اههه...اصلا خوابم نمیبره...خیلی مسخرت که با این همه خوشحالی ای که دارم خوابم نمیبره. شاید دلیلش همینه!زیادی خوشحالم و خوابم نمیبره!واقعا مسخرست.من نمیدونم بقیه وقتی خوابشون نمیبره چی کار میکنن اما کاری که روی من جواب میده اینه که برم به بالکن و از بالا به شهر نگاه کنم.
خب پس این دفعه هم همین کار رو انجام میدم.
پتوی نازکم رو انداختم روی شونه هام.نمیخوام کسی منو با تی شرت و شلوارک ببینه! همه اتاق خواب ها توی بالاترین طبقه ساختمونه و بالکن هاش بهم مشرفه.
توی یک چشم به هم زدن داشتم از بالکن اتاقم به شهر نگاه میکردم. ولی یه چیز دیگه خیلی توجهمو جلب کرد!
این که چقدر آسمون امشب زیباست:
-واو...باورم نمیشه!
زیر لب گفتم جوری که فقط خودم بشنوم اما انگار اشتباه میکردم
-منم
سرم به سمت چپم چرخید
-توهم خوابت نمیبره؟
-نه
چند دقیقه هردومون به آسمون و ستاره های براقش که نور کمی رو منعکس میکرد نگاه کردیم.
انگار داشتیم تو آسمون گم میشدیم.
داشتم کم کم از آرامش همونجا ایستاده خوابم میبرد ، که بهم خورد
-یه چیزی میخوام ازت بپرسم
-بپرس
با خواب و بیداری ای که داشتم جواب دادم
- چه حسی میتونم داشته باشم وقتی بعد از یک سال برگردیو ببینی نامزدت با یکی دیگس و چند ماه دیگم عروسیشونه؟
عاخه این چه سوالیه! من چمیدونم.بعدشم این یه موضوعیه مربوط به هریو اون...بع من چه آخه؟!
-نم...نمیدونم...من تاحالا عاشق نشدم
شونه هامو بالا انداختم و خواستم که برگردم به اتاقم و بخوابم تا همین یه ذره خوابالودگیمو از دست ندادم ولی
بعد از چند دقیقه سکوت که دیگه پاهام داشت راهشو پیدا میکرد اون با خارج کردن چند کلمه قلب منو فریز کرد:
-نظرت چیه عشقو با من تجربه کنی؟
------------------
خب خب...پارت اول رو عوض کردم چون ب نظرم لوس بود/:
خب ازین به بعد زمان برمیگرده به گذشته. ینی اول اول داستان...
اینی خوندین زمان حال بود.
نظر؟
YOU ARE READING
Forgotten
Fanfiction+منو فراموش کردی...نه؟ -نه تو فراموش شده بودی... +میدونی الان چه حسی دارم؟ -آره...قلبت دیگه نفس نمیکشه ، مغزت میگه که میتپه ولی نه...نمیزنه چون شکسته +اتفاقا میتپه ولی یادش رفته که خونی توش نیست ، مثل تو فراموش کرده که من روحی ندارم...ای کاش قلبمو...
