مقدمه

8.1K 884 103
                                    

11:45

یه کام از سیگارش میگیره و به محض دیدنه فرد تویه چارچوبه در, با صدای خش دارش فریاد میزنه:

*تویه فاکره لعنتی به چه حقی منو آوردی اینجا عوضی؟ گمشو بیرونو مزخرفاتتو واسه یکی دیگه سره هم کن!

23:30  [that day]

سایه های تو اتاق بیشتر ترسشو به رخش میکشن و یادآور چیزای خوبی واسش نیستن,دردایی مثه خاطرات مبهم...درحالی که از استرس (و نه ترس) میلرزه از اتاقش بیرون میره و وارد اتاق اون میشه:

*آقای پین...اش.. اشکالی داره اگه بخوام پیش تختتون رو ز..زمین بخوابم؟! اتاقم ی..یکم...میدونین...آممم...

_________

چطور بود؟؟

کمه چون مقدمس؛) البته مقدمه محسوب نمیشه بیشتر آشنایی با فرم داستانه

فک کنم فهمیدین قضیه از چ قراره...

{parisa}

Me,You,Him! (Ziam)Where stories live. Discover now