Don't leave me...

202 40 119
                                    

-:داستان خوبی برات چیده مگه نه؟

لیام: نمیدونم،اگه داستان نباشه چی؟

-:احمقی؟اگه حافظشو از دست میداد که اینجا نبود،این ادم باهوشیه،فهمیده پین!

لیام: امکان نداره فهمیده باشه مرد،خیلی خب نقشه چیه؟

-:فعلا باهاش خوب باش،دارم یه نقشه ی تمیز میکشم براش.

لیام: خیلی خب

گوشی رو قطع کرد و روی میز انداخت.
اگه حرفی که زین بهش زده بود درست از اب در بیاد،پس کل راهو اشتباه رفته!

اون نیاز داشت با یاسر حرف بزنه.

زین با لویی بیرون رفته بود و فعلا قرار نبود خبری ازش باشه و این باعث خوشحالی لیام بود چون میتونست ذهنش رو یکم اروم کنه.

گوشیش رو توی دستش گرفت و دوباره با همون شماره ی قبلی تماس گرفت.

_:بله؟

لیام: شماره ی یاسر و میخوام

_:لیا-

لیام: باید بفهمم چه خبره

_:خیلی خب.

بعد از اینکه شماره رو گرفت گوشی رو قطع کرد و به کاغذ توی دستش که شماره توش نوشته شده بود نگاه کرد.

لیام: بدجور احساس میکنم کل راهو اشتباه اومدم،قانعم کن یاسر!

نمیدونست چرا دستاش شروع به لرزیدن کردن،اما گوشیش رو توی دستش گرفت و شماره رو وارد کرد.

بعد از 4 تا بوق صدای یاسر توی گوشش پیچید و لرز به تنش انداخت.

لیام: سلام آقای مالیک،لیامم

یاسر اخمی کرد و با لحن تند جواب لیام رو داد.

یاسر: چی میخوای؟

لیام: میشه حضوری ببینمتون؟مهمه.

یاسر دستی به صورتش کشید و کلافه چند قدم برداشت.

یاسر: حرفتو بگو خب!

لیام: در مورد زینه،باید همو ببینیم!

یاسر: خیلی خب،لوکیشن برات میفرستم،یک ساعت دیگه اونجا باش.

لیام: ممنونم.

یاسر نیشخندی زد و گوشی رو قطع کرد.

یاسر: اماده باشین،وقت شکاره!

_

نیم ساعت از وقتی که با یاسر تماس گرفته بود میگذشت و اون حالا حاضر، منتظر لوکیشن بود.

وقتی لوکیشن به دستش رسید با ماشینش طرف مقصد رفت.

بعد از 40 دقیقه رانندگی حالا رسیده بود به جایی که خیلی به نظرش اشنا میومد.

یه جاده ی خاکی که بالای شهر بود و حس میکرد قبلا اونجا بوده‌.

نکنه این همون جایی بود که زین اورده بودش؟

𝐦𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 𝐢𝐧𝐟𝐨𝐫𝐦𝐚𝐭𝐢𝐨𝐧Where stories live. Discover now