wake up!

244 40 47
                                    

یک هفته بعد-

دست مرد روی تن پسر رو به روش حرکت میکرد و نقطه به نقطه ی بدن اونو نوازش میکرد
سرش رو توی گردن پسر برده بود و نمیخواست حتی کمی از اون پوست رو سفید باقی بزاره
سرش جا به جا میکرد و دیکاشون رو روی هم میکشید.

پسر زیرش فقط ناله میکرد و باعث میشه شرایط برای جفتشون سخت تر شه

دست های اون پسرو گرفت و بالا سرش قفل کرد
سرش رو بالا اورد و بالاخره از گردنش دل کند

لبخندی تحویل اون پسر پریشون داد و با چشم های آرومش نگاهش کرد

جلو رفت و اروم بوسیدش،دیگه خبری از خشونت و شهوت لحظات قبل نبود،آرامش بود،اون آروم و با عشق میبوسید

دستش رو پایین اورد و پهلوی پسرشو اروم گرفت.

زین:آماده ای تدی بر؟

و قبل از اینکه اتفاقی بیوفته لیام از خواب پرید

لیام: وادافاکککککک زینننن وای بمیری مرد این چی بود من دیدم؟؟؟!؟

نفس عمیقی کشید و دردی توی دیکش احساس کرد،سرش و محکم به بالش کوبید و نگاهش رو به سقف دوخت

لیام:واقعا؟شوخی میکنی؟

قبل از اینکه بخواد بره دستشویی و مشکلش رو حل کنه صدای زنگ خونه به گوشش خورد.

لیام: عالی شد،نکنه خودتی کیتن مشکی؟

بدون نگاه کردن از چشمی با همون وضعیت بد در و باز کرد و با ندیدن کسی جلوی صورتش فحشی زیر لب داد و تا اومد در و ببنده چشمش به زینی افتاد که جلوی در زمین خورده بود

با خنده دستش رو از روی دستگیره ی در برداشت

لیام: حالا دیگه فلجم شدی مالی-

با دیدن خون روی تمام لباس های زین حرف توی گلوش گیر کرد و سریع روی زمین نشست و سر زینو توی بغلش گرفت

لیام: ز...زین...زین...لعنتی-صدای منو میشنوی؟!

زین: لی...

سرفه ای کرد و چشماشو از درد بست

زین: زنگ بز...بزن لویی

دیگه تلاشی نکرد برای بالا نگه داشتن سرش و اروم چشماشو بست

لیام: زین..زین نبند چشماتو منو نگاه کن نه نه منو ببین زین

زین: چیزی نیست لیو..م همینجا

سرفه ای کرد و اخماش توی هم گره خورد

لیام: خیلی خب انقدر حرف نزن بیا بریم تو هوا سرده

اروم دست های زینو روی شونش سفت کرد و اون رو به سختی بلند کرد

زین دیگه هیچی نمیدید،سیاهی مطلقی که اون رو در بر گرفته بود

𝐦𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 𝐢𝐧𝐟𝐨𝐫𝐦𝐚𝐭𝐢𝐨𝐧Where stories live. Discover now