی های کوچولویی مثل این رو معمولا داخل نقشه نمیارن. "

نایل قدم های اسبش رو با ما هماهنگ می کرد و با توضیح کوتاهش هری سرش رو تکون داد.

ناگهان احساس کردم پوستم داره خیس میشه ، سرم رو بالا بردم و متوجه شدم داره بارون میباره .آستینم رو به صورتم کشیدم و پشت دستم رو سایه بونم کردم . زمین مثل لجن خیس و نمناک شده بود. با هر بار که سم اسبامون داخل گل فرو می رفت و بیرون می اومد صدای شلپ شلپ ایجاد می کرد.

شب مانند قیر روی آبادی سایه انداخته بود . کپر های پارچه ای خیس و خانه های گلی که بیشتر به لانه شباهت داشت چفت هم ساخته شده بودند. تمام آبادی در سکوت مرگ آوری فرو رفته بود ، انگار که هیچ کس تابحال در اون روستا زندگی نمی کرده . اما چند تکه نان بیات شده که لای گل و لای فرو رفته بود ثابت کرد که اشتباه میکنم

_"بدون سر و صدا رد بشین مزاحم خواب مردم نشیم."

هری رو به سربازا گفت و همه ساکت شدند. اگرچه تصور اینکه کسی اینجا زندگی کنه برای من هم خیلی سخت بود.

همینطور که جلوتر میرفتیم صدای ناله ای واضح تر می شد که از یکی از کپر ها می اومد. هری کنجکاو شد و سر اسبش رو به اون سمت کج کرد . گاهی اوقات پرده کپر ها تکون می خوردن اما کسی حرف زدن نمی اومد، ناگهان یک پسربچه پرید جلوی اسبامون ، افسار اسبم رو به سرعت عقب کشیدم و هری هم همینکار رو انجام داد.

موهای مشکی و نرم پسرک موجدار و تا زیر گردنش امتداد داشت. بجای پیراهن فقط یک تکه پارچه دور باسنش پیچیده بودند ، پوستش سرخ و سفید و لپ های نرمش گلی شده بود و به نظر ۳ یا ۴ ساله می رسید. انگشت کوچولوش رو در دهانش می مکید و با چشمای درشتش ما رو نگاه می کرد . ناگهان صدای جیغی از سمت چپ شنیدیم ، سرمون رو برگردوندیم و دیدیم زنی که دور بدن و موهاش رو پارچه بزرگی پیچیده و پوست تیره و اندام لاغر و تکیده ای داره بازوهای پسرک رو بلند و به سرعت از ما دورش کرد !

_"اون چش بود؟! "

نایل با تعجب از پشت سرمون پرسید ، آب دهانم رو قورت دادم و به هری نگاه کردم.

_"حتما از ما ترسیده!."

به نایل گفتم بدون اینکه نگاش کنم و اون صدایی با تعجب از خودش در آورد. هوا بیش از اندازه سرد شده بود و باد با خودش بوی چیزهای عجیبی حمل می کرد.

LovelandRead this story for FREE!