بارون موقتی

Start from the beginning

خیلی آروم با نوک پا پله های مارپیچ رو پشت سر گذاشتم و رسیدم به سرسرا . نور غروب داشت به کلی محو می شد و چند تا خدمتکار با پیشبند های سفید و ابی مشغول روشن کردن مشعل ها بودند و از بوی بد سوختن چوب و روغن به سرفه افتاده بودند. نوک دماغم رو کیپ گرفتم از در سرسرا وارد بالکن شدم. اولش که روشن میکنن اینجوریه ولی بعد بهش عادت میکنن.

یک فرق خوبی که قصر وینتر با اسپرینگ داره ، اینه که وقتی برای قدم زدن و هوا خوری به بالکن سر میزنی ، ده نفر جلوت خم و راست نمیشن و ازت درخواست نمیکنن که برگرد به اتاقت . اونجا که قصر خودمون بود مدام توی کارم دخالت میکردن ، ولی حداقل توی وینتر کسی اهمیت نمیده کجا میخوام برم . میتونم این رو مشخصه نیکی در نظر بگیرم.

قدم هام رو آروم و سنگین بر میداشتم تا جایی که کنار نرده های چوبی منقش شده بالکن ایستادم و به آسمون نگاه کردم . تاریک و کمی ابری . ماه اونطرف قصر قرار داشت و باید برای دیدنش میپیچیدم پشت دیوار . دوباره براه افتادم در حالی که دستام رو زیر دامنم مخفی کرده بودم تا از سرما قرمز نشن . شنل رو محکمتر دور خودم پیچیدم و تنم از لمس سرمای لباسم مورمور شد . باران کوتاهی که لحظاتی پیش اومده بود بوی بخار سنگ های داغ و گرم زمین قصر رو به مشام میرسوند. یه بارون کوتاه و موقتی ، مثل همه روزهای وینتر .

دیشب خیلی پرماجرا بود . و ذهنم برای اینکه هضمشون کنه به چند روزی زمان احتیاج داره .

هری هیچوقت نشده بود که به اتاق من بیاد . اون خیلی غیر منتظره و ناگهانی اومد داخل و از شکنجه اون زن گستاخ نجاتم داد و از طرفی اعراف کرد که مدت زیادی منو زیر نظر داشته . ولی چرا؟

قصدش از این کار چی بوده؟ هر کسی من رو ببینه واضحا میتونه از توی چهره ام تشخیص بده که آزارم به یک مورچه هم نمی رسه ، پس محتاط بودن جواب کافی برای این عملش نیست . از طرفی هری دیروز چندین بار من رو در آغوش گرفت و از طرفی اون رفتار عجیب دیشبش ... حتی نمیخوام راجع بهش فکر کنم! من هنوز تحت تاثیر احساساتمم ، پس بهانه خوبی برای انجام کارهای ناگهانیم دارم . اما اون یک مرده عاقل و (اونطور که خودش میگه) بی احساسه که عادت ماهانه نمیشه پس چرا؟

وقتی از تقاطع دیوار پیچیدم میدونستم قراره دوباره با دریاچه روبرو بشم . دریاچه همیشه زلال و پر آب کاخ وینتر که ماه در درونش محفوظ داشت و گل های بنفشه کنارش . اما نمیدونستم هری هم اونجاست! روی کف پل لم داده در حالی که دورش پر از جام و گیلاس های شراب بود. پوست سرد و صیغلیش زیر نور ماه می درخشید و هر از گاهی سرش رو تکون میداد . هری لباس گشاد سفیدی بتن داشت و یکی از زانوهاش رو بالا برده و ارنجش رو بهش تکیه داده بود . پشتش رو به نرده ها تکیه داده و سعی می کرد تار موهای جلوی پیشانیش رو به بینیش نزدیک کنه .

_"بیا اینجا! "

هری بلند گفت و کمی صداش گرفت که باعث شد گلوش رو صاف کنه . دامنم رو گرفتم بالا و بعد از بررسی اطرافم و اطمینان از اینکه کسی متوجهمون نیست به طرف پل رفتم . این خوبه که حداقل نگهبانی به دستور هری مزاحم خلوتش نمیشه ، البته به جز من . صدای کفش های چوبیم توی سکوت حیاط پشتی قصر طنین انداز بود . نمیدونم چرا اما احساس میکنم نرده های پل بلند تر شده . شاید این اقدام امنیتی بعد از غرق شدن پادشاهشونه .

LovelandRead this story for FREE!