تکلیف من چیه

1.2K 145 18

صبح شده بود و نور خشن خورشید به چشمام میخورد و باعث میشد اخم کنم . دستمو کشیدم تا بالشتو بزارم رو چشمام ، اما بالشتی نبود . بیدار شدم . چند دقیقه صبر کردم تا موقعیتمو هضم کنم .
تصمیم گرفتم یکم قدم بزنم.

پرده چادر رو کنار زدم . بیرون شلوغ تر از همیشه بود. تصور میکنم میخوان برگردن کشورشون و دارن مقدمات رو آماده می کنن. ولی نگهبانام رو ندیدم.

وقتی چند قدمی رفتم جلو. یه دست خشن شونم رو گرفت .

_"کجا میری خانومی؟"

یکی از نگهبان ها بود.

_"میخوام یکم هوا بخورم . یا کنارم باش یا برو با دوستات خوش بگذرون"
بهش یکجورایی حالی کردم که تصمیمم عوض نمیشه و اگه میخواد منو برگردونه به همون چادر سیاه سوخته بدبو کاملا اشتباه می کنه.

اون خیلی فکر کرد دیگه داشت حوصلمو سر می برد. سرمو برگردوندم و به راهم ادامه دادم.

دوباره دستمو گرفت و یادآوری کرد که ازش دور نشم. بعد از اینکه چند دقیقه ای زیر نور شدید آفتاب پیاده روی کردیم ، صدای لیام رو شنیدم.

_"به چه حقی داری بیرون ول می گردی؟"

سریع خودش رو جلوی دید ما قرار داد ، با یک صورت عصبانی و پر از اخم .

_"مگه به توی احمق نگفتم مراقبش باش؟ دوست داری بمیری؟!"

_"من بهش اصرار کردم اون تقصیری نداره"

من به جای نگهبان جواب دادم و این دفعه من بودم که به لیام اخم کرده بودم.

_"فکر کردی اینجا کجاست؟! اینجا حیاط قصر بابات نیست که هر موقع دلت خواست توش قدم بزنی! مثل اینکه هنوز موقعیت خودتو متوجه نشدی! تو الان اسیری! دست ما. یک طوری رفتار نکن انگار هنوز پرنسسی! تو الان -یک -دختربچه ی - لوس هستی که نیاز داره مامان و باباش دستاشو بگیرن تا تاتی تاتی کنه ، اما دیگه تمومه!دیروز هم بهت گفتم که خودتو به موقعیت جدیدت وفق بده..."

_"اصلا برام مهم نیست که تو و امثال دوستای کثیف تو که زندگیمو نابود کردید چه فکری در موردم می کنید . من همینم که هستم . شما نمیتونید من رو تبدیل به برده ی خودتون کنید که هر چی بگید رو گوش کنم . من همونم که بودم. یک پرنسس . و خواهم بود . و همونجور هم رفتار خواهم کرد ، اگه باعث بشه که شماها حالتون گرفته بشه!"

با جدیدت و یک خشم پنهان گفتم و دقیقا توی چشمهاش خیره شده بودم.

_"حرفای جالبی بود."
یک صدای خونسرد و بم رو از نزدیک شنیدم .

_"لیام سریعا بیا تو چادر من باید باهات صحبت کنم."
وقتی برگشتم اون پشتش به ما بود و داشت میرفت.
یک مرد خیلی قد بلند با موهای فر قهوه ای که یک تاج کوچیک رو سرش بود. اون باید هری باشه!

_"بیاید دنبالم فکر می کنم عالیجناب در مورد تو میخوان صحبت کنن"
لیام حق انتخاب نداده بود. پس نگهبانم و من دوباره براه افتادیم سمت یک چادر بزرگ دیگه. وقتی لیام رفت تو ما رو پشت چادر نگه داشت.

_"عالیجناب؟"

_"اون... دختره... میخوام اون رو بیاری به قصر!"

_"بله عالیجناب؟"

_"میخوام اون تو قصر من زندگی کنه"

_"ولی چرا قربان؟!"

_"اون یک پرنسسه. شایسته نیست به یکسری آدم کثیف و قدرنشناس بفروشیمش. میخوام تو قصر من زندگی کنه"

_"ولی... قربان... اون هر چی باشه یک دشمنه! کی میدونه. ممکنه یک روز ضربه ای به ما بزنه تا انتقام بگیره!"

_"تو همیشه بدبینی لیام. درسته که تو قصر نگهداری میشه ، ولی ممکنه تو یک فرصت مناسب خیلی بدردمون بخوره! میتونیم با یک چیز خوب معاوضه اش کنیم یا به یکی از تاجرای بزرگ بفروشیمش و کلی پول بابتش بگیریم."

_"این فکر خوبیه اما عالیجناب..."

_"دفعه ی دیگه کلمه ی اما رو بشنوم سرت رو میزارم رو دست هات. من دیگه شاهزاده قبلی نیستم . الان پادشاه کشور وینترم و تصمیماتم لازم الاجراست
. میتونی بری"

_"اطاعت عالیجناب"

لیام برگشت ، با یک نگاه سنگین و مرموز.
_"دختره رو برگردونش تو چادر"

LovelandRead this story for FREE!