1✨

688 85 75
                                    

داره بارون مياد.

البته كه الان بايد بارون لعنتى بياد.

"نايل،" هرى پشت تلفن غر زد، با يه دست گوشيش رو گرفت همينطور كه سعى ميكرد كشف كنه چطورى برف پاك كن رو روشن كنه. "وقتى گفتم 'يه ماشين نامحسوس ميخوام' منظورم يه فُرد فيستا نبود"

"مشكلش چيه؟" نايل از پشت خط پرسيد. به نظر ميرسه داره يه نوشيدنى اى ميخوره و هورت ميكشه، اشغال، و صداى موج دريا مياد. "ماشين هوشمنديه. من فكر ميكردم نميخواى كسى بشناستت-"

"خيلى پايينه" هرى حرفشو قطع كرد. اون حوصله توضيحاى ديگه رو نداره، نه با گرفتاريايى كه داشته. "آب- همه جا هست. اخر ميفتم تو يه رودخونه و تورم اخراج ميكنم"

صداش به خاطر فضاى خفه ماشين تيز ميرسه. ارزو ميكنه كاش ميتونست درستش كنه. اروم باش، اروم باش، اروم باش-

نايل يه نفس عميق كشيد. "گوش كن،" اون گفت، "اون پاهاى بى مصرفتو بذار رو پدال و رانندگى كن."

"نميخوام" هرى ناله كرد، گوشه لبش خم شد، داره بهونه مياره.

"خيلى بچه اى،" نايل با خشكى گفت. "من ١٠ ثانيه بهت وقت ميدم تا تلفن رو قطع كنى و رانندگى كنى، وگرنه زنگ ميزنم به پيتر تا با هواپيما بياد اونجا سراغت"

"حوصله مامور امنيتى ندارم" هرى با صداى بلند گفت. "مامور امنيتى بى مامور امنيتى، دارم ميرم"

"خوبه" نايل جواب داد، و از صداش معلومه داره لبخند ميزنه. هرى ارزو كرد كه كاش تو همون دريايى كه صداش از پشت خط مياد غرق شه و بميره. ( =))) ) "تا وقتى حل شد بهم زنگ نزن. شنيدى؟"

هرى اه كشيد. "شنيدم-"

"بهم.زنگ.نزن"

"بايد از اينايى بشى كه سخنرانياى انگيزشى ميكنن" هرى گفت و بالاخره موفق شد برف پاك كنش رو روشن كنه.

"خداحافظ، هرى" نايل جواب داد، يه صدايى مثل بوس فرستادن دراورد، و بعد قطع كرد.

هرى دوباره آه كشيد، و ماشين يه صداهايى دراورد انگار كه حوصلش سر رفته. ولى در اصل واسه اينه كه زيادى داره از ماشين كار ميكشه - چراغاش روشنه با اينكه ساعت ٣ ظهره، و سيستم گرمايشى رو روشن كرده. ولى هنوز باسنش يخه. به نظر ميرسه صندلى ماشين همچينم گرم نيست.

گوشيش تو دستش ويبره رفت. 'رانندگى كن!!!' تكست از نايل. وقتى هرى موبايلش رو آنلاك كرد، يه تكست ديگه ام اومد. ايندفعه يه عكس فرستاده، كه روى صندلياى افتاب گيرى(بهش ميگن؟ :|) خوابيده و داره لبخند ميزنه درحالى كه عينك دودى مشكى زده و گونه هاش صورتى ان.

'به خودت ضدافتاب بزن!!' هرى جواب داد. اون موبايلش رو پرت كرد صندلى عقب، براى اينكه ميترسيد وسوسه شه و يه تاكسى بگيره و به جاش راديوش رو روشن كرد. كه صداى خودش رو شنيد. به طور معمول، اون لذت ميبره وقتى صداى خودش رو ميشنوه. و هنوز بهش حس غرور و افتخار دست ميده وقتى به چيزهايى كه به دست اورده فكر ميكنه.

Got The Sunshines On My Shoulders Where stories live. Discover now