من... تنهام!

1.3K 177 5

_"گمونم یک پرنسس باشی ، باید قبل از اینکه اون مرد بمیره ازش بابت این معرفی تشکر می کردم چون اینطور که معلومه زبونتو از دست دادی!"

وقتی جوابشو ندادم این رو گفت . او کمرمو گرفت و بخودش نزدیکتر کرد

_"ما حالا حالاها با هم کار داریم پرنسس!"
اون کلمه پرنسس رو با لحن غلیظی تلفظ کرد و هدفش این بود که روی من تاثیر بزاره و منو بترسونه .
ولی اون حق نداره دستای کثیفشو به من بزنه . هر کی میخواد باشه . تا حالا هیچ کس منو اینطور لمس نکرده بود!

_"قربان ، وقت شامه بیاین بخوریم! ها ها!"
یک سرباز از پشت سرم با یک لحن مسخره و مست گفت . اما منو از این وضعیت ناراحت کننده نجات داد
چون اون مرد ولم کرد و با خنده گفت : باشه جورج ، الان میام ترتیبشونو بدیم!"

_"باشه...باشه..."

سرباز با خنده گفت. اون مرد رو به من کرد و گفت : تو گشنته؟ اسم من زینه ولی تو میتونی قربان صدام کنی یا... یه چیزی مثل این"

اون به شوخی خودش خندید ولی صورت من همچنان خالی بود . الان دقیقا تو این موقعیت باید احساس گشنگی کنم؟؟

اون یک بار دیگه محکم دست منو گرفت و با خودش کشید سمت چادرهاشون . نمیتونم حدس بزنم که چند نفر این دور و برن ولی از اینکه در معرض دید اون آدمای کثیف قرار بگیرم بدم میاد.

زین با دستاش به دوستاش اشاره کرد و بهشون دستور داد جمع بشن . بعد از چند دقیقه همه یک دایره بزرگ تشکیل دادن و دست بسینه منتظر شنیدن چیزی بودن که زین قرار بود بهشون بگه .

اونا لباشونو لیس میزدن و مثل یک تیکه گوشت به من نگاه می کردن . امیدوارم هیچوقت این اتفاق برای شما پیش نیاد. هیچ کس نبود که از من محافظت کنه و من هم متاسفانه هیچ مهارت دفاعی نداشتم. فکر کنم جون سالم بدر بردن از اینجا مثل یه معجزه میمونه !

_"رفقا ! این خوشگله که با خودم آوردم به گمونم دختر پادشاه اسپرینگه . کلی برامون میارزه!!!"
همشون بلند خندیدن . توصیف کثیف رو فقط برای خنده اونا میشه بکار برد . معلوم نیست تو اون مغز پریشانشون در مورد من چی می گذره! فروش من؟؟!

با یک نگاه ترسیده به زین نگاه کردم . اون متوجه شد و خندش رو متوقف کرد .
_"خب خب خب دیگه بچه ها ... تمومش کنین وگرنه بچه زهره ترک میشه با اون دهنای گشادتون!"

ولی اونا بلندتر خندیدن و خود زین هم از خنده منفجر شد ! فکر کنم همشون مست باشن . اونا مدام با مشت میزدن به شونه هم و خودشونو هل میدادن . یک مشت وحشی بی ادب!

با دستام شونه هامو گرفتم و موهام رو ریختم تو صورتم ... هیچوقت تا این حد... احساس ضعف... نکرده بودم.

LovelandRead this story for FREE!