17

2.6K 267 51
                                    

علامت مکالمه
نامجون -
هوسوک =
لیسا #
جنی*

تصمیم‌ گرفتم این پارت یکمش از زبون من بخونید...😁❤️
***************
(سوم شخص "راوی")

دو روز از آتش سوزی جدید و نابودی خاندان سو گذشته بود.
هیچکس حتی اهمیتی به این قضیه نمی‌داد که چرا حتما باید این سه خاندان نابود میشد.
اینکه قاتل هیچ سرنخی توی هیچکدوم از قتل هاش نذاشته بود هم بی دلیل نیست.

توی این مدت کیم تهیونگ آلفای پک ماه بنفش به شدت قدرتمند شده بود آواره متحدینش توی تک تک پک ها می‌پیچید و همه حسرت هم پیمانی با این پک رو میخوردن متحد شدن با کیم تهیونگ یعنی برگ برنده.
آخرین متحد قلمرو کیم تهیونگ کسی نبود جز جئون یونگی.

تهیونگ به هیچ وجه نمی‌خواست با یونگی متحد بشه از نظر اون پک بلک استار قوی بود اما از درون داشت واژگون میشد و هیچ سودی نداشت تا اینکه جین هیونگش ازش خواست با یونگی هم دست اتحاد بده چون یه گله کمر به نابودی پک ها بسته بود و خب یونگی و پکش هم از نظر تهیونگ جز ضعیفا بودن.

یه جورایی واسه به دست آوردن دل لونا باید با برادرش راه میومد تا کمی اخلاق جونگکوک باهاش خوب بشه.

و اما جونگکوک،.....هنوز با وظایف لونا کنار نیومده بود و به سختی داشت تلاش می‌کرد تا در قبال کمک های بی شمار آلفا کیم جبرانی هم داشته باشه.
غرورش وقتی فهمید تهیونگ راجب یونگی این نظر رو داره جریحه دار شد ، یک روز کاملو به جون تهیونگ زهر کرد اما آلفا یهویی تصمیم گرفت با برادرش متحد بشه و اجازه نده کسی حتی فکر حمله به تهیونگ و متحدینش به سرش بزنه.

بین این گرفتاریا تنها عمارت شَدوو در آرامش کامل بود البته تا زمانی که اون پیداش نشده بود.

***************
"هوسوک"

جنی آروم اشک می‌ریخت و نوزاد کوچک رو توی آغوشش گرفته بود و بالا پایینش می‌کرد. لیسا روی کاناپه خوابیده بود و دکتر مشغول پانسمان زخم هاش
.....تمام لباساش گلی بودن و دستش به شدت زخمی شده بود.

=جنی لطفا گریه نکن عزیزم حال لیسا خوب میشه.
لیسا سری تکون داد اما از سوزش زخمش لبش به دندون گرفت.
#هلو تو برو لباس های این کوچولو رو عوض کن حتما خیلی خسته شده معلوم نیست چند روز ولش کردن رفتن وقتی نامجون اوپا بیاد باید براش همه چیز توضیح بدیم.

جنی دماغش بالا کشید دوباره نگاهش سمت نوزاد کوچکی پتو پیچ شده کشیده شد.
*اون خیلی معصومه چطور دلشون میاد؟
#نمیدونم مهم اینه نجاتش دادیم.

جنی نوزاد تقریبا 2 هفته ای رو به سینه اش فشرد و دم عمیقی از بوی بچه کشید.
*کوچولوی بیچاره....اون هیچکس دیگه تو این دنیا نداره.

از حرف جنی واقعا نزدیک بود گریه ام بگیره اون پسر کوچولوی ریزه میزه توی پتوی سفید رنگ با لباس های جوجه ای مثل فرشته ها خوابیده بود و اون یادداشت همراه گردنبند طلا توی سبدش وسط جنگل بود.

فقط بهم بگو/Just Tell meWhere stories live. Discover now