Missing information

188 36 80
                                    

🚫warning🚫
(قبل از اینکه پارت و بخونید،این پارت برای کسایی که از خون بدشون میاد یا حس بدی میگیرن پیشنهار نمیشه)

با شنیدن صدای شلیک برای بار دوم با ترس بیشتر چشم هاش رو باز کرد و دنبال زین گشت.

با دیدن زین دقیقا جلو چشمش نفس عمیقی کشید ولی بعد با دقت به نگاه زین،حس کرد قلبش فشرده شده.

زین: لو..لویی

یاسر: لعنت بهت!!!دستم به فاک رفت!!

اسلحه ی زین از دستش افتاد و سمت لویی دویید.

لیام نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده ولی با نگاه کردن به سینه ی لویی و دست یاسر که خونی بود میتونست حدس بزنه چه اتفاقی افتاده.

یاسر: میکشمت!!!

زین اسم لویی رو داد میزد و سعی میکرد اون رو بیدار نگه داره.

زین: طاقت بیار مرد،الان میریم بیمارستان باشه؟

لویی: شل...شلوغش نکن

نفس عمیقی کشید و چشم هاش رو محکم روی هم فشار داد.

لویی: چیز..چیزیم نیست زی زی

زین دستش رو روی زخم لویی فشار میداد و سر لویی رو توی بغلش گرفته بود.

لویی: ز..زین،منو ببخش!

نفس عمیقی کشید.

لویی: تو..تو باید فرار کنی،میدو

سرفه ای کرد و با اخم چشم هاش رو باز نگه داشت.

لویی: میدونستم قرا...قراره اینجوری شه،پلیس ها ت..تو راهن

زین: نه نه لویی حتی فکرشم نکن

اشک هاش جلوی دیدش رو گرفته بودن و اجازه نمیدادن تصمیم درستی بگیره.

لیام با چشم های اشکیش سمت زین رفت و از کتف هاش اون رو بالا کشید.

نگاهی به لویی کرد و اشکش رو پاک کرد.

لیام: ازت ممنونم تومو

دست لویی رو توی دستش گرفت و اون رو نوازش کرد.

زین،بی هیچ حرفی ایستاده بود و به خون لویی نگاه میکرد.

زین: نمیام.

روی زمین چهار زانو نشست و سرش رو بغل گرفت.

زین: نمیام باهاتون،دیگه تو نباشی کی میخواد با من بیاد همون "جای همیشگی"

پاهاش رو عصبی تکون داد.

زین: نه من نمیام بزار جفتمون بمیریم.

با حالت عصبی تند تند حرف میزد و درکی از حرفی که میزد نداشت.

لویی دست لیام رو فشار داد.

لویی: بیا نزد..نزدیک لیام

لیام نزدیک تر رفت و منتظر موند.

لویی نفسی گرفت و سعی کرد بدون لکنت حرفش رو به لیام بزنه.

𝐦𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 𝐢𝐧𝐟𝐨𝐫𝐦𝐚𝐭𝐢𝐨𝐧Where stories live. Discover now