X.Factor

5.6K 226 32
                                    

امروز هم یه روز مثل بقیه روز هاس.
آسمون لندن مثل همیشه غمگینِ و گریه میکنه.
مثل من.
مثل خیلی از ادم هایی که توی خیابون پرسه میزنن.
تنها فرق این ادم ها با من اینکه اونا چتر دارن.
ولی من...

من فقط یه لباس استین حلقه گشاد با شلوار جین پامه.
بعد از اینکه از دست داد های پدر و مادرم فرار کردم فکر اینکه بارونی‌م رو بپوشم به سرم نزد.
هوا خیلی سرده.
موهام خیس شده و مردم بهم به چشم یه ادم بی عقل نگاه میکنن.
اونا نمیدونن چه بلایی سر من بدبخت اومده.
نمیدونن وقتی پدرت سر مادرت داد میزنی و‌اون رو جلوی چشم هات به فاک میده و شکنجه میده چه دردی داره و اصلا کی که اهمیت بده؟

پدرم؟
عمرا.
مامان بدختم به خاطر من کتک میخوره.
به خاطر من احمق.
چرا؟
چون من نتونستم دهنم رو بسته نگه دارم و نگم که گی ام.
هِ.
پدرم بعد چی کار کرد؟
مامانم رو تا سر حد مرگ زد.
من از پدرم میترسم.

من میخواستم جلوش رو بگیرم.
خواستم ولی اون...
همین طور که داشتم راه میرفتم یه نور خیلی کمی از دور دیدم.
یکم بیشتر توجه کردم.
اوه یه کلاب.
چه عالی.
تند تر راه رفتم و خیلی زود رسیدم و رفتم داخل.
قبل از اینکه برم داخل یکی یقه لباسم رو گرفت.

"هی بچه جای تو اینجا نیس"

چی؟
بچه؟
من ۲۰ سالمه.

"این بچه بیست سال سن داره"

گفتم و دستش رو از یقه ام جدا کردم و رفتم داخل.
همه داشتن میرقصیدن و خودشون رو به هم میمالوندن.
اَه.
چه حال بهم زن.
چِندش های عوضی.
پشت بار نشستم.

"چی میل دارید؟"

"وودکا"

گفتم و به اطرافم نگاه کردم.
یه صندلی اون ور تر من یه پسر نشسته بود که سرش روی بار بود و موهای فر بلندش دور دست های قلاب ده زیر سرش ریخته بودن.

"بفرمایید"

وقتی اون دختر پشت بار گفت برگشتم و لبخند زدم.

"ممنونم"

گفتم و اون دختر هم لبخند زد و سینه هاش رو تکون داد.
چِندش.
لوانم رو دستم گرفتم و جرعه جرعه ازش میخوردم.
خیلی بهش احتیاج دارم.
چند دقیقه همین طور نشسته بودم که احساس کردم یکی روی صندلی کنارم نشست.
سرم که پایین بود رو بالا گرفتم و به پسری که کنارم بود نگاه کردم.

اوه.
اون همونه که خواب بود؟
اهمیت ندادم و زود نگاهم رو ازش برگردوندم.
نمیخوام کسی فکر کنه من خیلی هیزم.
مخصوصا وقتی یه پسر هات کنارم نشسته.
جاااان؟
من گفتم‌ هات؟
لطفا...بیخال.
اون واقعا هاتِ.

توی این چند ثانیه تونستم قیافه سکسی‌ش رو ببینم.

"هی"

احساس کردم دستی به شونه ام برخورد کرد.
برگشتم.
اون...

Larry SmutWhere stories live. Discover now