پاداش یک خیانتکار

Start from the beginning

_"آها... پس حالا تو لیاقت پادشاه بودن رو داری؟ تو که پات لب گوره. 55 سالته .  حاضرم شرط ببندم قبل از اینکه تاج رو روی سرت بزارن از فرط کهنسالی جان تسلیم می کنی."
نایل با خنده گفت و مسخرش کرد. عالیجناب هری با خونسردی رفتارهای ما رو زیرنظر داشت.

_"فکر کنم گوشات سنگینه و نشنیدی که والامقام با غنایم و برده های زیادی از اسپرینگ برگشتن. طوری که تا ده سال ذخایرمون تامینه . بنظر تو این کار کوچیکیه؟"
نایل ادامه داد.

_"این جنگ ها تجربه نمیشه و سن و سال هری کمه . اون نباید پادشاه می شد"
الکس با لجبازی حرف زد . زین هلش داد سمت جنگجوها.

_"با دماغ بکشینش روی زمین ، فکر می کنم این کار دهن پرچونشو ببنده"
جنگجوهام موهای الکس رو محکم گرفتند و صورتشو کوبودند به زمین . صدای دادش بلند شد ولی دیگه دل هیچ کس بحالش نمی سوخت .

صورتشو روی زمین کشیدند و خون صورتش زمین رو رنگین می کرد. الکس اونقدر بی حال شده بود که دیگه داد و فریاد نمی کرد.
_"کافیه"
عالیجناب گفتند . نگهبانا موهای الکس رو گرفتند و بلندش کردند صورتش پر از خون شده بود. دیگه روی پای خودش بند نبود.

_"حالا که چییی؟ ها؟ میخوای منو بکشی؟...هااااا؟... زودتر اینکارو بکن."
الکس خون دهنشو توف کرد بیرون.

_"نه نه نه الکس ... فعلا نمیخوام این لطفو بهت بکنم. فقط میخوام تا آخر عمرت تو چهار گوشه خونه خودت زندانیت بکنم تا بقیه ی عمر ننگینتو تو اسارت سپری کنی."
عالیجناب هری دارن با خودشون چه فکری می کنند؟ اون یک خیانتکاره باید اعدام بشه تا درسی باشه برای بقیه!

_"چییی؟ نهههه . منو بکش!"
الکس چه اصراری داره برای مردن . خیلی دوست دارم به آرزوش برسونمش.

_"من نگفتم که نظر تو رو میخوام . به من ربطی نداره که تو چی میخوای. بدرود الکس ."
پادشاه سر اسبشو کج کردند و رفتند . من و زین و نایل به هم نگاه کردیم. توقع داشتیم امروز شاهد مرگ عموی هری باشیم.

_"الکس رو ببرین تو خونه ی خودش . تا وقتی که چند نگهبان رو بفرستم مواظب باشین فرار نکنه و هیچ رفت و آمدی هم نباشه."
به جنگجو هام گفتم و اطاعت کردند. وقتی الکس رو بردند توی خانه اش صدای هرزه هاش دوباره بلند شد. زین سوار اسبش شد و رفتیم دنبال هری.

صدای اسبشون رو شنیدیم رسیدیم به کنارشون.
_"عالیجناب . الکس یک خیانتکار بالفطره ست. دلیلتون برای نکشتنش چیه؟"
من پرسیدم و یک پاسخ قانع کننده می خواستم. عالیجناب هری مثل همیشه نفس عمیقی کشیدن.

_"همه شما اطلاع دارید که الکس عموی منه . اون جزو خانواده سلطنتیه اگه دست به کشتن او می زدم شکاف عمیقی در خونواده بوجود می اومد و موجب شکل گیری کینه می شد. ممکن بود نزدیکانش قصد قتل منو توی یک فرصت مناسب داشته باشن. درسته که همشون علیه من حرف می زنن ولی جرات نمیکنن که واقعا حرکتی انجام بدن و الکس 55 ساله رو شیر کردن که جلوی من قدعلم کنه و گناه سوءقصد به منو گردن بگیره ، در حالی که من با خبرم که عموم آدم بی عرضه ایه و تمام مدت عمرش ازدواج نکرده و دنبال خوش گذرونی و کسب ثروت بوده ، هیچ وقت قدرت طلب نبوده. توی گوشش اینقدر خوندن که با خودش فکر کرده که حتما لیاقت پادشاه بودن رو داره.با این حرکت من دو اتفاق بد نخواهد افتاد ، یکی اینکه نقطه ضعفی به کشور های همجوار و ضعیف تر نشون ندادیم. اونها نباید بفهمن که ما مشکلات داخلی داریم. و دیگر اینکه جلوی یک خصومت بی پایان خانوادگی رو گرفتم. متوجه شدید؟"

_"بله ، درسته قربان"

_"خوبه . نایل؟"

_"بله والامقام؟"

_"هر چه زودتر مقدمات جشن بازگشت ارتش رو آماده کن. میخوام این پیروزی اولین روزهای سلطنت رو با افتخار به همه نشون بدیم."

_"اطاعت امر"

LovelandRead this story for FREE!