- part 24-

560 126 389
                                    


-10:13am-home-

یقه ی پیراهن مشکیش رو جلوی اینه ی اتاقش مرتب کرد.
خوبی زندگی کردن توی این خونه داشتن اتاق و امکاناتی درحد صاحب خونه، بود.

از اونجایی که اتاق ساده ای توی این خونه مخصوص خدمه نبود لیام اتاقای مهمان رو بهشون اختصاص داده بود و هر کدوم از اون اتاق ها دکور و وسایل گرون قیمتی به همراه سرویس و امکانات کاملی داشتن.

صدای باز شدن در اتاقش رو شنید و وارد شدن سم به اتاق رو دید، اون مرد هنوز لباس های راحتیش رو به تن داشت.

مایکل لیپ گلس بی رنگی رو از کشو بیرون اورد و فقط کمی از اون رو روی لب پایینش زد.
سم با بیخیالی بهش نگاه کرد و پرسید.

س:«کجا میری...لیام گفت صبحانه رو اماده میکنه، کاردیگه ای نیست...»

م:«میخوام تا قبل از اینکه لیام بره برم از زین معذرت خواهی کنم.»

سم تک خنده ای کرد و خودش رو روی تخت نامرتب پسر انداخت.

س:«به لیام چیکار داری خب...»

مایکل از توی اینه و همونطور که موهای طلاییش رو مرتب میکرد لبخند مصنوعی ای به حماقت مرد زد.

م:«قطعا برای رفع ناراحتی اقای مالیک نمیخوام ازش معذرت خواهی کنم!!!»

سم بهش خندید و موبایلش رو از جیبش بیرون اورده بود و حالا نکاهش به صفحه ی اون بود.

س:«داری با اتیش بازی میکنی..»

زیرلب و با خنده ی کمرنگی گفت و مایکل برای اخرین بار خودش رو توی اینه چک کرد و همونطور که از اتاق خارج میشد لیریک اهنگ مورد علاقش رو با ریتم زمزمه کرد.

م:« ...I've always liked to play with fire »

راهرو اتاق هارو رد کرد و طول کشید تا به سالن غذا خوری برسه... در بزرگ سالن که طرخ سلطنتی و طلایی و قهوه ای داشت کاملا باز بود و میشد صدای صحبت لیام و بچه ای که مثل همیشه درحال غرغر کردن بود رو بشنوه.

ز:«من دوس ندارم اینجا صبحانه بخورم...امروز دوست داشتم یه جایی زیر نور افتاب غذا بخورم»

ل:«بیبی منم گفتم میتونیم بریم توی باغ تو گفتی مثل ادمیزاد روی میز غذا صبحانه رو سرو کنیم»

ز:«دقت کردی همش دوس داری همه چیو بندازی تقصیر من؟!»

م:«سلام»

زین بلافاصله نکاهی به سرتاپای مایکل کرد و برای ثانیه ای نکاهش رو روی برق لبش نگه داشت و بعد از نازک کردن پشت چشمش به صبحانه اش ادامه داد.
لیام بعد از نگاهی به زین که نشون میداد نباید این بی ادبی رو میکرد، به مایکل لبخند زد و جواب سلامش رو داد.

م:«زادروزتون مبارک اقای پین، امیدوارم توی سال جدید زندگیتون موفق باشید...مثل سال های گذشتتون!»

| 𝑪𝑾𝑻𝑪𝑯 | -[completed]Where stories live. Discover now