سریع در چوبی رو باز کردم و عین دیوونه ها میدویدم ، به اولین خدمتکاری که رسیدم لباسش رو کشیدم . ماریا بود ، ازش جای آشغالاشون رو پرسیدم. اونم که دید حالم خیلی بده و رنگم پریده دستمو گرفت و سریع منو برد . اصلا حواسم به اطرافم نبود و فقط میخواستم هرچه زودتر محتویات معده ام رو خالی کنم.

وقتی کارم تموم شد ماریا یک کاسه آب دستم داد تا دهنمو بشورم . با بی حالی ازش تشکر کردم.
_"این ... این غذایی که برام آوردین خیلی ... خیلی حالمو بد کرد"
ماریا با تعجب نگاهم کرد.

_"غذایی که برای شما آوردن همون غذاییه که مقامات هم میخورن . چطور حال شما رو بد کرده؟"
ماریا برام توضیح داد . دستمو بردم تو کاسه و آب رو به صورتم کشیدم.

_"به گمانم غذای مردم کشور شما به من نمی سازه"

ماریا شونه هام رو به آرومی گرفت و بلندم کرد.
_"الان حالتون بهتره؟.. میتونین برگردین به اتاقتون؟"

نگرانی توی چشم های دریاییش شنا می کرد. باید خیالشو راحت می کردم تا بتونه بره به کارش برسه.

_"آره . حالم به کمک تو خیلی بهتر شده . ممنونم. اما فکر نمی کنم الان به اتاقم برگردم به هوای تازه نیاز دارم "

_"مطمینی؟ اگه کاری داشتی من تو آشپزخونم"

اون طوری نگاه می کرد انگار به محض این که منو ول کنه غش میکنم !
یک لبخند دلگرم کننده بهش زدم و فرستادمش که بره.

قبل از این که دوباره بالا بیارم از اون جای بدبو خارج شدم. از در سرسرا رفتم بیرون . نگهبانا چیزی بهم نگفتن. بعد از مدتی پیاده روی و دور زدن توی بالکن کاخ ، به یک جای سرسبز و شگفت انگیز رسیدم. فکر نمیکردم تو این قصر رنگ و رو رفته سبزه و گل وجود داشته باشه . بوی خوب و دل انگیز شب ریه هام رو پر کرد و این چیزی بود که بهش نیاز داشتم . توی حیاط یک چشمه بلند وجود داشت که شفاف بود و عکس ماه درونش افتاده بود. دورش پر از سبزه و گل های بنفشه بود . قسمتی از بالکن به صورت عمود جدا شده بود و به شکل پل از بالای چشمه رد می شد . پادشاه هری اونجا وایساده بود.

چند قدم رفتم عقب و خودمو تو تاریکی پنهان کردم . چهرش رو سایه ای از محنت پوشونده بود . چشم های زمردیش زیر نور ماه درخشان بود و به دریاچه زلال خیره شده بود . ساکت و حتی صدای نفس هاش هم شنیده نمی شد ، طوری که انگار تو افکارش غرق شده و متوجه زمان و مکان نیست . اون واقعا زیبا بود. شنل سیاه رنگش با نسیم باد تکون می خورد و این صحنه رو متحرک می کرد.

نمیدونستم اگر منو ببینه چه واکنشی ممکنه نشون بده . قبل از این که بفهمه پاورچین پاورچین از همون راهی که اومده بودم برگشتم. نفسی رو که حبس کرده بودم رها کردم . باید اون مکان رو بخاطر می سپردم . اونجا تنها جای قشنگی بود که توی وینتر دیده بودم.

در مورد هری... نمیدونم چی بگم و چه قضاوتی کنم . اون چهره فرق داشت با آدمی که تو ذهنم تصورش کرده بودم تمام این مدت . فکر می کردم اون یک قیافه خشن داره و همش فریاد می زنه ، خونریزه و بی احساس .

اگه اون تاج کوچیک که روی موهای فرش نشسته بود رو نمیدیدم امکان نداشت به این نتیجه برسم که هریه. بهرحال موقعیت من هیچ فرقی نکرده و هنوز همون پرنسس بدشانس هستم که بزور از خانواده اش جداش کردن و زندگیش نابود شده. اون هم بخاطر خودخواهی های هری .

اصلا نمیدونم شما که داشتین زندگیتونو می کردین، چی می شد مثل سال های پیشین از ما خراج می گرفتین؟ چی اصراری بود که به کشور ما حمله کنین؟

همونطور که تو فکرام غرق بودم در اتاقم رو باز کردم و واردش شدم. میوه های سیب سبز و قرمز روی میزم خودنمایی می کرد. تو دلم پروانه ها شروع به پرواز کردن . این کار ماریاست!

بلافاصله چند تا گاز زدم. مممم . خیلی عالیه! تو دلم کلی ماریا رو بغل گرفتم و صورتش رو غرق بوسه ها کردم ...

LovelandRead this story for FREE!