ازدواج نایل

1.4K 179 210

قبل از اینکه بزارم بخونین باید بگم یک وقت فکر نکنین که من زنده ام :/
با اتفاقای پیش اومده که خودتون بهتر میدونین هر روز تو زندان ها چقدر ادم رو خودکشی میکنن من هر روز هزار بار میمیرم و زنده نمیشم اما جون عاشق لاولند و تک تک شما هستم نخواستم قبل از اینکه داستامم به سروسامونی برسه رهاش کنم .

البته یک اعترافی هم باید بکنم که نوشتن این قسمت خیلییییی برام سخت شده بودد چون هیچ تصوری از مراسم سنتی ازدواج در زمان قدیم نداشتم از این جهت رفتم کلی در مورد اداب و رسوم ادواج در کشور های مختلف تحقیق کردم واخرش تصمیم گرفتم از اداب ایرلندی ها بنویسم . مثلا اینکه موقع رقص نباید پاهاشون رو بلند کنن و این جور چیزا که خودتون الان میخونین. بعضی هاش هم رسم ایرلندی ها نیست ، رسم وینتره! :|

_______________________________________

موهام رو به صورت باز پشت سرم انداخته بودم چون هنوز نمی دونستم چه مدلی برای شرکت در مراسم بهتره . از پشت سرم صدای باز شدن در رو شنیدم .

_"تو آماده ای؟"

صدای بم و جوان هری رو شنیدم ولی سرم رو برنگردوندم و تو صندوقچه وسایلم دنبال زیورآلات می گشتم .

_"کدوم لباس رو میخوای بپوشی؟"

نفس بلندی از راه بینیم کشیدم و به طرف رختخوابم که لباس های مرتبم رو روش باز کرده بودم برگشتم و به طرف لباس حریرم اشاره کردم .

_"اون رو ."

_"تو نباید لباس آبی بپوشی . در طایفه نایل عروس ها لباس آبی تنشون می کنن . به خیاط دستور میدم یک لباس مناسب برات بیاره."

هری توضیح داد و از من از توی آینه دیدم هری پشت شونه هام ایستاد و به من که با تلاش سعی می کردم گوشواره رو از توی سوراخ گوش هام رد کنم خیره شد. موهای بلندم یک طرف گردنم آویزون بود و گوشواره سمت راست رو وصل کرده بودم .

_"تو نباید از عروس قشنگ تر بشی . میفهمی که چی میگم؟"

هری با پوزخند گفت و مچ دست هام رو گرفت و پایین کشید . بعد گوشواره رو ازم گرفت و نرمه گوش سمت چپم رو با انگشت شصت و اشاره اش مالش داد . انگشت های اون سرد بود و پوست من گرم . بعد از چند لحظه بس کرد و نرمه گوشم رو کشید تا فلز سرد گوشواره رو رد کنه . و در تمام این مدت من از توی آینه حرکاتش رو زیر نظر داشتم و سعی می کردم آروم و خیلی عادی تنفس کنم . بازوهای محکم هری که با آستین پولک دوزی شده و قرمز رنگش پوشیده شده بود هر از گاهی به پشت گردنم فشار وارد می آورد و من رو به جلو متمایل می کرد . هری گوشواره رو گیر انداخت و از پایین به چشم هام نگاه کرد . چشم های اون سبز تیره و گیرا بود . تخته رو گرفتم و خودم رو جلو کشیدم تا دست هاش رو بیاندازه اما هری شونه هام رو به طرف خودش کشید .

LovelandRead this story for FREE!