eleven

171 33 5

منطقه ممنوعه

بالدی میدوید و اشک میریخت در راه به خاطراتشون با سم و سانیا و ماریا فکر میکرد که حالا پیششون نیست و معلوم نیست زندس یا مرده بالدی همون جور که میدوید متوجه شد که عاشق شده.... عاشق سم اون سم رو تنها گذاشت حالا میفهمه که چه قدر سم رو دوست داشت یه دفعه دنیای او جلوی چشماش تیره و تار شد و اون از ضعف زیاد پخش زمین شد....

.........................................

ماریا گرگینه

داخل جنگل شدم دقیقا نمیدونستم از کدوم طرف باید برم ولی خب میدونستم که باید برم اوففف جنگل واقعا حال به هم زنه...پره موجودات حال به هم زن که تو بعضی وقتا حتی اسمشونم نمیدونی همین جوری که راه میرفتم و برای خودم آواز میخوندم به این فکر میکردم که دلم واقعا واسه دوستام تنگ شده حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم خیلی زیااااااااد تنگ شده خیل خوب
من دقیقا نمیدونم کجام واوه...به دور و برم نگاه کردم از دست خودم به شدت عصبانی بودم من تمام مدت عین بز سرم پایین بود و داشتم راه میومدم در حالی که نمیدونم کجا؟؟؟ این واقعا خجالت آوره
تصمیم گرفتم برم بالای درخت اونجا مطمعنن همه چیز واضح میشه
چنگال های تیزمو در اووردم و به درخت چسبیدم و ازش بالا رفتم روبلند ترین شاخه ایستادم و سرم از ارتفاع گیج رفت برای همین محکم تر به شاخه آویزون شدم این ور و اون ورو نگاه کردم یه دفعه احساس کردم تو لابه لای درختا یه چیز سفید افتاد زمین از درخت پایین اومدم و به سمت اون چیز با سرعت باور نکردنیم دویدم
اوه خدای منننننن!!!
سریع ایستادم...اون...اون یه انسانه:-)
نزدیکش شدم و برش گردونم واز چیزی که دیدم تقریبا سکته کردم
اون بالدیه!!!!
تکونش دادم و گفتم:بالدی بالدی هی بیدار شو،...بالدی پاشو... تو نباید بخوابی هی بالدی پاشو.
ولی انگار دارم با دیوار صحبت میکنم اون اصلا از جاش بلند نمیشه و این خیلی بده خیلیییی بد
بالدیو روی دوشم گذاشتم و دوباره حرکت کردم من حتی نمیدونم کجا دارم میرم و یه بیهوشم رو پشتمه که اون بالدیه کم کم یه دریاچه نمایان شد
بالدیو کنار یه درخت سیب گذاشتم و رفتم یه کم آب خوردم
یه دفعه صدای ناله از طرف بالدی بلند شد مشتمو پر آب کردم و به سمت بالدی رفتم و مشت ابو روشخالی کردم
بالدی شوک زده از جاش پرید و ترسان این ور و اون ورو نگاه کرد وبعد به من مبهم زل زد و گفت:ماریا؟؟؟؟؟
از خوشحالی جیغی کشیدم و پریدم وبغلش کردم اونم با گریه بغلم کرد منو از بغلش دراوورد و گفت:تو چتوری اینجایی منو بچه داشتیم دنبالت میگشتیم
باتعجب گفتم:بچه ها؟؟تو یه ایلو دنبال خودت اووردی تو جنگل پر گرگینه و خون آشاممممممم؟؟؟؟
صدام داشت بلند و به داد تبدیل میشد:الان کجان وایی خدای من ایجا انسان ها دودقیقه هم نمیتونن دووم بیارن بعد....وایی خداااااا
صورتمو با دستام پوشوندم
باورم نمیشه که این اتفاق افتاده باشه
بالدی با بغض بهم خیره شد وگفت:ما همدیگرو وقتی اون موجودات خفاش مانند دنبال کردن گم کردیم.
تقریبا داد زدم:چیییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟
عالیه از این بهتر نمیشه خیلی خوبه واقعا که عالی شد...
به بالدی گفتم: دقیقا کجا گم کردی؟
اون بلند شد و دستشو به یه سمتی گرفت و گفت:من از اون ور فرار کردم چون سم که پاش دررفته بود روبه من گفت فرار کنم بعد صبر کن ببینم...تو اصلا چتور زنده موندی اینجا اگه انسان ها نمیتونن دودقیقه دووم بیارن؟؟
با بد خلقی همون جور که به طرف جایی که بالدی نشون داد راه میرفتیم گفتم:مهم نیست بعدا میفهمی.
بالدی عصبانی گفت:چرا...اتفاقا خیلیم مهمه ما به خاطر تو اومدیم اینجا.پس حقمونه که بدونیم
رو به بالدی گفتم:خیلی معذرت میخوام اما من نگفتم که بیاید اینجا.
بالدی غرید:تویه نمک نشناسی اینو میدونستی؟؟؟؟
با چشم غره گفتم:منتظر بودم تو اینو به من بگی
.......

ده دقیقه بعد
"من باید بدونم"

اون دیگه داره اعصابمو به هم میریزه با داد گفتم:میخوای بدونی؟؟؟
بعد واستادم جلوش و دستامو باز کردم و داد زدم:آرههههه من یه گرگینم
بالدی چند لحظه شوک زده منو نگاه میکرد
"گرگینه تو محل ممنوعه خفاش های سیاه چیکار میکنه؟؟؟
با تعجب به سمت جلو برگشتیم
زیر لب زمزمه کردم:آدمای خفاشی
بالدی از ترس به من چسبید با این که خودم مطمعن نبودم گفتم:ما دنبال دوستان انسانیمون میگردیم ایشون(به بالدی اشاره کردم)میگن که آدمای شما دوستانمونو اسیر کردن وما میخوایم که اونارو پس بگیریم
سرپرست خفاشا گفت:مگه دوستان انسانی تو نمیدونن که نباید وارد منطقه ممنوعه بشن اونا واقعا انسان های احمقین.
بعد همه با هم غرشی از خنده کردن
بالدی باز بازومو فشار داد
روبه سرپرست خفاشا کردم وگفتم:حالا هر چی ما میخواییم دوستانمونو پس بگیریم .
اون خفاش انسان مانند چشمای سفیدش برق زد و گفت:میدونی گرگ خفاشا معمولا چیزی که میدن باید در عوضش چیزیو به دست بیارن وگرنه این معامله هیچ سودی برای اون ها نخواهد داشت.
اوه پس...اون میخواد با من معامله کنه...
بالدی نگران زیر گوشم زمزمه کرد:م...ماریا؟؟؟
دستمو رو پشتش کشیدم این اولین باریه که با یه خفاش معامله میکنم
رو به خاف گفتم:قبول میکنم
همه ی خفاشا از فرط شادی جیغ کشیدن
با دودلی نگاهی به همه خفاشا کرذم و رو به خفاش چشم سفید گفتم:دوستام در ازای چی؟؟؟؟
خفاش سفید لبخند پلیدی زد و گفت:ما معمولا بازیو دوست داریم توگرگ...با پسرم میجنگی اگه چنگال هات وقتی که پسرم زمین میوفته روبه روی گردنش باشه تو بردی و جایزتم اینه که دوست هاتو پس میگیری و بدون هیبچ خطری تا بیرون منطقه خفاشا ساپورت میشی(اون همین جوری دور من میچرخید و ادامه داد:ولی اگه باختی تو باید با پسرم باشی و باکرگیتو از دست بدی و بعد اون تو و دوستانت میمیرین.این یک معامله دوستانس
همه خفاشا داشتن با لبخند کریهشون نگامون میکردن
با ترس آب دهنمو قورت دادم و داد زدم"من باید با دوستم مشورت کنم"
خفاش سری تکون داد وگفت" منتظرم"
بالدیو نزدیک درخت بردم که شروع کرد:نه نه نه این معامله ی خیلی بدیه تو حتی پسر اونم ندیدی واگه ببازی....(آب دهنشو قورت داد)و اگه ببازی..
حرفشو ادامه دادم:آره مرگ دردناکی خواهم داشت و هممون میمیریم ولی بالدی گوش کن ولی اگه ببرم میتونیم نجات پیدا کنیم بالدی باور کن ارزششو داره.
بالدی با بغض گفت:اما تو یه دختری..."
حرفشو قطع کردم "اما من یه گرگینم"
بالدی:باور کن ریسک خیلی بزرگیه"
آروم در حالی که سرم پایین بود گفتم :میدونم.ولی باید شانسمو امتحان کنم.
با اعتماد به نفس روبه روی خفاش رفتم و به ماریا ماریا گفتنای بالدی هم توجه نکردم
خفاش با ابروی بالا رفته نگام کرد
و در حالی که پنجولامو در میووردم و چشمام زرد میشد گفتم:قبوله.
خفاش نیشخندی زد که نیششش معلوم شد.

__________________________

واووووو من که عاشق این قسمت داستانمم کلی هم انصافا نوشتم منم که میدونین عاشق کامنتم حداقل برام۱۵تا کامنت بزارین ووت هم به نفرات پلیز
و راستی بچه ها راجب داستان دیگمkiss gerls:

بچه ها متاسفانه داستانم به طرز زجر آوری نابود شد و واتپدم اصلا قسمتاشو آپ نمیکرد برا همین مجبور شدم داستانو پاک کنم ان شا... هر وقت که درست شد داستانو توkiss girls2 ادامه میدم دوستون دارم خیلی زیاااااد درباره ی این داستان باید ۱۵کامنتو داشته باشه ووتم به تعداد نفرات
ILOVE YOU Gayz

دختری از جنس گرگRead this story for FREE!