*Psst* Notice anything different? 👀 Find out more about Wattpad's new look!

Learn More

ملاقات الیزابت و هری

1.3K 151 22

داستان از نگاه الیزابت :
مدت زیادی بود که خوابیده بودم. زیر پتوم قد کشه ای همراه با یک تنفس عمیق کشیدم و چشمام رو باز کردم. بارقه های نور از گوشه پرده سیاه اتاقم رو روشن می کرد. به احتمال زیاد الان باید ظهر باشه.

روی میزم یک لیوان شیر و مقداری توت وحشی قرار داشت. پتو رو کنار زدم و به سرعت خوردمشون. کاملا سیر شدم.

لباسم به تنم چسبیده و احساس کثیفی می کنم . با توجه به پارگی هایی که روش بوجود اومده فکر نمی کم که دیگه حتی بتونم بپوشمش.

در کمدم رو باز کردم . لباس های زیادی اون تو چیده شده بود با انواع رنگ ها. یکیشون بود که حالت کشی داشت و رنگش قهوه ای بود و آستین هاش هم آبی آسمانی . بلندی دامنش هم تا مچ پا بود . لباس با وقاری بنظر میومد. برش داشتم و از اتاقم رفتم بیرون .

جلوی یکی از خدمتکار ها رو گرفتم.
_"میتونی راه حموم رو بهم نشون بدی؟"
دیگه کم کم داره زبون خودم یادم میره و به زبون کشور وینتر مسلط تر میشم.

_"اینجا چند جور حمام داره . یکی برای خدمتکارهاست ، یکی برای مقامات عالی رتبه و یکی هم برای مهمان ها."

_"لطفا من رو ببر سمت حمام مهمان ها."

_"چشم"
خدمتکار من رو به سمت حمام راهنمایی کرد .

چه قدر مجلله! قفل در رو بازکردم و بازش کردم. چه قدر اینجا بزرگ و تمیزه و همه چیز برق می زنه. حتما سفرا ، تاجرا ، پادشاها و مقامات عالی رتبه کشور های دیگه که به وینتر میان تو این حموم خودشون رو می شورن. خدمتکار چند بار آب آورد و وان رو برام پر کرد. توش نشستم و با چند مایع گیاهی خودم رو شستم.

وقتی کارم تموم شد اومدم بیرون و با حوله بزرگی که روی یک میخ آویزون کرده بودن خودمو خشک کردم. لباس قهوه ای جدیدم رو پوشیدم و خودمو برانداز کردم.

صورتم سفید شده بود و گاهی قطرات آب از موهام میچکید و لباسمو خیس می کرد. دوباره موهامو خشک کردم و با یک برس شونه کردمشون، بخاطر حموم رنگشون از خرمایی به سیاه شبیه شده بود. پرپشت بودن و پایینشون همیشه پیچ کوچیکی می خورد. برس رو هم گذاشتم سرجاش و گذاشتم موهام روی شونه هام پخش بشن.

اومدم بیرون و قفل در رو انداختم. هنوز هال شلوغ بود ، چرا این خدمتکار ها اینقدر از صبح تا شب می دوند؟

بعد از مدتی اتاقم رو پیدا کردم و در رو بستم. تاریک بود، نشستم روی تخت و پاهامو انداختم روی هم. از بیکاری متنفرم. اگه الان تو قصر اسپرینگ بودم یا داشتم پیانو می زدم یا تو کتابخانه طومار های مختلف رو دوره می کردم. ولی توی قصر وینتر قدم زدن هم فکر کنم خطر جانی داره!

بلند شدم و رفتم روی میز وایسادم. این کاریه که یک پرنسس هیچ وقت انجام نمیده. چون وقارشو زیر سوال میبره ، ولی خوشبختانه الان اینجا کسی نیست که زیر سوالم ببره.

LovelandRead this story for FREE!