*Psst* Notice anything different? 👀 Find out more about Wattpad's new look!

Learn More

پارچه فروشی

1.5K 153 136

داستان از نگاه هری :

سم رو صدا زدم تا بیاد داخل.

_"بله قربان؟"
در عرض یک لحظه جلوی میزم ظاهر شد ، در حالی که مشتش رو جلوی سینش نگه داشته بود.

_"برو یک دست لباس رعیت برام جور کن و بیار"
شروع کردم به دکمه های لباسم رو باز کردن.

_"قربان می تونم بپرسم برای چه دلیلی می خواهید؟"
_"میخوام غروب بصورت مخفیانه برم بین مردم و نظرشون رو در مورد این دولت و خودم جویا بشم"

با خونسردی گفتم و رشته های موهام رو از جلوی صورتم عقب دادم.

_"آاااااه... قربان حقیقتا این یک کار پر از ریسکیه ... اینجا من هستم و نگهبان ها   سربازان قصر و نمیزاریم آسیبی به شما برسه. اما اون بیرون... ما هیچ نظارت دقیقی نداریم! ازتون خواهشمندم تجدیدنظر بفرمایید"

شمشیرم رو برداشتم و از غلافش در آوردم . نور آفتاب از کنار پرده به شمشیر میخورد و درخشانش می کرد . شمشیر رو به صورت افقی در دستم نگه داشتم و انگشت اشارم رو بروی تیزیش کشیدم.

_"بیاد نمی آورم نظرتو پرسیده باشم سم . فقط گفتم انجامش بدی."

در صدای خش دارم حتی یک ذره شک هم وجود نداشت چرا باید برای همه توضیح بدم دلیل کارهامو؟ تا حالا ندیدم هیچ کس برای اوامر پدرم ازش دلیل بخواد یا چون و چرا بیاره!

_"قربان پوزش می خوام از اینکه روی حرفتون حرف می زنم اما وظیفه من محافظت از شماست."

با یک قدم بلند خودم رو بهش رسوندم و شمشیر روی دقیقا کنار گردنش گذاشتم .

هیچ دشمنی از یک زیردست لجباز و خودرای به من بیشتر آسیب نمی رسونه . با یک دستم یقه آهنی زره سم رو کشیدم و نزدیک کردم.

_"قسم میخورم اگه یک کلمه دیگه از دهنت بیرون بیاد کاری رو انجام میدم که اصلا دلم نمیخواست. کار تو عمل کردنه نه مشورت دادن "

شمشیر رو به گردن زبرش فشار دادم اما نه در حدی که ببره. سم از لای دندوناش نفس کشید و در رو محکم بست و رفت. انگار به اندازه تارهای سرم مشاور و مداخله کننده و تصمیم گیرنده توی قصر دارم. شاید باید چند نفر رو به دلیل سرپیچی از فرمان پادشاه اعدام کنم .

تمام مدتی که شاهزاده بودم در جلسات مقامات شرکت می کردم اما دخالت چندانی نداشتم و بیشتر دستورات پدر رو اجرا می کردم تا اینکه نظر بدم. بیشتر سعیم در این بود که گوش کنم و ببینم پدر و مشاورانش چطور تصمیم گیری می کنند و منطق اون ها برای ایجاد یک حکم چیه؟! چون میدونستم بزودی در سلطنت بدردم خواهد خورد.

وقتی هرج و مرج در کاخ زیاد می شد پدرم با اعدام یک نفر یا دو نفر مشکل رو بکلی حل می کرد. حتما الان هم اینکار جواب میده.

LovelandRead this story for FREE!