my old man

228 36 74
                                    

به موهای شکلاتی مرد توی بغلش نگاه کرد و ناخواگاه بینیش رو توی اون ها برد و نفس کشید.

چیشد که به اینجا رسید؟

چیشد که انقدر راحت تونست بلند شه دوباره؟

زین مالیکی که خیلی یهویی بودن لیام رو کنارش قبول کرده بود؟خیلی دور بود!

دستی توی موهای لیام کشید و لبخند عمیقی زد.

زین: بکیرم که زود اتفاق افتاده.

لیام: چی؟

با تعجب از زین پرسیدو متعجب تر شد وقتی زین لب هاش رو بوسید.

زین: هیچی پرنسس

لیام لبخند دندون نمایی زد و از بغل زین بیرون اومد.

لیام: پاشو وقتشه.

زین: گفتی اتاقمو تو عمارت خالی نکنن؟

لیام: گفتم زین،بلند شو حاضر شو نمیتونی از زیرش در بری.

زین: لیام...

دست لیام و گرفت و کشید سمت خودش

لیام روی پای زین نشست.
دستش پوست زین رو نوازش میکرد.

لیام: زین،ونوس هاتو بهم بده.

زین سرش و پایین تر انداخت و بدون امید به زمین نگاه کرد.

لیام: هی تو چته؟

زین: لیام سال هاست تلاش کردم که برش گردونم،نمیشه بیا فقط ولش کنیم.

لیام: این دفعه من کنارتم زین،شاید شد.

زین: داری میگی شاید لیام!

لیام: تو که فکر نمیکنی من این مشکلت رو نقطه ضعفت میدونم؟

زین سرش و پایین انداخت و نفس عمیقی کشید.

لیام نا باورانه اسم زین و صدا کرد و سرش و توی دستاش گرفت.

لیام: زین من تورو با تمام وجودت،با تمام بودنت میپرستم تو چطور فکر کردی همچین مشکلی میتونه دلیلی باشه که من بخوام تورو ترکت کنم؟

زین سکوت کرد و بازم از نگاه کردن توی چشم های لیام دوری کرد.

لیام:بهت گفتم،از این خونه ای که خودتو توش حبس کردی اگر صدایی بیاد،من از پشت دیوار هاش میشنوم.اگر در هارو به روم ببندی،دزد میشم و از دیوار هاش میام بالا،چون زین

سر زین رو بالا گرفت و با چشم های اشکیش به زین نگاه کرد.

لیام: چون من عهد بستم.

لبخندی زد و به چشم های براق زین نگاه کرد.

لیام: مرز بین رسیدن و بودن یک جمله ست.

دست زین رو گرفت و انگشت کوچیک زین رو باز کرد.

لیام: گفتی میخوای باشی.

𝐦𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 𝐢𝐧𝐟𝐨𝐫𝐦𝐚𝐭𝐢𝐨𝐧Where stories live. Discover now