گرسنگی ذهن رو به کار میندازه

Start from the beginning

فعلا به نظر میرسه باید یک سری به آشپزخونه بزنم چون انگار اینقدر سرشون شلوغه که یادشون رفته برای من صبحانه و ناهار بیارن . در اتاق رو به آرومی باز کردم و بیرون اومدم . همهمه ی آرومی از سرسرا به گوش می رسید که این نشونه ی این بود که همه چیز مثل همیشه مرتب و آرومه . در اتاقم رو بستم و دامنم رو بالا گرفتم تا بتونم به راحتی روی کف چوبی راهرو قدم بردارم . مسافت بین راهرو ها و راه پله رو به راحتی و بدون دیدن کسی طی کردم و وقتی به سرسرا رسیدم متوجه شدم فقط سه چهار تا خدمتکار مشغول نظافت هستند و پله ها و شیشه ها رو دستمال می کشن . خیال می کردم باید خیلی شلوع تر از این باشه؟ مثل همیشه که اونطور بود؟

با تعجب تو چشمام نرده ها رو گرفتم و از پله ها پایین اومدم . وقتی به آشپزخونه نگاه کردم ، دیدم روشنتر از همیشه ست و صدای بلند پچ پچ میاد . با همون حالت سرم رو خم کردم و از پله های مارپیچ راهرو پایین رفتم و هر چی پایین تر می رفتم صداها بیشتر می شدن و می تونستم واضح تر بشنوم .

وقتی پیمایش پله ها به پایان رسید صداها یکی به یکی مثل مشعل های آتش به خاموشی رسیدند. چیزی که میدیدم بسیار شگفت اور بود ، جمعیتی نفس گیر از خدمتکار ها و پیش خدمت ها در حالی که رو در روی هم ایستاده بودن با تعجب سرشون رو سمت من برگردوندند.

_"اینجا چی میخوای ؟ تو؟"

صدای آروم و وحشتزده خانم پیبادی به گوشم رسید و بعد از لحظاتی خودش رو در حالی که دختر ها رو کنار میزد بهم نشون داد.

_"اممم ... من خیلی گشنم بود چون صبحانه و ناهارم رو برام نیاورده بودن."

به ارومی در مقابل چشم های کنجکاو و ساکت خدمتکارها توضیح دادم و خانم پیبادی به مرور اخم کرد.

_"و تو اومدی اینجا که غذاتو بگیری؟"

_"بله."

_"فعلا غذایی طبخ نکردیم ، و البته به خودمون مربوطه . اما حالا که تا اینجا اومدی این خوراک پادشاه و مقامات رو تو ببر بهشون بده ، وقتی برگشتی غذای تو رو هم بهت میدم."

_"به من چه ربطی داره ، به یکی از دختراتون بگین این کارو بکنن همشون که بیکار اینجا وایسادن!"

این خیلی توقع بیجایی از منه که مثل خدمتکارها در اتاق یک مشت وزیر سطح پایین رو بزنم بگم براتون غذا آوردم ، خیلی کسر شانه . مخصوصا این که برم پیش هری با وجود اینکه من رو تحقیر کرد براش غذا ببرم ، این مثل کابوسه .

_" هر زمان که دلمون بخواد وقت استراحت ماست. به تو هیچ ربطی نداره. همه مقامات اتاق پادشاه جمع هستن فقط کافیه سینی رو ببری اونجا و برگردی اشپزخونه تا غذای خودت و ببری . "

_"من این کار رو نمی کنم ."

_"در این صورت باید گرسنه برگردی خانم خانما."

LovelandRead this story for FREE!