دره موهانو

1.2K 166 162

نور آبی رنگ پگاه به آرومی جای رنگ سورمه ای و فرش پر از ستاره آسمان رو می گرفت ، حتی اگه چشمام رو بسته بودم هم میتونستم بوی نسیم صبحگاهی که شمیم علف های کوهی و غنچه های نم زده رو که سطح پوستم رو لمس می کرد به راحتی احساس کنم.

تمام بدنم خشک و یخ زده شده بود . بازوهام رو روی زانوهام تکیه داده و روی تخته سنگی روی بلندترین قله کوهی دور از دره نشسته بودم . اشک هایی که از دیروز ریخته بودم روی گونه هام خشک شده بود اما هنوز میتونستم احساسشون کنم ، هنوز هم گاهی از گوشه چشمام اشک می ریخت اما اونقدر بدنم بی حس بود که زحمت به خرج نمیدادم که پاکشون کنم. این اشک ها هم مثل اشک های قبلی یخ می زد و بخار می شد.

دماغم رو بالا کشیدم و با کنار انگشت اشارم بالای لبم رو محکم خاروندم. نمیدونستم ، نمیدونستم باید چی کار کنم و این منو غمگین می کرد. فکر می کردم اگه روستا رو زیر و رو کنم میتونم هری رو پیدا کنم اما اینطور نشد.

احساس شکست و کمبود می کردم. من حتی نمیدونستم هری الان زنده هست یا نه ؟ ناخودآگاه صحنه شکنجه هری و بدترین نوع کشته شدنش تو ذهنم تدایی می شد اما دست خودم نبود . با خودم فکر می کردم یک جایی تو سیاهچال بدون آب و غذا زندونیشون کردن و آب جوش رو سر و روشون می ریزن ، پوست دست و پاشون رو میکنن ، با نوک چاقو زخمیشون می کنن و میزارن همینطور خون ازشون بره ، اونقدر موهاشون رو میکشن که خون از سرشون سرازیر بشه...

اوه ، چقدر ذهنم مریض شده! دارم ناخودآگاه خودم رو برای مواجه شدن با بدترین واقعیت روبرو میکنم. این صحنه ها واقعا عصبی کنندست.

صدای پا و خرد شدن سنگ ها رو شنیدم ، کم کم موهای طلایی و صورت بچگانه نایل که ته ریش گونه هاش رو پر کرده بود پدیدار شد . نفسی کشیدم و سرم رو بعد از مدت ها برگردوندم .

_"الیزابت؟"

چیزی نگفتم ، تکون دادن زبونم برای حرف زدن رو از دیروز یادم رفته بود.

_"تو حالت خوبه؟ دیشب تو اردوگاه خوابیدی؟"

نایل با نگرانی پرسید و بعد از بالا اومدن از قله اومد رو تخته سنگ کنارم نشست و سرش رو کج کرد تا نگاهم کنه. از گوشه چشم میدیدمش.

_"نه."

کوتاه جواب دادم ولی صدام انگار از ته چاه میومد ، چقدر ضعیف و بی جون به نظر میرسم!

_"چرا برنگشتی؟"

چیزی نگفتم ، چرا باید به دره برمیگشتم؟ هدف من اونور مرز هات سامر اسیر شده بود. منم اهمیتی ندادم که از کوه بیام پایین.

نایل لحظه ای سکوت کرد و بعد مثل من به خط درخشان خورشید چشم دوخت.

_"میفهمم چی فکر میکنی اما این راهش نیست . به خودت نگاه کن ؟ دو روزه غذا نخوردی."

LovelandRead this story for FREE!