گشت و گزار

1.3K 123 30

داستان از نگاه هری

وارد یک محله باز و شلوغ تر شدیم که گاهی عابرینی با لباس های تمیز و سربند های قهوه ای از کنارمون عبور می کردند. اینجا محله مردم با وضعیت اقتصادی متوسط بود که جزو ثروتمندها حساب نمیشن . محله ثروتمندها یک جای دورتر و خوش آب و هوا تره که فعلا فرصت نمیکنم بهشون سر بزنم.

در وسط کوچه ، راه رو با سنگ های صاف پوشوندن تا اسب ها و گاری ها در رفت و آمد راحت تر باشند و گرد و خاک نکنند. اینجا اکثر مغازه ها چوبی و خانه ها ارتفاع بلندی دارن و دیواره های محافظ اونها از سنگ و سیمانه.

کسی به من و الیزابت توجه نمی کرد ، تو دارک فیلز مردم سرشون به کار خودشونه و اینه که مردم شهری رو از روستایی متمایز میکنه.

کمی جلوتر یک غذا خوری بود که دو پله از زمین بالاتر بود . برای جلوگیری از ورود حشرات و موجودات موذی بعضی از غذا خوری ها این کار رو می کنند ولی همیشه هم جواب نمیده. کنار ورودی دو ستون چوبی بزرگ بود که سقف رو نگه داره. این غذاخوری هیچ دیواری نداشت و چهارطرفش ستون های بلند بود.

از دو پله چوبی غذاخوری بالا رفتم و الیزابت هم بعد از من اومد . صدای پاهامون روی تخته های نازک چوب سر و صدا ایجاد می کرد و تقریبا همه متوجه اومدنمون شده بودن ولی واکنشی نشون نمیدادن. پیشخوان که داخلش آشپز مشغول پخت و پز بود در مرکز غذاخوری قرار داشت.
چهار تا میز کوچولو در چهار طرف بود کنار هر کدوم سه تا صندلی کهنه گذاشته بودند. چهار تا میز پر بود و فقط یکیشون که وسط غداخوری بود خالی بود که روش باقیمونده سوپ ریخته شده بود.آشپز داشت تخم مرغ درست می کرد که بوش همه جا رو برداشته بود.

مسوول غذاخوری هم پشت پیشخون وایساده بود با یک قیافه درهم و فوق العاده بی حوصله . ریش های پرپشت و سیاهش شلخته بود و برق میزد . مدام دستش رو می برد پشت گردنش رو می خاروند و خمیازه می کشید. در دو طرفش دو تا فانوس کم نور برای روشن کردن فضا قرار داشت . به همراه تعدادی جام شراب کهنه و خالی که روی پیشخوانش رو پوشونده بودن.

با الیزابت رفتیم پشتش . آرنجمو روی پیشخوان گذاشتم و لبام رو خیس کردم.

_"ما دو تا سوپ میخوایم آقا"

فروشنده نگاهی از زیرپلک هاش بهم انداخت و دوباره موهاش رو خاروند.
_"شراب نمیخواین؟"

با صدای زنگ دارش گفت انگار که سال هاست که صحبت نکرده و صداش کپک زده.

_"نه نوشیدنی سکرآور نمیخوایم. متشکرم."

الیزابت رو بسمت یکی از صندلی ها راهنمایی کردم و خودم هم با یک لبخند ملیح روبروش نشستم. آرنجمو گذاشتم روی میز و دستام رو زیر چونم گذاشتم .صورتش از شدت ناراحتی جمع شده بود.

_"چی شده؟"
با همون لبخند آرامش دهنده پرسیدم.

_"میشه بگید این میز رو تمیز کنن؟ خیلی کثیفه!"
لبهاشو جمع کرد ، انگار که چندشش شده باشه! ابروهام رو در هم بردم.

LovelandRead this story for FREE!