هجدهم

103 18 4

ماریا

من:خب ما باید الان چیکار کنیم؟؟؟

هیدن:در حال حاضر باید از نقشه ی جکسون سر در بیاریم ما باید شهرو از این بدبختی نجات بدیم

هیدن در حالی که فکر میکرد رو به هری گفت:هری تو فکر میکنی که نقشش چیه به نظرت کی حملرو شروع میکنه؟؟

هری:اون جوری که من متوجه شدم تقریبا نزدیکه ولی ...خب من دقیقا نمیدونم کیه!

:اما من یه بار نقشرو دیدم

همه به طرف لویی برگشتند.

هری:عزیزم ت...تو مطمعنی؟؟؟

لویی"آره...ولی نقشه راهشونو اون موقع که داشتم برای گزارش دادن احوال شهر پیش جکسون میرفتم و همین طور تایس اون ...اون به نظرم میتونه کمکمون کنه"

هیدن مشتی به تنه ی درخت قطع شده ی جلومون زد و گفت:نه.....نه نه نه نه نه نه....امکان نداره ما نزدیک اون روباه نمیشیم اون خیلی هیله گره ....و ما نمیتونیم این ریسکو بکنیم"

لویی چشماشو چرخوند و گفت:تو از تایس بدت میاد چون نمیتونی کریستوانه هارو(موجودات نیمه انسان و نیمه روباه) تحمل کنی...از نظر من در حال حاظر تایس برای ما بهترین و تنها گزینه ی موجوده"

ماریا:شاید ما نتونیم به اون روباه نزدیک بشیم و حتی شما خون آشاما هم با برقی که روباه ها از خودشون تولید میکنند مشکل دارین ما فقط یه شانس دازیم تا دوستانمونو وارد این ماجرا کنیم"

همه ی سر ها به طرف ماریا چرخیدند و لویی و هری با چشمای گشاد شده نگاش کردن و هیدن با افتخار....

"ما قراره...چیکار کنیم؟؟؟

ماریا به جهش سرشو به طرف سم و بالدیو سانیا گرفت...که احساس کرد گردنش شکست!!!

ماریا:ب...بچه ها؟؟؟؟!!!!

سم جلو تر از بقیه جلو اومد و گفت:ماریا ما همه چیزو میدونیم و...و میخوایم کمک کنیم.

بالبخند به سم نگاه کردم اون واقعا و حقیقتا یک قهرمان بود...

____________

بچه ها بیاین این روز عزیز یه دعا بخونیم برای همه به خدا ثواب کردیم:

اهم اهم....

ای خدای بزرگ و عزیز ای کسی که صدای دل همه ی مارو میشنوی خدایا یا واتپدو درست کن ،یا یه بمب اتمی بیفته تو ایران این نتش درست شه یا دوباره بیان تو این تاکسیه تفاوق نتی ایران صحبت شه این پستا زود آپ شن بابا..... پدرم در اومد تا این پستو گذاشتم ....به خدا ماهم دل داریم حتما باید به خاطر یه پست خودمونو گره بزنیم؟؟؟؟
خدایا به حق این شب عزیز ما را به آرزویمان برسان
.
.
.
.
.
.
.
الهی آمین

دختری از جنس گرگRead this story for FREE!