*Psst* Notice anything different? 👀 Find out more about Wattpad's new look!

Learn More

ماریا

1.2K 144 45

داستان از نگاه الیزابت :

تا امروز حدود یک هفته ست که هنوز توی سیاهچال نگهم داشتن. بعضی شب ها کابوس میبینم و با فریاد از جا میپرم . بعد از مدتی بخاطر میارم که این چاه تنگ و تاریک که توش دراز کشیدم کجاست و اصلا چطور به اینجا رسیدم.
بد شانسی ها پشت سر هم به نوبت بسرم اومدن و فرصت نفس کشیدن هم بهم ندادن.

خوشبختانه ماریا رو دارم که سعی می کنه دور از چشم بقیه کمی برام غذا بیاره . البته هر دو روز یکبار تا کسی متوجه نشه .
همه اینا ها روز بروز من رو ضعیف تر میکنه. هجوم افکار منفی و کشنده به ذهنم، تنهایی و نداشتن کسی که باهاش حرف بزنم، احساس نکردن نور و گرما و گرسنگی طاقت فرسا.

بشدت در این یک هفته لاغر شدم و دنده هام رو می تونم با دست زدن به پوستم احساس کنم.همه اینا داره اراده منو سست می کنه .

اون سیاه پوست نامرد هر موقع که میخواد به من سر بزنه ساندویچ گوشتشو با خودش میاره و جلوی چشم های من با صداهای تحریک کننده میخوره و حسابی بوش رو راه می اندازه که من رو ضعیف کنه اما دستشو خوندم و توجهی بهش نمی کنم. با دستمام بینبم رو فشام میدم و پلکام رو می بندم تا نبینمش و اون با صدای بلند بهم میخنده.

صدای پا شنیدم بسرعت خودم رو به میله ها رسوندم ماریا بقچش رو در دست راستش گرفته بود و از پله های نردبون پایین اومد.

_"خانوم حالتون خوبه؟ مریض نشدین؟"
اون با نگرانی گفت در حالی که خاک روی لباساش رو می تکوند.

_"نه ماریا مریض نشدم ، به لطف تو حالم خوب خوبه"
به بقچه ی کوچیکش نگاه می کردم. دو روز و نیمه که منتظر این لحظم!

ماریا متوجه شد و بقچه رو از لای میله ها رد کردیم.
_"خانوم این سوپ رو خودم یواشکی براتون درست کردم با موادی که حالتون بد نشه ، امیدوارم بپسندین!"

گره رو باز کردم و یک ظرف مسی رو دیدم که داخلش مایع سفت قهوه ای رنگ بود و بوی شیرینی داشت.

_"میدونستم نباید بو بده که کسی نفهمه اما گفتم شاید بد نباشه یکم غذای شیرین بخورید تا به بدنتون انرژی کافی برسه."
ماریا به تندی برام توضیح داد . اشک تو چشمام جمع شده بود.

_"ماریا این ... عالیه! نمیدونم چطور محبتتو جبران کنم ."

و این رو جدی میگم . در زندگی من دیگه کسی نمونده که بهش دلبستگی داشته باشم . ولی ماریا تنها کسیه که الان به زندگی من اهمیت میده و با جونش بازی می کنه تا منو زنده نگه داره. سرم رو آوردم بالا تا به ماریا لبخند بزنم.

ناگهان چشمم به دریچه نورانی سیاهچال جلب شد. سر کچل سیاه پوست رو تشخیص دادم که با چشمای گشاد شدش نگاهمون می کرد.

ما لو رفتیم!

ماریا با توجه به صورت ترسیده من سرش رو برگردوند به سمت نگاهم . جیغ بلندی از ترس کشید و لباس من رو تو دستاش مشت کرد.

LovelandRead this story for FREE!