هلیسا

1.6K 188 204

داستان از نگاه خودم @_@ (راوی)

هری ردای قرمز رنگ پدرش رو بر شانه هایش انداخت و از آینه به قامت بلند و سلطان گونه اش نگاه کرد. پوست رنگ پریده اش با خونی که به گونه هایش دویده بود رنگ و لعابی تازه داشت.تاجش رو از سرش بیرون آورد و با بی حالی روی صندلیش نشست و انگشتان لرزانش را در موهای موجدارش فرو برد . امروز روزی بود که هری می بایست خودش رو به عنوان پادشاه جدید که قرار بود سال طولانی بر وینتر حکومت کنه به مردم معرفی می کرد.

لیام بار تمام برنامه ریزی اجرایی نطق پادشاه در حضور مردم رو به دوش کشیده و امنیت و حفاظت از مکان سخنرانی هری رو پیش بینی و فراهم آورده بود. اون با کمک زین مدام در بیرون و داخل قصر در رفت و آمد بود و سرباز هایی رو در میدان اعدام جمع آوری کرده و پرچم سیاه و قرمز وینتر رو در اطراف میدان به اهتزاز در آورده بود.

به دستور لیام از دو هفته قبل اعلامیه هایی در سراسر وینتر پخش کردند و خبر اولین سخنرانی هری در جمع مردم رو دهان به دهان پراکنده کردند تا هر کس تمایل به دیدن شاه جدید دارد در این روز به دارک فیلز بیاید.

امروز بعد از 79 سال شلوغ ترین روز دارک فیلز بود...

مردم غریبه در بازار مشغول خرید و تماشا کردن کالا های دیدنی فروشگاه ها و مغازه داران دارک فیلز بودند و فروشنده ها با داد و فریاد سعی در تبلیغ جنس هایشان به خریداران های تازه داشتند. در کوچه پس کوچه های ساختمان های بی رنگ و چوبی جای سوزن انداختن نبود و تمام مسافرخانه ها از هجوم خانواده هایی که با سختی به کاروان های تجاری پیوسته بودند تا در این روز فرمانروای جدید وینتر را بشناسند و صدایشان را به گوشش برسانند پر شده بود.

نزدیک ظهر که شد ، در میدان اعدام غلغله بود. صدای فریاد های مردم تا قصر به گوش می رسید و استرس هری رو بیشتر می کرد . مدام دست هایش را به هم میمالید و طول و عرض اتاق را بدون خستگی با قدم هایش می شمرد.

_"درود بر مردم سرزمینم ! شما رعیت های زحمتکش و ... و ... "

صدای هری در آخرین کلمات برای فکر کردن و کندوکاو در دهنش برای یافتن کلمات مناسب آروم شد. هری نمیخواست اعتراف کنه که هیچ مهارت و تسلطی بر سخنرانی نداره ، اون در تمام عمرش از زیاد حرف زدن با دیگران گریزان و پرهیزکار بود ، ولی حالا روز موعودی که در تمام عمرش از فکر کردن بهش هم رد می شد فرا رسیده و اون رو به مبارزه می طلبید . چه کار باید می کرد؟

نایل و لیام که از حجم کارها فراغت یافته بودن به کمکش اومدند ، نایل سعی می کرد هری رو اروم کنه و از ظرف جام مقداری شراب برای هری ریخت تا هری آسوده و راحت باشه. هری با سراسیمگی جام رو تا اخر سر کشید اما قدم زدن در اتاقش رو بس نکرد.

نایل دستش رو روی شونه ی هری گذاشت و برادرانه فشار داد.

_"ببینید والامقام ! اونا یک مشت رعیت هستند که اصلا براشون فرقی نمیکنه شما که پادشاه هستید اون بالا از خواب دیشبتون حرف بزنید یا دستورات اخیری که برای خوش طعم ترشدن آش ها صادر کردید !"

LovelandRead this story for FREE!