_"اگه تو سزای ما باشی ، پس جای خوبی ایستادیم!"

آقای لمبرت نیشخند شیطنت نمایی زد ، و من دستم رو مشت کردم . نفس آرومی کشیدم و از لای دندونام گفتم "من تو این چند روز با بدترین حوادث زندگیم دست و پنجه نرم کردم. راه طولانی رو طی کردم که به اینجا رسیدم ... اونم تنهایی!..."

وسط صحبتم بودم که دست آقای لمبرت که پشت انگشتام رو نوازش می کرداحساس کردم . انگار که به ذغال گداخته خورده باشم دستم رو عقب کشیدم و حرفم رو خوردم

آقای لمبرت با ابراز بی گناهی شونه هاش رو بالا انداخت " فقط خواستم باهات همدردی کنم!"

بهش چشم غره رفتم ، فکر نکنم اصلا بفهمه چی میگم اما چاره ای نداشتم . در حالیکه انگشتام رو توی دستم پنهان کرده بودم آروم روی زانوم گذاشتمشون.

_"چرا شما هری رو زندانی کردین؟"

با اینکه از صحبت کردن باهاش بیزار بودم پرسیدم ، آدام کمی به اطراف نگاه کرد وقتی آرنجش رو روی میز تکیه داده بود.

_"دلمون واسش سوخت."

آدام شونه هاش رو بالا انداخت بدون اینکه لبخندی بزنه . من میدونستم که اون داره دروغ می گه . در حالیکه فنجانش رو نزدیک لبش می برد زیر چشمی منو می پایید.

_"باید چیکار کنیم تا شما آزادش کنین؟ یعنی ... در ازاش چی میخواین؟"

آدام سرش رو پایین انداخت و انگشتش رو بالا برد.

_"بزار فکر کنم."

آدام نفس بلندی کشید و به یک گوشه اتاق خیره شد ، فنجانم رو برداشتم و مزه مزه کردم . توی ذهنم تمام خواسته هایی که میتونستن داشته باشن رو مرور کردم . مثل گرفتن چند تا از شهرهای ما بدون مقاومت ... مستقر کردن ارتششون توی کشور ما ، غنیمت های مادی ، درخواست غنیمت انسانی ، خوراکی ....

_" تو!"

آدام ناگهان گفت و من فنجان از دستم افتاد روی زمین و تکه تکه شد ، اونم جلوی پام . خم شدم تکه های ریزش رو که خوشبختانه توی گوشتم فرو نرفته بود بردارم که دیدم آدام جلوم خم شده و پام رو تمیز میکنه ، از سر جام بلند شدم و عقب کشیدم ، آدام هم بلند شد و روبروم قرار گرفت ، دو وجب بیشتر باهام فاصله نداشت ، و اون فوق العاده قد بلند بود و روی من سایه انداخت ، من تا جای شونه هاش بودم.

_" چی گفتی؟"

اون متوجه نیست داره چی میگه یا داره در مورد یک موضوع دیگه صحبت می کنه؟ یعنی چی که من؟ آدام فکم رو گرفت و من دستش رو پس زدم.

_"گفتم من هری و اون دو تای دیگه رو تو دارک فیلز آزاد میکنم تا دیگه هوس جنگ با ما به سرشون نزنه ، عوضش تو به عنوان معشوقه یا همسرم با من زندگی می کنی..."

وقتی آدام با گستاخی و خیره شدن تو چشمام حرف میزد خواستم بهش کشیده بزنم که مچم رو تو هوا گرفت ، خواستم دستم رو از مشتش بکشم بیرون که اون یکی دستمم رو هم تو یک مشتش گرفت ، به شدت مشغول تقلا کردن بودم که دستام رو به زور کشیدم بیرون ، آدام برم گردوند و سینه ام رو محکم چسبوند به دیوار و دو دستمم رو پشت کمرم با یک دستش اسیر کرد.

LovelandRead this story for FREE!