seven

203 40 14

*******
ماریا

"من میخوام برم"

:کجا میخوای بری؟؟؟
باترس گفتم:خونه دبیرستان ولی فقط میخوام از اینجا برم. بعد باترس به دور و برم نگاه کردم

:منظورت خونه انسانیته .ولی دیگه لازم نیست بری اونجا تو به اون جا تعلق نداری.
چشام گرد شد و نفسم حبس:م..منظورت چیه؟؟؟خونه انسانی چیه ؟؟؟مگه من حیوونم که میگی خونه انسانی؟؟

باعصبانیت با صدای نسبتا بلندی گفت:جای تو بین آدما نیست!

با چشمای اشکی زمزمه کردم:من یه انسانم

"نه تو نیستی .اون با عصبانیت گفت
من"ثا...ثابت کن

لبخندی زد وبهم نزدیک تر شد منم به پنجره بیشتر چسبیدم

اون"هموندطور که میتونی مثل یه گرگ بشی همون طور که میتونی حتی صدای بال زدن پروانه رو بشنوی و همون طور که تو از مادرت گرگ بودنو به ارث بردی و هزاران هزار دلیل دیگه ماریا دختر گرگ نما"

صداش ملایم شده بود جرعت پیدا کردم و بهش نگاه کردم نور ماه روی صورتش افتاده بود و من تونستم صورتشو ببینم چشم های طوسی براق لب های کبودش صورت سفید هموچون مرده ها چشمامو پایین تر بردم
گلوی خوش فرمش و سیب گلوش که با حرف زدنش تکون میخورد

بی اراده دستمو روی سیب گلوش کشیدم که به سرفه افتاد

اون با خنده گفت:چیکار میکنی؟؟؟هیچی نگفتم خودش با همون نیش باز ادامه داد:میخوای خودتو ببینی چه قدر عجیب و غریبی؟

من"من؟؟؟من اصلا عجیب نیستم"

اون روی تخت نشست چشماشو چرخوند و گفت:آره میدونی چیه تو راست میگی؟؟؟

و پوزخند زد جلوی پاش زانو زدم و با التماس گفتم:به من بگو چرا؟؟؟اینجام؟؟؟...چطور شد که اومدم؟؟؟و....و....
دیگه داشت اشکم در میود ذاشکام دونه دونه روی گونم جاری میشدن "خواهش میک..میکنم

:میگم گریه نکن.

چشامو روش نگه داشتم

روی تخت دراز کشیدو دستاشو پشت سرش قلاب کرد هنوز ساکت بهش خیره بودم که صدتی نفساش اومد انگار میخواد بو کنه

چشماشو باز کرد و به من نگاه کرد"این بوی خونه...زخمی شدی؟؟؟

تازه یاد پام افتادم به مچم دست زدم خون مردگی شده بود سرمو به علامت تایید تکون دادم

پوزخند زد و زمزمه کرد:تعجب نداره اون خفاشا بهت حمله کردن

من"چرا؟؟

:ام چون اونا خون آشامن و حیوون خونگی من محیوب میشن

چی؟؟؟

من"وایسا وایسا وایسا تو الان یه خون آشامی؟؟؟

اون یه چند لحظه بی حرکت به من نگاه کرد و بعد شلیک قهقهش فضا رو شکست که من دومتر از جام پریدم هوا

:او... اوه...ت..ت. ...وا...واقعا ف....فکر کردی ....م...من یه ....خون آشاممم؟؟؟؟

اون وسط خندش اینارو بریده بریده گفت

من"خب اگه تو خون آشام نیستی پس...تو چی هستی

خندش قطع شد و با یه لبخند زیرکانه چشماش آبی شدن

:من یه گرگینم.

____________________

آیا میدانستین کامنت گذاشتن باعث سرطان پوست نمیشود؟؟؟

آیا میدانستین که از دستتتون خیلی دلخورم؟؟؟؟

آیا میدانستین که میخواهم سرم را بکوبم به دیوار ؟؟؟؟

آیا میدانستین که دستم درد گرفت از بس تایپ کردم؟؟؟
~______~

دختری از جنس گرگRead this story for FREE!