دعوت هری

1.5K 140 24

از پله های آشپزخونه با قدم های آروم پایین رفتم. بوی گوشت سرخ شده وبوی همون مایعی که حالم رو بد کرد میومد.

توی اتاقم که بودم ، مدام صدای دویدن و صحبت کردن میومد به شکل غیر عادی و نمیذاشتن استراحت کنم. پس تصمیم گرفتم سری به ماریا بزنم هم یکم کنجکاوی کنم و هم کاری برای انحام دادن پیدا کنم.

چیزی که دیدم متعجبم کرد واقعا. زن های زیادی مدام در حال رفت و آمد بودن و گاهی دیگ رو هم میزدن و یا سیخ مرغ رو میچرخوندن. و ... لطفا بزارید در مورد نظافت آشپزخونه حرفی نزنم.

اونقدر سرشون شلوغ بود که اصلا نفهمیدن من اومدم . با چشمام صورتاشون رو بررسی می کردم تا چهره ماریا رو بیابم ولی متوجه شدم که اون تو آشپزخونه نیست.
نا امیدانه سعی کردم از پله ها دوباره برگردم که ماریا خورد بهم.

_"خانم، شما اینجا چیکار می کنید؟!"
با انگشتای کوچیکش جاروی بزرگی رو فشار میداد و روی پیشانیش قطره های کوچیک عرق نشسته بود.

_"چند روزه که بهم سر نزدی ، اومدم ببینم حالت چطوره و یکم با هم حرف بزنیم."
لبخندم همیشگیم رو روی لب هام حک کردم .

_"من نمیتونم ... سر خدمتکار بهم اجازه نمیده آخه خیلی کار داریم. قراره جشن بزرگ بازگشت سربازا گرفته بشه در این کاخ و کشور های دوست و همسایه وینتر هم دعوت هستن باید هر چه سریع تر غذا ها رو آماده کنیم و قصر رو برای مراسم آماده کنیم. سر تک تک ما واقعا شلوغه و وقت سرخاروندن هم نداریم."
اون بهم توضیح داد با دقت و من موقعیتشو درک می کردم.

_"می فهمم. من مزاحم کارت نمیشم ماریا ، هر موقع فرصت کردی بیا به اتاقم"
سعی کردم لحنم پر از فهم باشه و براش بی جهت مشکل درست نکنم.

_"ماریا کلیر!"
صدای خشن و کلفت یک زن از بالای پله ها اومد .

صدای قدم های سنگینش توی راهرو می پیجید. چند لحظه بعد پیکر یک زن چاق که لب هاشو قرمز کرده بود و نگاهش سرشار از سرزنش بود پدیدار شد. پیشبند سفیدش که دور کمر بزرگش بسته بود پر از لکه های قرمز و نارنجی غذا های مختلف بود.

_"ما کلی اینجا کار داریم و تو اونوقت داری اینجا پرچونگی می کنی؟ بدو به سامانتا تو چیدن شراب ها کمک کن."
اون زن موقع صحبت کردن نفس نفس می زد . انگار استفاده کردن از حنجره اش براش مثل ورزشه.

_"چشم خانم پیبادی"
ماریا بدون مکث گفت .از کنار زن چاق گذشت و وارد سرسرا شد.

چشم های خانم پیبادی به سرعت چهره منو می کاویدند . تلاش کردم مثل ماریا از کنارش رد بشم که دستای گوشتالودش دستمو بین انگشتاش پنهان کرد.
_"ممنون میشم اگه وقت خدمتکارای منو نگیری برو یک کار دیگه برای خودت پیدا کن."
چشماشو چرخوند و به سختی از پله های آشپزخونه پایین رفت.

LovelandRead this story for FREE!