کلیدی به تالار اسرار

Start from the beginning

بعد از اینکه سرما به عمق پوستم نفوذ و موهای تنم رو سیخ کرد بلند شدم تا به اتاقم یا همون اتاق پادشاه برم. خیلی آروم و سنگین از پله های سرسرا که به راهروی شاهانه منتهی می شد بالا رفتم و در این فکر بودم که لویی و هری چه ارتباطی با هم دارن و چطور هم رو میشناسن ، وقتی بعد از نتیجه گیری "نمیشه حدس زد و باید واقعیت رو دونست" به اتاق پادشاه رسیدم. صدای زمزمه های مردانه از داخل می اومد و نگهبان رو پشت در اتاق ندیدم برای اینکه هنوز در میهمانی مشغول عیش و نوش بود. بنابراین خودم پس از تقه کوتاه به در وارد اتاق هری شدم.
از طریق نور زرد رنگ فانوس که فضا رو احاطه می کرد و همه چیز رو به رنگ خودش در می آورد تونستم اون دو مرد از دو دنیای متفاوت رو در اتاق پادشاه ببینم.
هری در راس بالای میز و لویی در راس پایین میز نشسته بود و با هم گفتگو می کردن . وقتی هری من رو دید اخم پررنگش عمیق تر شد و انگار که از حضور من در اونجا راضی نبود ولی حرفی نزد. لویی سرش رو برگردوند و با دیدن من لبخند پهنی زد و به هری گفت : همسر زیبایی گرفتی هری ، بابت سلیقه ات بهت تبریک میگم."

انگار که یخ خورده باشم تمام ستون فقراتم از بالا تا پایین تیر کشید و روی پیشانیم عرق سرد نشست. یک انرژی وصف ناشدنی توی دست هام بوجود اومد و باعث لرزششون شد در حالی که خون با سرعت زیادی از پوستم عبور می کرد.

_"تو ... تو چی گفتی؟!"
یک قدم محکم به جلو برداشتم و با خشم فریاد زدم.

_"اون پرنسس اسپرینگ بوده و در حال حاضر خدمتکارمه."
هری با خونسردی گفت و با توضیحش به بحث خاتمه داد. خیلی برام جالبه که بر خلاف من اون اصلا تحت تاثیر قرار نگرفت .. هری میتونه همه چیز رو توی اون چشم های سبز عمیقش پنهان کنه یا حداقل تمام سعیشو میکنه.

لویی با شگفتی چشم هاش رو گشاد کرد و وقتی فهمید چه اشتباهی کرده اوه گفت و از جاش بلند شد.

_"من رو ببخشید بانوی زیبا ، اگه باعث تکدر خاطر شدم . من اصلا فکرش رو نمی کردم که روزی بتونم پرنسس اسپرینگ رو از نزدیک با چشم های خودم ببینم! ملاقات با شما باعث افتخارمه."

لویی سعی کرد با چشم های آبی یخی مجذوب کننده و لحن فریبنده اش کاری کنه که رفتارش فراموشم بشه. ولی من با حرف ها تحت تاثیر قرار نمی گیرم.

_"لازم نیست سخن چینی کنی . فقط مراقب حرف زدنت باش!"

با دلخوری گفتم . حتی فکر زندگی با هری به عنوان زنش باعث میشه احساس شرمساری و معذب بودن بهم دست بده . نه نه اصلا حتی نمیشه بهش فکر کرد!

_"به روی دو دیده ام بانو! گستاخی من به اون دلیل بود که لباس شما اصلا به خدمتکارها نمی خورد . امیدوارم فرصتی دست بده و من و شما بتونیم با هم بیشتر گفتگو کنیم چون ما حرف های زیادی برای زدن داریم..."

هری بعد از با سر و صدا صاف کردن گلوش نظرمون رو جلب کرد .

_"الیزابت! فکر می کنم بهتره بری برای لویی نوشیدنی بیاری اون تازه به کاخ اومده و احتمالا خسته و تشنه ست."
هری در حالی که با تحکم نگاهی معنی دار به من می کرد بهم دستور داد . اون نمی دونه که بعد از اون همه کمک به خدمتکار ها کمرم داره از وسط دو نیم می شه.

LovelandRead this story for FREE!